همگان (مترادف)
مترادفات قرآنی همگان
مترادف های این واژه در قرآن عبارت است از «کلّ»، «کافة»، «اجمعون».
مترادفات «همگان» در قرآن
واژه | مشاهده ریشه شناسی واژه | مشاهده مشتقات واژه | نمونه آیات |
---|---|---|---|
کلّ | ریشه کلل | مشتقات کلل | وَعَلَّمَ ءَادَمَ ٱلْأَسْمَآءَ كُلَّهَا ثُمَّ عَرَضَهُمْ عَلَى ٱلْمَلَٰٓئِكَةِ فَقَالَ أَنۢبِـُٔونِى بِأَسْمَآءِ هَٰٓؤُلَآءِ إِن كُنتُمْ صَٰدِقِينَ
|
کافة | ریشه کفف | مشتقات کفف | وَمَآ أَرْسَلْنَٰكَ إِلَّا كَآفَّةً لِّلنَّاسِ بَشِيرًا وَنَذِيرًا وَلَٰكِنَّ أَكْثَرَ ٱلنَّاسِ لَا يَعْلَمُونَ
|
اجمعون | ریشه جمع | مشتقات جمع | فَلَمَّا ذَهَبُوا۟ بِهِۦ وَأَجْمَعُوٓا۟ أَن يَجْعَلُوهُ فِى غَيَٰبَتِ ٱلْجُبِّ وَأَوْحَيْنَآ إِلَيْهِ لَتُنَبِّئَنَّهُم بِأَمْرِهِمْ هَٰذَا وَهُمْ لَا يَشْعُرُونَ
|
معانی مترادفات قرآنی همگان
«کلّ»
لفظ كل براى پيوستن اجزاء چيزى بيكديگر است كه دو گونه است:
اول- پيوستن به ذات چيزى و حالات مخصوص آن كه افاده معنى تمام شدن دارد مثل آيه:
و لا تبسطها كل البسط- 29/ اسراء) يعنى باز كردن و گشودن دست بطور كامل.
شاعر گويد:ليس الفتى كل الفتى/الا الفتى في ادبه [هيچ جوانمردى جوانيش كامل نيست مگر اينكه در ادبش كامل و جوانمرد باشد].
يعنى در فتوت و جوانمردى تام و كامل باشد.
دوم- كل در معنى پيوستن اشخاص و ذوات، كه گاهى واژه كل در اين معنى به اسمهاى جمعى كه با- الف و لام- معرفه هستند نيز اضافه ميشود مثل اينكه مىگوئى: كل القوم- و زمانى به ضمير آن افزوده ميشود مثل آيات.
فسجد الملائكة كلهم أجمعون- 30/ حجر).
ليظهره على الدين كله- 33/ توبه.
يا اينكه- كل- به اسم نكره مفرد اضافه ميشود، مثل آيات:
و كل إنسان ألزمناه طائره في عنقه- 13/ اسراء).
و هو بكل شيء عليم- 29/ بقره).
و غير از اينها آيات ديگر، و چه بسا از حالت اضافه خالى باشد و آن اسم در تقدير كل باشد مثل آيات:
كل في فلك يسبحون- 33/ انبياء) كل أتوه داخرين- 87/ نمل)و كلهم آتيه يوم القيامة فردا- 95/ مريم).
و كلا جعلنا صالحين- 79/ انبياء) كل من الصابرين- 85/ انبياء) و كلا ضربنا له الأمثال- 39/ فرقان) و آيات فراوان ديگر در قرآن كه آوردن و شمارش آنها بسى زياد است.
در آيات قرآن و همچنين كلام فصحاء واژه كل با- ألف و لام- وارد نشده است و اين چيزى كه در سخن متكلمين و فقها و كسانى كه مانند آنها سخن گفتهاند واژه كل با الف و لام جارى شده است.
