سکونت (مترادف)
مترادفات قرآنی سکونت
سكونت به معناى اقامت كردن، مسكن گزيدن، توطّن و ... است. در اين مدخل از واژه های «سَکَنَ»، «تبوّأ»(بوء)، «ثوی»، «بدا»(بدو)، «حَضَرَ»، «خَلَدَ»، «عاشر»، «غنی» استفاده شده است.
معانی مترادف قرآنی سکونت
سَکَنَ
السُّكُون: ايستادن و ثابت شدن چيزى بعد از حركت است و در ساكن شدن و منزل گزيدن نيز بكار مى رود- مثل- سَكَنَ فلانٌ مكانَ كذا: يعنى: منزل گزيد.
مَسْكَن:اسم مكان است، يعنى جاى سكونت، جمعش- مَسَاكِن- است. خداى تعالى گويد: (لا يُرى إِلَّا مَساكِنُهُمْ- 25/ احقاف) (اشاره به آثار و باقيماندههاى ديار گذشتگان است). و (وَ لَهُ ما سَكَنَ فِي اللَّيْلِ وَ النَّهارِ- 13/ انعام) (هر چه در شب و روز آرام و قرار گرفته از اوست و او شنوا و داناست). و آيه: (لِتَسْكُنُوا فِيهِ- 67/ يونس) در معنى اوّل مىگويند- سَكَنْتُه و در معنى دوّم مىگويند- أَسْكَنْتُه: سكنايش دادم. مثل آيه: (رَبَّنا إِنِّي أَسْكَنْتُ مِنْ ذُرِّيَّتِي- 37/ ابراهيم) و (أَسْكِنُوهُنَ مِنْ حَيْثُ سَكَنْتُمْ مِنْ وُجْدِكُمْ- 6/ طلاق) (زمانى كه همسرانتان را طلاق داديد در آنجا كه خود سكونت داريد بقدر توانتان آنها را نيز سكونت دهيد و زبانشان نرسانيد كه بخواهيد بر آنها سخت گيريد). و آيه (وَ أَنْزَلْنا مِنَ السَّماءِ ماءً بِقَدَرٍ فَأَسْكَنَّاهُ فِي الْأَرْضِ- 18/ مؤمنون) آگاهى و تنبيهى است از اينكه او بر ايجادش و قدرت بر فنايش تواناست.
السَّكَن: آرامش يافتن و هر چيزى كه موجب آرامش است، خداى تعالى گويد: (وَ اللَّهُ جَعَلَ لَكُمْ مِنْ بُيُوتِكُمْ سَكَناً- 80/ نحل) و (إِنَّ صَلاتَكَ سَكَنٌ لَهُمْ- 103/ توبه) و (وَ جَعَلَ اللَّيْلَ سَكَناً- 96/ انعام).
و نيز- سكن- در معنى آتشى است كه بوسيله آن آرامش مىيابند و گرم مىشوند و در اطرافش استراحت مىكنند.
سُكْنَى: خانه و جايى است كه در آنجا بدون اجرت و كرايه، سكونت مىيابند.
السَّكْن: ساكنين خانه، مثل سَفْر: مسافرين. و گفته شده جمع سَاكِن- سُكَّان- است و معنى سُكَّان السَّفِينة براى اينست كه كشتى را از حركت باز مىدارد و آرام مىكند.
سِكِّين: يعنى چاقو، چون حركت حيوان را از بين مىبرد و آن را بى تحرّك و ساكن مىكند، چنين ناميده شده، خداى تعالى گويد: (أَنْزَلَ السَّكِينَةَ فِي قُلُوبِ الْمُؤْمِنِينَ- 4/ فتح) گفته شده: واژه سَكِينَة در اين آيه، فرشته اى است كه دلهاى مؤمنين را تسكين مىدهد و ايمنيشان مىدهد، چنانكه از امير المؤمنين عليه السّلام روايت شده است «انّ السّكينة لتنطق على لسان عمر!».
