مستقیم (مترادف)

از قرآن پدیا

مترادفات قرآنی مستقیم

مترادف های این واژه در قرآن عبارت است از «مستقیم»، «سواء»، «قصد»، «سدید».

مترادفات «مستقیم» در قرآن

واژه مشاهده ریشه شناسی واژه مشاهده مشتقات واژه نمونه آیات
مستقیم ریشه قوم مشتقات قوم
وَزِنُوا۟ بِٱلْقِسْطَاسِ ٱلْمُسْتَقِيمِ
سواء ریشه سوی مشتقات سوی
فَٱتَّخَذَتْ مِن دُونِهِمْ حِجَابًا فَأَرْسَلْنَآ إِلَيْهَا رُوحَنَا فَتَمَثَّلَ لَهَا بَشَرًا سَوِيًّا
قصد ریشه قصد مشتقات قصد
وَعَلَى ٱللَّهِ قَصْدُ ٱلسَّبِيلِ وَمِنْهَا جَآئِرٌ وَلَوْ شَآءَ لَهَدَىٰكُمْ أَجْمَعِينَ
سدید ریشه سدد مشتقات سدد
يَٰٓأَيُّهَا ٱلَّذِينَ ءَامَنُوا۟ ٱتَّقُوا۟ ٱللَّهَ وَقُولُوا۟ قَوْلًا سَدِيدًا

معانی مترادفات قرآنی مستقیم

«مستقیم»

قام‏، يقوم‏، قياما: به پا خاست و برخاست.

قائم‏: بپا خاسته.

أقام‏ بالمكان‏ إقامة: در آنجا اقامت گزيد. اسم فاعلش- قائم- است.

«قيام‏» بر چهار گونه است:

اول- قيام كردن و برخاستن با جسم و بدن، قهرا و بناچار.

دوم- قيام كردن و برخاستن با جسم و بدن، اختيارا.

سوم- قيام براى چيزى كه همان عمل مراعات و حفظ و نگهدارى آن است.

چهارم- قيام كردن به قصد انجام چيزى و كارى.

1- قيام قهرى، مثل آيات:

قائم و حصيد (100/ هود)

ما قطعتم من لينة أو تركتموها قائمة على أصولها (5/ حشر)

2- و اما قيامى كه در معنى بپاخاستن اختيارى است، در آيات: أمن هو قانت آناء الليل ساجدا و قائما (9/ زمر).

الذين يذكرون الله‏ قياما و قعودا و على جنوبهم‏ (191/ آل عمران).

الرجال‏ قوامون‏ على النساء (34/ نساء).

و الذين يبيتون لربهم سجدا و قياما (64/ فرقان).

قيام در دو آيه اخير جمع- قائم- است.

3- قيام در معنى مراعات و محافظت، در آيات:

كونوا قوامين لله شهداء بالقسط (8/ مائده).

قائما بالقسط (18/ آل عمران).

و در آيه: أ فمن هو قائم على كل نفس بما كسبت‏ (33/ رعد) يعنى حافظ و نگهدارنده.

و سخن خداى تعالى كه: ليسوا سواء من أهل الكتاب أمة قائمة (113/ آل عمران).

إلا ما دمت عليه قائما (75/ آل عمران).

يعنى مگر اينكه پيوسته در طلب آن ثابت و پايدار باشى‏

4- قيامى كه در معنى عزم و قصد و اراده است مثل آيه: يا أيها الذين آمنوا إذا قمتم‏ إلى الصلاة (6/ مائده).

و در آيه: يقيمون‏ الصلاة (3/ بقره) يعنى قصد انجام نماز نموده آنرا ادامه ميدهند و بر اقامه آن محافظت مى‏كنند.

قيام‏ و قوام‏- اسمى است براى آنچه كه چيزى را برپا ميدارد و ثابت مى‏كند مثل: عماد و سناد، در مورد چيزيكه به آن اعتماد و تكيه ميشود [تكيه‏گاه، ستون- پايه و اساس- سرپرست خانواده، حافظ و نگهدارنده.] و مثل آيه:

و لا تؤتوا السفهاء أموالكم التي جعل الله لكم قياما (5/ نساء) يعنى خداوند آنرا از چيزهايى كه نگهداريتان مى‏كند قرار داده است‏ و آيه: جعل الله الكعبة البيت الحرام قياما للناس‏ (97/ مائده) يعنى كعبه براى شما نگهدارنده و قوام حيات شماست كه معاش و معاد شما را ثابت و پايدار ميدارد.

