سخت (مترادف)
مترادفات قرآنی سخت
مترادف های این واژه در قرآن عبارت است از «اشقّ»، «اشدّ»، «ادهی»، «رابیة»، «عصیب»، «قمطریر»، «قاسیة»، «غلیظ»، «عَرِم».
مترادفات «سخت» در قرآن
واژه | مشاهده ریشه شناسی واژه | مشاهده مشتقات واژه | نمونه آیات |
---|---|---|---|
اشقّ | ریشه شقو | مشتقات شقو | لَّهُمْ عَذَابٌ فِى ٱلْحَيَوٰةِ ٱلدُّنْيَا وَلَعَذَابُ ٱلْءَاخِرَةِ أَشَقُّ وَمَا لَهُم مِّنَ ٱللَّهِ مِن وَاقٍ
|
اشدّ | ریشه شدد | مشتقات شدد | قَالَ ءَامَنتُمْ لَهُۥ قَبْلَ أَنْ ءَاذَنَ لَكُمْ إِنَّهُۥ لَكَبِيرُكُمُ ٱلَّذِى عَلَّمَكُمُ ٱلسِّحْرَ فَلَأُقَطِّعَنَّ أَيْدِيَكُمْ وَأَرْجُلَكُم مِّنْ خِلَٰفٍ وَلَأُصَلِّبَنَّكُمْ فِى جُذُوعِ ٱلنَّخْلِ وَلَتَعْلَمُنَّ أَيُّنَآ أَشَدُّ عَذَابًا وَأَبْقَىٰ
|
ادهی | ریشه دهی | مشتقات دهی | بَلِ ٱلسَّاعَةُ مَوْعِدُهُمْ وَٱلسَّاعَةُ أَدْهَىٰ وَأَمَرُّ
|
رابیة | ریشه ربو | مشتقات ربو | فَعَصَوْا۟ رَسُولَ رَبِّهِمْ فَأَخَذَهُمْ أَخْذَةً رَّابِيَةً
|
عصیب | ریشه عصب | ریشه عصب | وَلَمَّا جَآءَتْ رُسُلُنَا لُوطًا سِىٓءَ بِهِمْ وَضَاقَ بِهِمْ ذَرْعًا وَقَالَ هَٰذَا يَوْمٌ عَصِيبٌ
|
قمطریر | ریشه قمطر | ریشه قمطر | إِنَّا نَخَافُ مِن رَّبِّنَا يَوْمًا عَبُوسًا قَمْطَرِيرًا
|
قاسیة | ریشه قسو | ریشه قسو | أَفَمَن شَرَحَ ٱللَّهُ صَدْرَهُۥ لِلْإِسْلَٰمِ فَهُوَ عَلَىٰ نُورٍ مِّن رَّبِّهِۦ فَوَيْلٌ لِّلْقَٰسِيَةِ قُلُوبُهُم مِّن ذِكْرِ ٱللَّهِ أُو۟لَٰٓئِكَ فِى ضَلَٰلٍ مُّبِينٍ
|
غلیظ | ریشه غلظ | مششتقات غلظ | يَٰٓأَيُّهَا ٱلَّذِينَ ءَامَنُوا۟ قُوٓا۟ أَنفُسَكُمْ وَأَهْلِيكُمْ نَارًا وَقُودُهَا ٱلنَّاسُ وَٱلْحِجَارَةُ عَلَيْهَا مَلَٰٓئِكَةٌ غِلَاظٌ شِدَادٌ لَّا يَعْصُونَ ٱللَّهَ مَآ أَمَرَهُمْ وَيَفْعَلُونَ مَا يُؤْمَرُونَ
|
عَرِم | ریشه عرم | مشتقات عرم | فَأَعْرَضُوا۟ فَأَرْسَلْنَا عَلَيْهِمْ سَيْلَ ٱلْعَرِمِ وَبَدَّلْنَٰهُم بِجَنَّتَيْهِمْ جَنَّتَيْنِ ذَوَاتَىْ أُكُلٍ خَمْطٍ وَأَثْلٍ وَشَىْءٍ مِّن سِدْرٍ قَلِيلٍ
|
معانی مترادفات قرآنی سخت
«اشقّ»
الشقاوة: (سختى و بد حالى است) نقطه مقابل سعادت: (آسايش و خوشحالى).