كلالة: اسمى است براى آنچه را كه سواى فرزند و پدر از ورثه است ولى ابن عباس گفته است- كلاله- اسمى است براى هر ورثهاى غير از فرزند.
از پيامبر (كه (درود و سلام خدا بر او باد) روايت شده است كه معنى- كلاله- را از او پرسيدند فرمود:
«من مات و ليس له ولد و لا والد».
يعنى كسيكه مىميرد و فرزند و پدرى ندارد كه وارث او شوند كه كلاله را پيامبر صلى الله عليه و آله اسمى براى ميت قرار داده و و هر دو سخن صحيح است.
زيرا- كلالة- مصدر و ريشهاى است كه مفهومش وارث و موروث را با هم در بر مىگيرد، ناميدنش با واژه- كلاله- يا باين جهت است كه نسب از جهت پدر و فرزند باو پيوسته نيست يا اينكه عرضى است يعنى از جهت برادر و عمو و يكى از دو طرف منسوب او است و اين معنى از آن جهت است كه انتساب يا منسوب شدن دو گونه است:
اول- با ريشه و اصل خانواده مثل نسبت پدر و پسر.
دوم- انتساب در عرض مثل نسبت برادر و عمو قطرب گفته است «كلاله اسمى است براى وارثان ميت غير از پدر و مادر و برادر او» كه اين تعبير درست نيست.
بعضى از علماء گفتهاند: كلاله اسمى است براى هر وارثى مثل گفته شاعر كه:و المرء يبخل بالحقو/ق و للكلالة ما يسيم كه از معنى- اسام الابل- در وقتى كه شتران را براى چريدن از چراگاه خارج مىكنند گرفته شده، البته شاعر در گمانش چنين قصدى نكرده است، شاعر واژه كلاله را مخصوص اين امر نموده تا انسان در جمع مال زاهدانه عمل كند و حريص نشود زيرا ترك مال و ثروت براي آنها از ترك نمودن اولاد سختتر بوده است و اين امر تنبيهي و هشداري است بر اينكه كسى را كه تو برايش مال بجا گزاردهاى در حكم كلاله هستند و اين معنى مثل عبارتى است كه مىگويى ما تجمعه فهو للعدو: آنچه گردآورى كرده و جمع نمودهاى براى دشمن است.
عرب مىگويد: لم يرث فلان كذا كلالة- (وارث اصلى است نه عرضى).
در مورد كسيكه به چيزى مخصوص ميشود و به او تعلق مىگيرد و حال اينكه محققا از پدر او بوده است شاعر مىگويد:ورثتم قناة الملك غير كلالة/عن ابنى مناف عبد شمس و هاشم
إكليل: حلقه گل كه چون دور سر و گردن قرار مىگيرد اينطور ناميده شده، گفته ميشود:
كل الرجل في مشيته كلالة: در راه رفتنش كند شد، مصدرش- كلول و كلة: است.
كل السيف عن ضريبته: شمشير از ضربت و زدنش كند شد.
كل اللسان عن الكلام: زبانش از گفتن كند و سنگين شد.
أكل فلان: ستور و مركبش از كار افتاد و سنگين شد.
كلكل: سينه و صدر.[۱]
«کافة»
الكف: كف دستهاى انسان كه به وسيله آنها چيزى بسته و باز و يا گرفته و رها ميشود.
كففته: به كف دستش زدم و نيز- كففته- يعنى به دستش زدم و با دست او را دفع كردم و راندم. در سخن معمولى- كف- يعنى دفع كردن بهر شكلى كه باشد يا با دست و يا با غير دست تا جائيكه گفته شده: رجل مكفوف:
كسيكه چشمانش بسته شده، (گوئى كه بينائى و نور از او دفع شده است).
آيه:
و ما أرسلناك إلا كافة للناس (28/ سبأ).