و نيز گفته شده واژه- سَكِينَة- در آيه فوق همان عقل است (و در روايت همان سكون- نهايه 2/ 386) و- له سكينة- وقتى است كه كسى از تمايل به شهوات باز ايستد و آرام گيرد و بر اين معنى آيه: (وَ تَطْمَئِنُّ قُلُوبُهُمْ بِذِكْرِ اللَّهِ- 28/ رعد) دلالت دارد، و گفتهاند- السَّكِينَة و السَّكَن- در معنى يكى است، و آن از بين رفتن رعب و ترس است و بر اين معنى است آيه: (أَنْ يَأْتِيَكُمُ التَّابُوتُ فِيهِ سَكِينَةٌ مِنْ رَبِّكُمْ- 248/ بقره) آنطورى كه ذكر شده است در ميان تابوت چيزى بوده مثل سَرِ گربه ولى من آن را سخن صحيح نمىبينم[1].
مِسْكِين: كسى است كه هيچ چيز نداشته باشد و از واژه- فقر- رساتر و بليغتر است و در آيه: (أَمَّا السَّفِينَةُ فَكانَتْ لِمَساكِينَ- 79/ كهف) علت- مساكين- ناميدن صاحبان كشتى يا بعد از بين رفتن كشتىشان بوده و با به خاطر اينكه كشتى آنها در كنار مسكنتشان قابل توجّه نبوده و به حساب نمى آمده. و آيه: (وَ ضُرِبَتْ عَلَيْهِمُ الذِّلَّةُ وَ الْمَسْكَنَةُ- 61/ بقره).كه در ميان يكى از دو سخن و دو معنى سخن صحيح تر اين است كه حرف (م) در مسكنه زايد است[۱]
تبوّأ (بوء)
أَباءَ- إِباءَةً [بوأ] الشيءَ و بالشيءِ اليه و عليه: آن چيز را برگردانيد،- القاتلَ بِالقَتِيل: قاتل را كشت و قصاص كرد،- بِالْمَكَان: در آن جاى اقامت گزيد،- هُ مَنْزِلًا و فِى الْمَنْزِل: او را در آن منزل اقامت داد،- مِنه: از وى گريخت.
بَاءَ- يَبُوءُ [بوأ] اليه: بسوى او برگشت،- هُ و بِهِ: او را برگردانيد،- بِالْحَقِّ اوْ بِالذَّنْبِ: به حقيقت يا به گناه اقرار كرد،- بِالْخَيبَةِ وَ الْفَشَل: ناكام و نااميد شد،- بَوَاءً فُلانٌ بِفُلانٍ: فلانى به خون فلانى كشته و قصاص شد. فعل امر اين فعل (بُؤْ) مىباشد و تعبير «بُؤْ بِهِ» بمعناى باش تا به خون او قصاص شوى مىباشد.
الباءَة- [بوأ]: خانه، محيط زيست.
البُوَاء- [بوأ] (ح): مار بزرگ (اژدها) كه از تيرهى (الأَصَلِيّات) است- اين واژه لاتين است-
البَوَاء- [بوأ]: برابر، مساوى؛ «دَمٌ بَوَاءُ دَمٍ»:خونى در برابر خون.
بَوَّأَ- تَبْوِيئاً و تَبْوِئَةً [بوأ] الرمحَ نحوَه: نيزه را به سوى او راست و استوار كرد،- هُ وَ لَهُ مَنْزِلًا: براى او خانه اى آماده كرد و او را سكونت داد، الْمَكَانَ: به آن مكان درآمد.
البِيئَة- ج بِيئَات [بوأ]: محيط؛ «الْإِنْسَانُ ابْنُ بِيئَتِهِ»: انسان فرزند محيط خود است؛ «الْبيئَةُ الاجْتِمَاعِيَّةُ»: محيط اجتماعى، جامعه مردم، حالت؛ «إنَّهُ حَسَنُ الْبِيئَةٍ»: او در حال خوشى است.
تَبَاوَأَ- تَبَاوُؤاً [بوأ] الشيئان: آن دو چيز با هم برابر شدند.