«أصم» گفته است: معنى قائما- در اين آيه اينست كه كعبه نسخ نميشود.

در آيه فوق- قيما- بجاى- قياما- هم خوانده شده و كسى كه- قياما- را در آيه جمع- قيمة- ميداند سخنى قابل توجه نيست.

عبارت- قام‏ كذا- در معنى ثبت، و- ركز- يعنى ثابت و پا بر جا شده‏ است كه هر سه واژه به يك معنى است [قام، ثبت، ركز].

و آيه: و اتخذوا من‏ مقام‏ إبراهيم مصلى‏ (125/ بقره) يعنى در مقام ابراهيم كه مكانى معين در كعبه است نماز بپاى داريد، اين آيه براى اينستكه همواره خاطره خدا پرستى و بت‏شكنى ابراهيم در خاطره‏ها زنده بماند.

قام فلان مقام فلان: وقتى است كه كسى نايب و جانشين ديگرى شود، در آيه:

فآخران‏ يقومان‏ مقامهما من الذين استحق عليهم الأوليان‏ (107/ مائده) و آيه: دينا قيما (161/ انعام) يعنى دينى ثابت كه حفظ كننده و ارزش دهنده امور معاش و معادشان است كه- قيما- بدون تشديد هم خوانده شده و در آن صورت از- قيام- است. و نيز گفته شده- قيما- صفت است مثل:

قوم عدى، مكان سوى، لحم رذى و ماء روى: [مردمى دشمن خو، مكانى هموار و پرداخته و گوشتى لاغر و آبى گوارا.] و بر اين اساس آيات:

ذلك الدين‏ القيم‏ (36/ توبه).

و لم يجعل له عوجا قيما (2/ كهف).

و ذلك دين‏ القيمة (5/ بينه).

واژه‏ قيمة- اسمى است براى امتى كه به قسط قيام كرده‏اند و در آيه:

كنتم خير أمة (110/ آل عمران) به آنها اشاره شده است. و در آيات: كونوا قوامين‏ بالقسط شهداء لله‏ (135/ نساء). يتلوا صحفا مطهرة فيها كتب‏ قيمة (3/ بينه).

اشاره به- صحفا مطهرة- همان قرآن است.

در آيه: كتب قيمة (3/ بينه) اشاره به محتواى قرآن كه جامع معانى كتابهاى خداى تعالى است زيرا قرآن كتابى است كه جاى فراهم آمدن و جامع ثمرات و بهره‏هاى كتابهاى پيشين خداى تعالى است.

و آيه: الله لا إله إلا هو الحي‏ القيوم‏ (255/ بقره) يعنى خداوند حافظ و بر پا دارنده هر چيزى است و نيز بخشنده آنچه را كه براى قوام و ثبات آن چيز لازم است و اين مفهوم همان معنى است كه در آيات:

الذي أعطى كل شي‏ء خلقه ثم هدى‏ (50/ طه).

أ فمن هو قائم‏ على كل نفس بما كسبت‏ (33/ رعد) ياد آورى شده است.

بناى واژه‏ قيوم‏- فيعول- است و قيام بر وزن فيعال، مثل: ديون و ديان.

قيامة: عبارتست از بر پا شدن رستاخيز يا ساعتى كه در آيات:

و يوم‏ تقوم‏ الساعة (12/ روم).

يوم‏ يقوم‏ الناس لرب العالمين‏ (6/ مطففين) و ما أظن الساعة قائمة (36/ كهف) ياد آورى شده است.

قيامة: اصلا به معنى حالت و قيامى است كه ناگهانى از انسان حاصل ميشود و حرف (ه) در قيامت براى تنبه و آگاهى بر وقوع آن حالت بطور ناگهانى است.

مقام‏: مصدر و اسم مكان و زمان از- قيام- است، مثل آيات:

إن كان كبر عليكم‏ مقامي‏ و تذكيري‏ (71/ كهف).