يعنى باز دارنده و منع كننده مردم از گناهان و حرف (ه) در كافه براى مبالغه است يعنى زياد باز دارنده مثل واژههاى (رواية- علامة- نسابة) يعنى [مشك پر آب- نيك دانا و زياد آگاه- آگاه به انساب و نياى مردمان.] و آيه:
و قاتلوا المشركين كافة كما يقاتلونكم كافة (36/ توبة).
گفته شده معنايش اينست همانطور كه با شما مىجنگند در حاليكه شما را ميرانند، شما نيز با آنها آنگونه بجنگيد و دفعشان كنيد. و نيز گفتهاند معنى آن اينست كه با آنها دسته جمعى بجنگيد همانطور كه آنها با شما چنان مىجنگند زيرا جماعت را- كافة- مىگويند چنانكه جماعت را- وازعة- نيز مىگويند. بخاطر نيرومنديشان با اجتماعشان و بر اين اساس گفت:
يا أيها الذين آمنوا ادخلوا في السلم كافة (208/ بقره).
(اى اهل ايمان همگى متفقا نسبت باوامر خدا تسليم باشيد و از راههاى شيطانى پيروى ميكند).
فأصبح يقلب كفيه على ما أنفق فيها (42/ كهف).
كه اشارهاى است به حال پشيمانى و آنچه را كه در حال پشيمانيش به او دست ميدهد و باو ميرسد
تكفف الرجل: وقتى است كه كسى دستش را در موقع سؤال دراز كند.
استكف: وقتى است كه دستش را براى تكدى و سؤال يا دفاع دراز كند.
استكف الشمس دفعها بكفه: يعنى در مقابل خورشيد دست به روى پيشانى و ابرو مىگذارد تا چيزى كه مىخواهد با سايه انداختن روى چشم ببيند.
كفة الميزان: كفه ترازو، و تشبيهى است به كف دست در نگهداشتن چيزى كه با آن وزن ميشود و همينطور كفة الحبالة: سر حلقه شده ريسمان كه چيزى را مىگيرد (يا دام و ريسمان شكارچى) كففت الثوب: خط كشيدن اطراف پارچه بعد از دوختن اول (با حاشيه دوزى بوسيله حرير يا ابريشم).[۲]
«اجمعون»
جمع- يعنى نزديك نمودن و پيوستن بعض از چيزى به بعض ديگر آن مىگويند:
جمعته فاجتمع- (جمعش كردم و جمع شد) خداى عز و جل گويد:
و جمع الشمس و القمر- 9/ قيامه).
(آيه مباركه در باره آثار دگرگونى منظومه شمسى در آستانه قيامت است كه خورشيد و ماه بگونه نخستينشان بر مىگردند و جمع مىشوند چنانكه در آغاز خلقشان فرمود: كانتا رتقا ففتقناهما- 30/ انبياء) و آيات و جمع فأوعى- 18/ معارج) و جمع مالا و عدده- 2/ الهمزه).
(مال و ثروت را جمع كرد و در دفينهها حفظ كرد كه در واقع ملامتى و هشدارى است بر مال اندوزى و زر پرستى) و آيات يجمع بيننا ربنا ثم يفتح بيننا بالحق- 26/ سباء) و (لمغفرة من الله و رحمة خير مما يجمعون- 57/ آل عمران) (رسيدن به آمرزش و رحمت حق از آنچه گرد آورى مىكنيد بهتر است). و آيات (قل لئن اجتمعت الإنس و الجن- 88/ اسراء) و فجمعناهم جمعا- 99/ كهف) و إن الله جامع المنافقين 140/ نساء) و و إذا كانوا معه على أمر جامع- 62/ نور) يعنى بر كارى بس بزرگ كه مردم بر آن جمع مىشوند، گويى كه همان كار مردم را گرد آورده است.