تَبَوَّا- تَبوُّؤاً [بوأ] المكانَ و بهِ: در آن جاى اقامت كرد،- الشيءَ: آن چيز را تسليم گرفت؛ «تَبَوّأ العَرْشَ»: بر تخت نشست؛ «تَبَوَّأَ الحُكْمَ»: زمام امور مملكت را بدست گرفت.[۲]
ثوی
الثَّوَاء، اقامت گزيدن طولانى و پايدار ماندن در جايى كه فعلش: ثَوَى، يَثْوِي، ثَوَاءً- است، خداى عزّ و جلّ گويد: (وَ ما كُنْتَ ثاوِياً فِي أَهْلِ مَدْيَنَ- 45/ قصص) و (أَ لَيْسَ فِي جَهَنَّمَ مَثْوىً لِلْمُتَكَبِّرِينَ- 60/ زمر) و (وَ النَّارُ مَثْوىً لَهُمْ- 12/ محمّد) و (النَّارُ مَثْواكُمْ- 128/ انعام) (كه در آيات فوق مثوى همان جايگاه است) گفته مى شود: من أمّ مثواك- كنايه از اين است كه چه كسى مهمانت شد روى سخن با ميزبان است.
الثَّوِيَّة آغل گوسفندان در كوهستان و بيابان.(و خداى به صواب و درستى سخن آگاهتر است).
بدا(بدو)
بَدَا الشّيء، بَدْواً و بَدَاءً، كاملا روشن و آشكار شد، خداى فرمايد: (وَ بَدا لَهُمْ مِنَ اللَّهِ ما لَمْ يَكُونُوا يَحْتَسِبُونَ- 47/ زمر) و (وَ بَدا لَهُمْ سَيِّئاتُ ما كَسَبُوا- 48/ زمر) و (فَبَدَتْ لَهُما سَوْآتُهُما- 121/ طه) (كه هر سه آيه فوق در همان معنى ظهور كامل و به خوبى آشكار شدن است).
بَدْو- به معنى روستانشينى در مقابل- حضر: شهر نشينى، است، آيه (وَ جاءَ بِكُمْ مِنَ الْبَدْوِ- 100/ يوسف) يعنى باديه و بيابان و هر جائيكه در سفر از دور پيدا مىشود و مقصد است.
به ساكن باديه هم- باد- گويند، مانند آيه (سَواءً الْعاكِفُ فِيهِ وَ الْبادِ- 25/ حجّ) و آيه (لَوْ أَنَّهُمْ بادُونَ فِي الْأَعْرابِ- 20/ احزاب) (كه- باد و بادون- در هر دو آيه اشاره به ساكنين روستاهاست).[۳]
حَضَرَ
الحَضَر- شهر نشينى، نقطه مقابل البدو- يعنى روستا نشينى است.
حِضَارَة و حَضَارَة- سكونت در شهر است مانند: (بداوة- و بداوة- يعنى سكونت و زندگى در روستا و بيابان، سپس واژه حضر- بصورت اسم براى شهادت دادن و حاضر شدن در مكانى يا گواهى دادن انسانى يا چيزى ديگر قرار داده شده و بكار رفته، در آيات (كُتِبَ عَلَيْكُمْ إِذا حَضَرَ أَحَدَكُمُ الْمَوْتُ- 180/ بقره).
(وَ إِذا حَضَرَ الْقِسْمَةَ- 8/ نساء).
(وَ أُحْضِرَتِ الْأَنْفُسُ الشُّحَ. 128/ نساء).
(عَلِمَتْ نَفْسٌ ما أَحْضَرَتْ- 14/ تكوير).
(وَ أَعُوذُ بِكَ رَبِّ أَنْ يَحْضُرُونِ- 98/ مؤمنون).
آيه اخير بصورت كنايه است يعنى بخدا پناه مىبرم كه شياطين و پريان بر من حاضر و گواه شوند. شخص ديوانه و كسى را كه مرگش سر رسيده بطور كنايه مُحْتَضَر- گويند، و بر اين معنى تنبّه مىدهد سخن خداى عزّ و جلّ كه: (وَ نَحْنُ أَقْرَبُ إِلَيْهِ مِنْ حَبْلِ الْوَرِيدِ- 16/ ق).
و آيه (يَوْمَ يَأْتِي بَعْضُ آياتِ رَبِّكَ- 158/ انعام).
و آيه (ما عَمِلَتْ مِنْ خَيْرٍ مُحْضَراً- 30/ آل عمران).