ذلك لمن خاف مقامي و خاف وعيد (14/ ابراهيم).

و لمن خاف مقام ربه‏ (46/ رحمن).

و اتخذوا من مقام إبراهيم مصلى‏ (125/ بقره).

فيه آيات بينات مقام إبراهيم‏ (97/ آل عمران).

و زروع و مقام كريم‏ (26/ دخان).

إن المتقين في مقام أمين‏ (51/ دخان).

خير مقاما و أحسن نديا (73/ مريم).

و ما منا إلا له مقام معلوم‏ (164/ صافات).

أنا آتيك به قبل أن تقوم من‏ مقامك‏ (39/ نمل).

اخفش گفته است: در آيه: قبل أن تقوم من مقامك‏ (39/ نمل) مقام در اين آيه جاى نشستن است، در اينجا اگر (اخفش) خواسته است بگويد كه (مقام) و (مقعد) هر دو بالذات يك چيزند و نسبت به فاعل مختلفند، اين سخن صحيح است مثل واژه‏هاى- (صعود) و (حدور): [بالا رفتن و پائين آمدن‏].

اما اگر مقصود اين است كه واژه مقام در معنى جاى نشستن است اين سخن بعيد است زيرا مكانى واحد گاهى به اعتبار برخاستن از آن جا (مقام) ناميده ميشود و گاهى به اعتبار نشستن به آنجا- مقعد- ناميده ميشود.

مقامة: گروه و جماعت، شاعر گويد:و فيهم‏ مقامات‏ حسان وجوهم‏

در حقيقت- مقامة- اسمى است براى مكان هر چند كه بجاى اهل آن مكان قرار گرفته مثل سخن شاعر كه گفته است:و استب بعدك يا كليب المجلس.

كه در اين شعر- مستبين- يعنى هجو كنندگان و ناسزاگويان را مجلس ناميده است.

استقامة: در مورد راهى است كه بر يك خط هموار و استوار است كه گفته‏اند، طريق حق هم به آن تشبيه شده است، مثل آيات:

اهدنا الصراط المستقيم‏ (6/ فاتحه).

أن هذا صراطي‏ مستقيما (153/ انعام).

إن ربي على صراط مستقيم‏ (56/ هود).

استقامة الأنسان: ملتزم شدن انسان براى بودن در راه راست، در آيات:

إن الذين قالوا ربنا الله ثم‏ استقاموا (30/ فصلت).

فاستقم‏ كما أمرت‏ (112/ هود).

فاستقيموا إليه‏ (6/ فصلت).

الإقامة فى المكان: ثابت بودن در آن مكان.

إقامة الشي‏ء: اداء كردن حق آن چيز و وفا نمودن به حق آن.

در آيه: قل يا أهل الكتاب لستم على شي‏ء حتى‏ تقيموا التوراة و الإنجيل‏ (68/ مائده) يعنى با علم و عمل به آن وفا كنيد و حق آنها را برآوريد.

و همچنين آيه: و لو أنهم‏ أقاموا التوراة و الإنجيل‏ (66/ مائده).

خداوند هر كجا در قرآن امر به نماز كرده و آنرا ستوده است امر ننموده مگر با لفظ (إقامة) تا تنبه و آگاهى بر اين باشد كه مقصود، انجام و اداى وظايف نماز است كه حقش اداء شود نه فقط شكل ظاهرى نماز مثل آيه:

أقيموا الصلاة (43/ بقره).

و در غير موضع مثل امر در مدح، گفت:

و المقيمين‏ الصلاة (162/ نساء).

و اما آيه: و إذا قاموا إلى الصلاة قاموا كسالى‏ (142/ نساء).

در آيه اخير- قاموا- از (قيام) است، يعنى بلند شدن نه از- إقامة- كه به معنى ثبات و پايدارى در نماز است‏

اما آيه: رب اجعلني‏ مقيم‏ الصلاة (40/ ابراهيم) يعنى پروردگارا موفقم بدار تا شرايط كامل نماز را بجاى آورم.

در آيه: فإن تابوا و أقاموا الصلاة (5/ توبه) گفته شده مقصود از آن اقرار به وجوب نماز است نه به اداى آن.