و آيه ذلك يوم مجموع له الناس- 103/ هود) يعنى در آن هنگامه جمعشان مىكنند مثل: آيات يوم يجمعكم ليوم الجمع- 9/ تغابن) كه بجاى مجموع- واژههاى- جمع، جميع، جماعة- گفته مىشود، خداى عز و جل گويد: و ما أصابكم يوم التقى الجمعان- 166/ آل عمران) و و إن كل لما جميع لدينا محضرون- 32/ يس).
جماع- يعنى مردى كه با يكديگر متفاوتند اما در يكجا جمعند.
شاعر گويد:بجمع غير جماع (مردم يكپارچه، كه ناهمگونند ولى جمعند).
باب افعال اين واژه، مثل- أجمعت كذا- بيشتر از ثلاثى مجرد آن بامور فكرى و نفسانى مربوط مىشود، در آيه فأجمعوا أمركم و شركاءكم- 71/ يونس).
شاعر گويد:هل أغزون يوما و أمرى مجمع (آيا روزى خواهند جنگيد در حالى كه كارم فراهم است).
خداى تعالى گويد: فأجمعوا كيدكم- 64/ طه) و هرگاه گفته شود: أجمع المسلمون على كذا يعنى آراء و افكارشان بر آن كار يكى است و اتفاق نظر دارند، نهب مجمع- غنيمتى كه با تدبير و انديشه بآن مىرسند، و سخن خداى عز و جل كه مىفرمايد: إن الناس قد جمعوا لكم- 173/ آل عمران) گفته شده، يعنى آرائشان را در تدبير و انديشه عليه شما جمع كردند و نيز گفتهاند، يعنى لشكريانشان را عليه شما جمع كردند.
جميع، أجمع و أجمعون، براى تأكيد در جمع شدن در كارى بكار مىرود اما-أجمعون- معرفت و شناسايى را توصيف مىكند و نصب دادن آن بصورت (حال) صحيح نيست، مثل آيات: فسجد الملائكة كلهم أجمعون- 30/ حجر) و و أتوني بأهلكم أجمعين- 93/ يوسف) (در آيه اول- أجمعون- وصف و بدل از- كلهم- است كه در حالت رفع است و در آيه دوم نيز- أجمعين- وصف و بدل از- بأهلكم- است كه مجرور به حرف (ب) بر سر- اهلكم- و در حال جر است).
اما واژه جميع- منصوب به حال است كه از نظر معنى براى تأكيد بكار مىرود، مثل آيات: اهبطوا منها جميعا- 38/ بقره) و فكيدوني جميعا- 55/ هود).
ناميدن روز جمعه را، به يوم الجمعة براى گرد آمدن و جمع شدن مردم براى نماز در آن روز است، خداى تعالى گويد: إذا نودي للصلاة من يوم الجمعة فاسعوا إلى ذكر الله- 9/ جمعه).
مسجد الجامع- واژه جامع، وصف و صفت مسجد نيست بلكه از نظر كار و زمانى كه جمع كننده مردم براى نماز است آنرا آنطور ناميدهاند.
قدر جماع جامع- يعنى ديگ بزرگ.
استجمع الفرس جريا- آن اسب خود را جمع كرد و بسيار تند و تيز رفت.
معنى جمع شدن هم روشن است يعنى گرد آمدن و فراهم شدن.
ماتت المرأه بجمع- وقتى كه زنى در آبستنى مىميرد كه بتصور مردن او با فرزندش بجمع گفته مىشود.
هى منه بجمع- يعنى او دوشيزه است و اين اصطلاح بخاطر جدا نشدن پرده بكارت از اوست يعنى همان حال طبيعيش باقى است و همراه آن است.
ضربه بجمع كفه- انگشتانش را جمع و مشت كرد و باو ضربه زد.
أعطاه من الدراهم جمع الكف- با دو دست پرش باو پول داد.
جوامع (مفرد آن- جامعة) يعنى غل و زنجيرهايى كه پاها و دستها را مىبندند و بهم جمع مىكند.[۳]