يعنى كارهاى گواهى شده و ديده شدهاى كه در حكم حاضر بودن در حضور اوست.
و نيز آيات (وَ سْئَلْهُمْ عَنِ الْقَرْيَةِ الَّتِي كانَتْ حاضِرَةَ الْبَحْرِ- 163/ اعراف).
يعنى: نزديك دريا (از شهرى كه بر ساحل دريا بود از ايشان پرسش كن كه آن شهر چطور شد).
(تِجارَةً حاضِرَةً- 282/ بقره) تجارت و داد و ستد نقدى.
خداى تعالى گويد: (وَ إِنْ كُلٌّ لَمَّا جَمِيعٌ لَدَيْنا مُحْضَرُونَ- 32/ يس). (فِي الْعَذابِ مُحْضَرُونَ- 16/ روم). (شِرْبٍ مُحْتَضَرٌ- 28/ قمر). يعنى: يارانش آن را حاضر مىكنند.
الحُضْر- نهيب زدن به اسب است كه در آنحال كه با بلند كردن دستان اسب، آن را با سرعت مىدواند.
أَحْضَرَ الفرس- اسب دستها را بلند كرد و بسرعت دويد.
اسْتَحْضَرْتُهُ- اسب را دوانيدم.
حَاضَرْتُهُ مُحَاضَرَةً و حِضَاراً- از روياروئى با او به استدلال و محاجّه پرداختم تا هر يك دلايلمان را حاضر كنيم و بنمايانيم و يا از معنى واژه الحضر: دوانيدن اسب، گرفته شده چنانكه مىگوئى اسب را دوانيدم (پس محاضرة يعنى طرف مقابل را ناچار بحركت فكرى و سخن گفتن تعبير شده است.
مَحْضَر- مصدر فعل- حَضَرْتُ است يعنى حاضر شدن، و همچنين اسم مكان يعنى جاى حضور يافتن.[۴]
خَلَدَ
الْخُلُود يعنى دور بودن چيزى از برخورد به فساد و باقى ماندن آن چيز بر حالتى كه قبلا بر آن حالت بوده است- اعراب چيزى را كه فساد و تباهى در آن راه ندارد و بآن نمىرسد با واژه خلود توصيف مىكنند مثل ناميدن: أثافى- يعنى سه پايه ديگ و ديگدان كه بخاطر مقاوم بودن و نه بخاطر دوام و بقاء آنها را- خَوَالِد- يعنى پايدارها ناميده اند.
فعلش- خَلَدَ يَخْلُدُ خُلُوداً- است يعنى پايدار و جاودانه شد. خداى تعالى گويد: لَعَلَّكُمْ تَخْلُدُونَ- 129/ شعراء) و خَلْد- يعنى جزئى از انسان كه همواره بر حالت ثابت خودش باقى مىماند و تا انسان زنده است مثل ساير اجزايش تحليل نمىرود. (شخصيّت فطرى انسانى).
مُخَلَّد- كسى است كه مدّت زيادى باقى مىماند.
رجل مُخَلَّد- بكسى گفته مىشود كه زود پير نمىشود و پيرى از او بتأخير مىافتند.
دابّة مُخَلَّدَة- حيوانى است كه دندانهاى ثناياى او نمىافتد تا دندانهاى رباعيش در آيد.
سپس واژه- مخلّدة- بطور استعاره در معنى هميشه باقى، و پايدار و جاودانه بكار رفته است.
الْخُلُودُ في الجنّة- يعنى باقى بودن اشياء بر حالتى كه بودهاند بدون اينكه فسادى بر آنها عارض شود.خداى تعالى گويد: أُولئِكَ أَصْحابُ الْجَنَّةِ هُمْ فِيها خالِدُونَ- 82/ بقره). و أُولئِكَ أَصْحابُ النَّارِ هُمْ فِيها خالِدُونَ- 39/ بقره). و وَ مَنْ يَقْتُلْ مُؤْمِناً مُتَعَمِّداً فَجَزاؤُهُ جَهَنَّمُ خالِداً فِيها- 93/ نساء). و يَطُوفُ عَلَيْهِمْ وِلْدانٌ مُخَلَّدُونَ- 17/ واقعه).