مقام‏: براى مصدر و اسم مكان و اسم زمان و اسم مفعول گفته ميشود ولى آنچه را كه در قرآن وارد شده است مصدر است مثل آيه: إنها ساءت مستقرا و مقاما (66/ فرقان).

مقامة: همان اقامت و سكنى گزيدن است، در آيات:

الذي أحلنا دار المقامة من فضله‏ (35/ فاطر).

كه مثل‏ دار الخلد (28/ فصلت).

جنات عدن‏ (72/ توبه) است.

و آيه: لا مقام‏ لكم فارجعوا (13/ احزاب).

مقام- در آيه اخير از- قام- است يعنى براى شما استقرار و آرامش نيست كه: لا مقام لكم‏ (13/ احزاب) هم خوانده شده يعنى از- إقامة.

واژه- إقامة- به دوام و پيوستگى هم تعبير ميشود مثل آيه:

عذاب‏ مقيم‏ (37/ مائده) آيه: إن المتقين في مقام أمين‏ (51/ دخان) عبارت‏ (مقام أمين)- با فتحه حرف ميم- يعنى در مكانى كه اقامتشان در آنجا ادامه مى‏يابد.

تقويم‏ الشي‏ء: پرداختن و استوار داشتن آن چيز، در آيه:

لقد خلقنا الإنسان في أحسن‏ تقويم‏ (4/ تين).

كه اشاره به ويژگيهاى انسان در ميان حيوانات از جهت عقل و فهم و راست بودن قامت اوست كه دلالت بر مستولى بودن انسان بر هر چيزى است كه در اين عالم هست.

تقويم‏ السلعة: ارزيابى كردن متاع و بيان قيمت آن.

قوم‏- در اصل گروهى از مردان غير از زنان است از اينروى گفت: لا يسخر قوم من قوم .... (11/ حجرات).

شاعر گويد:أ قوم آل حصن أم نساء [آيا اهل و قبيله حصن مردانند يا زنان‏].

ولى در اكثر آيات قرآن هر كجا به قوم اشاره شده مردان و زنان با هم اراده شده است و حقيقت معنى آن در مورد مردان همانست كه با آيه:

الرجال‏ قوامون‏ على النساء (34/ نساء) آگاهى داده است‏[۱]

«سواء»

سوى: مساوات بمعنى برابرى است در كيل يا وزن و غيره گوئيم:

اين لباس با آن مساوى است‏ «حتى إذا ساوى‏ بين الصدفين قال انفخوا» كهف: 96. تا چون ميان دو حاشيه كوه را برابر كرد گفت: بدميد.

(ذو القرنين ميان شكاف كوه پاره‏هاى آهن را گذشت تا شكاف را پر كرد و دو لبه كوه را با هم برابر نمود) مفاعله گاهى مثل تفعيل ميايد. اين آيه از آنست.

تسويه: برابر كردن. پرداختن مرتب گردانيدن. «ثم كان علقة فخلق‏ فسوى‏» قيامة: 38. سپس علقه شد پس او را اندازه گرفت و متعادل كرد تسويه ظاهرا ميان اجزاء بدن است.

ايضا در آيات‏ «الذي خلق‏ فسوى‏» اعلى: 2. «ثم‏ سواك‏ رجلا» كهف:

37. و در آيه‏ «الذي خلقك‏ فسواك‏ فعدلك» انفطار: 7. بنظرم مراد از سواك سلامت اعضاء و گذاشتن هر عضو در موضع خود و مستوى الخلقه بودن و از «عدلك» تناسب اعضاء است.

در آيه‏ «فإذا سويته‏ و نفخت فيه من روحي» حجر: 29. ظاهرا فراغ از خلقت مراد است يعنى چون او را پرداختم و از روحم در آن دميدم ...

«تالله إن كنا لفي ضلال مبين. إذ نسويكم‏ برب العالمين» شعراء:

97 و 98. اين سخن مشركين است كه روز قيامت بخدايان دروغين خواهند گفت: بخدا قسم در گمراهى آشكار بوديم آنگاه كه شما را با خدا برابر ميكرديم و بجاى او معبود ميگرفتيم.