گفته شده- مُخَلَّدُونَ- يعنى بحالت خويش باقيند بطوريكه حالات گوناگون آنها را فرا نمىگيرد و تغيير حالت نمىدهند و يا اينكه مُخَلَّدُونَ از واژه- خلدة- است (خَلَدَة- يعنى گوشواره و دستياره زرّين، پس مُخَلَّدُونَ يعنى با گوشواره و دستياره مزّين و پيراسته هستند، خلدة نوعى از گوشواره است).
إِخْلَادُ الشّيئ- باقى گذاردن و ثابت كردن چيزى بطوريكه حكم هميشگى بودن و بقاء دائمى بر آن بشود و بر اين معنى سخن خداى سبحان است كه:
وَ لكِنَّهُ أَخْلَدَ إِلَى الْأَرْضِ- 176/ اعراف). يعنى: او بزمين دل بست و متّكى شد بگمان اينكه در زمين جاودان خواهد بود.[۵]
عاشر
غنی
الغِنَى، در گونه ها و اقسامى مختلف بكار مىرود:
اوّل- در معنى بىنيازى مطلق و اين نيست مگر براى خداى تعالى و همانست كه در آيات زير بيان شده است:
(إِنَّ اللَّهَ لَهُوَ الْغَنِيُ الْحَمِيدُ- 64/ حجّ) (أَنْتُمُ الْفُقَراءُ إِلَى اللَّهِ وَ اللَّهُ هُوَ الْغَنِيُ الْحَمِيدُ- 15/ فاطر) دوّم- كم نيازى و احتياجات كم و اندك و همانست كه در آيه: (وَ وَجَدَكَ عائِلًا فَأَغْنى- 8/ ضحى) اشاره شده است و اين همان غنايى است كه در سخن پيامبر (ص) يادآورى شده است كه فرمود: «الغنى، غنى النّفس».
(بىنيازى واقعى، عزّت نفس و بىنيازى روحى و نفسانى است) سوّم- غنى- در معنى زيادى دستآوردهها بر حسب گونه گونى مردم، مثل آيات: (وَ مَنْ كانَ غَنِيًّا فَلْيَسْتَعْفِفْ- 6/ نساء) (الَّذِينَ يَسْتَأْذِنُونَكَ وَ هُمْ أَغْنِياءُ- 93/ توبه) (لَقَدْ سَمِعَ اللَّهُ قَوْلَ الَّذِينَ قالُوا إِنَّ اللَّهَ فَقِيرٌ وَ نَحْنُ أَغْنِياءُ- 181/ آل عمران)[1] اين مطلب، يعنى مفهوم آيه اخير را وقتى كه آيه: (مَنْ ذَا الَّذِي يُقْرِضُ اللَّهَ قَرْضاً حَسَناً- 245/ بقره) نازل شد گفتند (يعنى خدا از ما قرض مىخواهد؟ و اين مطلب نهايت كوتاه بينى چنان كسان را مىرساند كه يارى و وام دادن به مستضعفين را بحساب قرض و وام دادن به ذات خدا تلقّى كردند). و آيه: (يَحْسَبُهُمُ الْجاهِلُ أَغْنِياءَ مِنَ التَّعَفُّفِ- 273/ بقره) داراى عزّت نفس و بى نيازى معنوى هستند بطوريكه شخص نادان آنها را اغنياء مىپندارد زيرا در آنها پارسائى و خوددارى از حرام و لطف و مهربانى مىبينند.
و بر اين معنى است سخن پيامبر عليه السّلام به «معاذ بن جبل» كه فرمود: «خذ من اغنيائهم و ردّ فى فقرائهم». (از اغنياء و بىنيازانشان بگير و به نيازمندانشان رد كن). و اين معنى همانست كه شاعر گويد: قد يكثر المال و الانسان مفتقر (مال فراوان مىشود ولى انسان نيازمند) غَنَيْتُ بكذا غِنْيَاناً و غِنَاءً و اسْتَغْنَيْتُ و تَغَنَّيْتُ و تَغَانَيْتُ: صور افعال اين فعل است، يعنى از آن بى نياز شدم و به آن بسنده كردم، خداى تعالى گويد: (وَ اسْتَغْنَى اللَّهُ- 6/ تغابن) (وَ اللَّهُ غَنِيٌ حَمِيدٌ- 16/ تغابن) (اغنانِي بكذا و أَغْنَى عنه كذا: وقتى است كه او را كفايت كند. در آيات: (ما أَغْنى عَنِّي مالِيَهْ- 28/ حاقّه) (ما أَغْنى عَنْهُ مالُهُ- 2/ مسد) (لَنْ تُغْنِيَ عَنْهُمْ أَمْوالُهُمْ وَ لا أَوْلادُهُمْ مِنَ اللَّهِ شَيْئاً- 10/ آل عمران) (ما أَغْنى عَنْهُمْ ما كانُوا يُمَتَّعُونَ- 207/ شعراء) (لا تُغْنِ عَنِّي شَفاعَتُهُمْ- 23/ يس) (وَ لا يُغْنِي مِنَ اللَّهَبِ- 31/ مرسلات) الغَانِيَة: زنى كه در برابر شوهرش از زينت و آرايش بىنياز است يا بخاطر زيبائيش مستغنى از زيور و زينت است.
غَنَى فى مكان كذا: وقتى است كه كسى ماندنش در جايى طولانى شود و از غير آن مكان بى نياز باشد در آيه: (كَأَنْ لَمْ يَغْنَوْا فِيهَا- 92/ 1/ اعراف) مَغْنِيّ: براى اسم مكان و مصدر هر دو هست.
غَنَّى، أُغْنِيَةً و غِنَاءً: آواز خواند، گفته شده- تَغَنَّى به معنى استغنى- است و حديث پيامبر عليه السّلام كه فرمود: «من لم يَتَغَنَ- بالقرآن»[۶]
مترادفها
واژه | مشاهده ریشه و مشتقات | نمونه قرآنی |
سَکَنَ | ریشه و مشتقات سکن | رَّبَّنَآ إِنِّىٓ أَسْكَنتُ مِن ذُرِّيَّتِى بِوَادٍ غَيْرِ ذِى زَرْعٍ عِندَ بَيْتِكَ ٱلْمُحَرَّمِ رَبَّنَا لِيُقِيمُوا۟ ٱلصَّلَوٰةَ فَٱجْعَلْ أَفْـِٔدَةً مِّنَ ٱلنَّاسِ تَهْوِىٓ إِلَيْهِمْ وَٱرْزُقْهُم مِّنَ ٱلثَّمَرَٰتِ لَعَلَّهُمْ يَشْكُرُونَ
|
تَبَوّأ(بوء) | ریشه و مشتقات بوء | وَٱلَّذِينَ هَاجَرُوا۟ فِى ٱللَّهِ مِنۢ بَعْدِ مَا ظُلِمُوا۟ لَنُبَوِّئَنَّهُمْ فِى ٱلدُّنْيَا حَسَنَةً وَلَأَجْرُ ٱلْءَاخِرَةِ أَكْبَرُ لَوْ كَانُوا۟ يَعْلَمُونَ
|
ثوی | ریشه و مشتقات ثوی | فَإِن يَصْبِرُوا۟ فَٱلنَّارُ مَثْوًى لَّهُمْ وَإِن يَسْتَعْتِبُوا۟ فَمَا هُم مِّنَ ٱلْمُعْتَبِينَ
|