«لو تسوى‏ بهم الأرض» نساء: 42.

ايكاش زمين با آنها مساوى بود و بر انگيخته نميشدند. «فسواهن‏ سبع سماوات» بقره: 29. آنها را هفت آسمان متعادل كرد.

استواء برابرى‏ «قل هل‏ يستوي‏ الأعمى و البصير أم هل‏ تستوي‏ الظلمات و النور» رعد: 16.

استواء چون با «على» متعدى شود معنى استقرار يافتن و بر قرار شدن ميدهد مثل‏ «و قضي الأمر و استوت‏ على الجودي» هود: 44. كار بپايان رسيد و كشتى بر كوه جودى نشست و در آن قرار گرفت و مثل‏ «فإذا استويت‏ أنت و من معك على الفلك» مؤمنون:

28. چون تو و يارانت در كشتى قرار يافتيد على هذا معنى آيات‏ «ثم‏ استوى‏ على العرش يدبر الأمر» يونس: 3.

«الرحمن على العرش‏ استوى‏» طه: 5.

اين است كه خدا در تخت حكومت و تدبير استقرار يافت و آن كنايه از تدبير و اداره امور عالم است چنانكه‏ «يدبر الأمر» آنرا توضيح ميدهد.

و چون با «الى» متعدى گردد معنى توجه و قصد و رو كردن ميدهد در اقرب آمده: گويند هر كه از كارى فارغ شد و كار ديگرى قصد كرد گفته ميشود «استوى له و اليه» «ثم‏ استوى‏ إلى السماء فسواهن‏ سبع سماوات» بقره: 29. «ثم‏ استوى‏ إلى السماء و هي دخان» فصلت:

11. استوى در هر دو بمعنى توجه و قصد است گاهى بمعنى اعتدال و استقرار است مثل‏ «و لما بلغ أشده و استوى‏ آتيناه حكما و علما» قصص: 14.

چون موسى قوى شد و در زندگى استقرار يافت باو درك و علم داديم‏ «ذو مرة فاستوى‏. و هو بالأفق الأعلى» نجم: 6 و 7. ظاهرا مراد از استوى معتدل شدن جبرئيل و آمدن بصورت انسان متوسط است. يعنى او نيرومند است پس معتدل شد در حاليكه در ناحيه بالاتر بود.

سوى: «لا نخلفه نحن و لا أنت مكانا سوى‏» طه: 58. سوى بكسر و ضم سين خوانده شده و معنى آن عدل و وسط است‏ «مكانا» ظاهرا ظرف است و سوى صفت مكان يعنى ميان ما و شما وقتى معين كن در مكانى را كه مسافت آن بهر دو طرف مساوى است و شايد مكان هموار و مستوى الاطراف مراد باشد. راغب گويد سوى (بضم و كسر) و سواء بمعنى وسط است ...

و آن وصف و ظرف بكار رود، اصلش مصدر است.

سوي: آنست كه از افراط و تفريط در اندازه و كيفيت، بدور باشد (راغب) و آن با تمام و راست و مستقيم يكى است‏ «فستعلمون من أصحاب الصراط السوي‏» طه: 135.

يعنى راه راست. «قال آيتك ألا تكلم الناس ثلاث ليال‏ سويا» مريم: 10.

سويا حال است از فاعل‏ تكلم‏ يعنى نشانه تو آنست كه سه شب نتوانى با مردم سخن گوئى حال آنكه سالم و صحيح هستى. «يمشي سويا على صراط مستقيم» ملك: 22. سالم از لغزش راه‏ ميرود در راه راست.

سواء: در اصل مصدر است بمعنى برابرى و بمعنى مساوى و وسط (وصف و ظرف) بكار ميرود (راغب) مثل‏ «سواء عليهم أ أنذرتهم أم لم تنذرهم لا يؤمنون» بقره: 6. كه بمعنى مساوى است و مثل‏ «فقد ضل‏ سواء السبيل» بقره: 108. كه بمعنى وسط است بهتر است بگوئيم سواء بمعنى مستوى و اضافه صفت بموصوف است يعنى از راه راست گم شده.