بدا(بدو) | ریشه و مشتقات بدو | وَرَفَعَ أَبَوَيْهِ عَلَى ٱلْعَرْشِ وَخَرُّوا۟ لَهُۥ سُجَّدًا وَقَالَ يَٰٓأَبَتِ هَٰذَا تَأْوِيلُ رُءْيَٰىَ مِن قَبْلُ قَدْ جَعَلَهَا رَبِّى حَقًّا وَقَدْ أَحْسَنَ بِىٓ إِذْ أَخْرَجَنِى مِنَ ٱلسِّجْنِ وَجَآءَ بِكُم مِّنَ ٱلْبَدْوِ مِنۢ بَعْدِ أَن نَّزَغَ ٱلشَّيْطَٰنُ بَيْنِى وَبَيْنَ إِخْوَتِىٓ إِنَّ رَبِّى لَطِيفٌ لِّمَا يَشَآءُ إِنَّهُۥ هُوَ ٱلْعَلِيمُ ٱلْحَكِيمُ
|
حَضَرَ | ریشه و مشتقات حضر | وَأَتِمُّوا۟ ٱلْحَجَّ وَٱلْعُمْرَةَ لِلَّهِ فَإِنْ أُحْصِرْتُمْ فَمَا ٱسْتَيْسَرَ مِنَ ٱلْهَدْىِ وَلَا تَحْلِقُوا۟ رُءُوسَكُمْ حَتَّىٰ يَبْلُغَ ٱلْهَدْىُ مَحِلَّهُۥ فَمَن كَانَ مِنكُم مَّرِيضًا أَوْ بِهِۦٓ أَذًى مِّن رَّأْسِهِۦ فَفِدْيَةٌ مِّن صِيَامٍ أَوْ صَدَقَةٍ أَوْ نُسُكٍ فَإِذَآ أَمِنتُمْ فَمَن تَمَتَّعَ بِٱلْعُمْرَةِ إِلَى ٱلْحَجِّ فَمَا ٱسْتَيْسَرَ مِنَ ٱلْهَدْىِ فَمَن لَّمْ يَجِدْ فَصِيَامُ ثَلَٰثَةِ أَيَّامٍ فِى ٱلْحَجِّ وَسَبْعَةٍ إِذَا رَجَعْتُمْ تِلْكَ عَشَرَةٌ كَامِلَةٌ ذَٰلِكَ لِمَن لَّمْ يَكُنْ أَهْلُهُۥ حَاضِرِى ٱلْمَسْجِدِ ٱلْحَرَامِ وَٱتَّقُوا۟ ٱللَّهَ وَٱعْلَمُوٓا۟ أَنَّ ٱللَّهَ شَدِيدُ ٱلْعِقَابِ
|
خَلَدَ | ریشه و مشتقات خلد | إِنَّ ٱلْمُجْرِمِينَ فِى عَذَابِ جَهَنَّمَ خَٰلِدُونَ
|
عاشر | ریشه و مشتقات عاشر | يَٰٓأَيُّهَا ٱلَّذِينَ ءَامَنُوا۟ لَا يَحِلُّ لَكُمْ أَن تَرِثُوا۟ ٱلنِّسَآءَ كَرْهًا وَلَا تَعْضُلُوهُنَّ لِتَذْهَبُوا۟ بِبَعْضِ مَآ ءَاتَيْتُمُوهُنَّ إِلَّآ أَن يَأْتِينَ بِفَٰحِشَةٍ مُّبَيِّنَةٍ وَعَاشِرُوهُنَّ بِٱلْمَعْرُوفِ فَإِن كَرِهْتُمُوهُنَّ فَعَسَىٰٓ أَن تَكْرَهُوا۟ شَيْـًٔا وَيَجْعَلَ ٱللَّهُ فِيهِ خَيْرًا كَثِيرًا
|
غنی | ریشه و مشتقات غنی | كَأَن لَّمْ يَغْنَوْا۟ فِيهَآ أَلَآ إِنَّ ثَمُودَا۟ كَفَرُوا۟ رَبَّهُمْ أَلَا بُعْدًا لِّثَمُودَ
|
ارجاعات
- ↑ ترجمه و تحقيق مفردات الفاظ قرآن با تفسير لغوى و ادبى قرآن، ج2، ص: 234-235
- ↑ فرهنگ ابجدى الفبايى عربى فارسى: ترجمه كامل المنجد الابجدى، متن، ص: 4
- ↑ ترجمه و تحقيق مفردات الفاظ قرآن با تفسير لغوى و ادبى قرآن، ج1، ص: 249-250
- ↑ ترجمه و تحقيق مفردات الفاظ قرآن با تفسير لغوى و ادبى قرآن، ج1، ص: 506-507
- ↑ ترجمه و تحقيق مفردات الفاظ قرآن با تفسير لغوى و ادبى قرآن، ج1، ص: 623-624
- ↑ ترجمه و تحقيق مفردات الفاظ قرآن با تفسير لغوى و ادبى قرآن، ج2، صص717-721