«و إما تخافن من قوم خيانة فانبذ إليهم على‏ سواء إن الله لا يحب الخائنين» انفال: 58. سواء در آيه شايد مصدر باشد يعنى اگر از خيانت قومى كه با آنها پيمان بسته‏اى ترسيدى پيمان آنها را با برابرى بسويشان بيانداز و نقض كن (و اعلام كن تا تو و آنها در علم بنقض پيمان با هم باشيد) و شايد بمعنى عدل باشد يعنى با عدالت پيمان را بشكن و بخودشان رد كن.

ايضا در آيه‏ «فقل آذنتكم على‏ سواء» انبياء: 109. بمعنى برابرى يا عدل است.[۲]

«قصد»

القصد: مستقيم نمودن و استوار داشتن راه است.

قصدت‏ قصده‏: بسويش رفتم و آهنگش نمودم.

اقتصاد: از اين واژه است كه بر دو گونه است:

اول- اقتصاد پسنديده بطور مطلق در ميانه روى چيزى كه دو طرف افراط و تفريط دارد مثل جود يا بخشش كه ميان حالت زياده روى و بخل قرار دارد و شجاعت كه حالتى است ما بين تهور و ترس و مانند اينها و بر اين معنى است آيه:

و اقصد في مشيك‏ (19/ لقمان) و به اينگونه اقتصاد و ميانه‏روى در آيه:

و الذين إذا أنفقوا لم يسرفوا ... (67/ فرقان) اشاره كرده است.

دوم- اقتصادى است كه بطور كنايه از آنچه ميان حالت پسنديده و ناپسند قرار مى‏گيرد، مثل قرار گرفتن ميان عدل و جور [كه نه عدالت است و نه جور و ستم‏].

و يا حالتى و موقعيتى در ميان نزديك و دور و بر اين اساس گفت:

فمنهم ظالم لنفسه و منهم‏ مقتصد و منهم سابق بالخيرات‏ (32/ فاطر) آيه: سفرا قاصدا (42/ توبه).

يعنى سفرى كه دوريش ناپايان است و بسا كه اين آيه به سفر نزديك نيز تفسير شود ولى حقيقتش همان است كه ذكر كردم.

أقصد السهم: تير به هدف اصابت كرد گويى كه قصدش و هدفش را يافته است، شاعر گويد:فأصاب قلبك غير أن لم‏ يقصد [به قلبت اصابت كرد و رسيد جز اينكه آن را هدف نگرفته بود].

انقصد الرمح: نيزه شكست.

تقصد: شكست.

قصد الرمح: نيزه را شكست.

ناقة قصيد: شتر ماده پرگوشت و مفيد.

القصيد من الشعر: شعرى كه هفت بيتش تمام شده است‏[۳]

«سدید»

السد و السد: كه گفته‏اند هر دو يكى است و نيز گفته شده- سد- با ضمه حرف (س) ديوار و مانعى است طبيعى ولى- سد- با فتحه حرف (س) مانعى است ساختگى و مصنوع. اصل- سد- مصدر است.

سد- به موانع تشبيه شده است مثل: (و جعلنا من بين أيديهم سدا و من خلفهم سدا- 9/ يس) كه سدا با ضمه حرف (س) هم خوانده شده.

السدة- مثل- ظلة- سايبانى است كه بر درگاه خانه براى حفاظت از باران ساخته مى‏شود (قرنيز و سر درب طاقى يا مسطح خانه‏ها) و- سدة- به خود درب تعبير شده است، چنانكه فقيرى كه برايش درب باز نمى‏شود مى‏گويند- سده السلطان.

سداد و سدد- استقامت و پايدارى است.

سداد- چيزى است كه سوراخ و يا مرز يك كشور را با آن مى‏بندند.

و نيز- سداد- به طور استعاره چيزى است كه مانع فقر باشد، و نيازمندى را رفع كند.[۴]

ارجاعات

  1. ترجمه و تحقيق مفردات الفاظ قرآن، ج‏3، ص: 278-268
  2. قاموس قرآن، ج‏3، ص: 360-357
  3. ترجمه و تحقيق مفردات الفاظ قرآن، ج‏3، ص: 199-197
  4. ترجمه و تحقيق مفردات الفاظ قرآن، ج‏2، ص: 199-198