افعالش- شقي يشقى، شقوة و شقاوة و شقاء- است (كه سه مصدر دارد). و (شقوتنا- 106/ مؤمنون) در آيه بصورت- شقاوتنا- خوانده شده.
پس- شقوة- مثل- ردة- است و- شقاوة- از جهت اضافه مثل- سعادة- است، همانگونه كه واژه- سعادة- در اصل دو گونه است: سعادت اخروى و سعادت دنيوى و سپس سعادت دنيوى هم سه قسم است:
1- نفسانى 2- بدنى 3- خارجى و همينطور شقاوت هم همان تقسيمات را دارد و در مورد شقاوت اخروى مىگويد: (فلا يضل و لا يشقى- 123/ طه) (نه گمراه مىشود و نه بد عاقبت) و آيه: (غلبت علينا شقوتنا- 106/ مؤمنون) كه- شقاوتنا- هم خوانده شده.
و در مورد شقاوت دنيايى، آيه: (فلا يخرجنكما من الجنة فتشقى- 117/ طه) (و شما را از بهشت بيرون نكند كه در سختى بيفتيد و بد حال شويد) بعضى از علماء در آيه اخير گفتهاند واژه- شقاء- بجاى- تعب- يعنى سختى و گرفتارى است مثل: شقيت فى كذا: (در آن كار به رنج و سختى افتادم). ولى، هر شقاوتى تعب و سختى است و هر سختى و رنجى شقاوت نيست پس رنج و تعب فراگيرتر و اعم از شقاوت است.[۱]
«اشدّ»
الشد: محكم بستن.
گفته مىشود- شددت الشىء: آن را محكم بستم.
آيات: (و شددنا أسرهم- 28/ انسان).
(آيه چنين است- نحن خلقناهم و شددنا أسرهم- ايشان را آفريديم و سرشت و تركيبشان را استوار و محكم ساختيم).
و (فشدوا الوثاق- 4/ محمد) يعنى: (بندها محكم كنيد).
الشدة: در محكم بستن و نيز در باره بدن و قواى نفسانى، و عذاب بكار مىرود.
و گفت: (و كانوا أشد منهم قوة- 44/ فاطر) (از حيث نيرو از ايشان سختتر بودند) و آيه: (علمه شديد القوى- 5/ نجم) يعنى: جبرئيل عليه السلام.
و آيات: (غلاظ شداد- 6/ تحريم) (بأسهم بينهم شديد- 14/ حشر) (في العذاب الشديد- 26/ ق) يعنى هولناك، و سهمگين.
شديد و متشدد: بخيل، در آيه: (و إنه لحب الخير لشديد- 8/ عاديات) يعنى: (او در نيكى سختگير و بخيل است) پس جايز است كه واژه- شديد- در آيه اخير به معنى مفعول باشد گويى كه سخت و تنگ نظر شده است، چنانكه مىگويند- غل- از معنى جدا شدن و دور بودن و به اين طريق:
آيه: (و قالت اليهود يد الله مغلولة، غلت أيديهم- 64/ مائده) يعنى: [يهود گفتند دست خداوند (قدرت او) از كار آفرينش دور و جدا شده و جهان به خود رهاست، دستان و قدرت ايشان از آفرينش- (حقايق جهان) دور و جدا است].
و نيز جايز است- شديد- در اينجا بمعنى فاعل باشد، پس- متشدد در معنى بخيل مثل اينستكه كيسه پولش سخت و تنگ شده.
و آيه: (حتى إذا بلغ أشده و بلغ أربعين سنة- 15/ احقاف) هشدار و آگاهى است بر اينكه انسان همينكه به آن سنين (چهل يا سن كمال) برسد، خوى و اخلاقى كه سرشتش بر آن نهاده شده بعد از آن سن به تدريج و پيوسته از او زايل مىشود و اين موضوع را شاعر چه زيبا سروده و هشدار داده است كه:
1-اذا المرء وافى الاربعين و لم يكن/له دون ما يهوى حياء و لا ستر
2- فدعه و لا تنفس عليه الذى مضى/و ان جر اسباب الحياة له العمر
1- زمانى كه انسان به چهل سالگى رسيد و غير از هوى و هوس و آرزوها عفت و حيائى نداشت.
2- رهايش كن و بر عمرى كه از او گذشته رشك مبر، هر چند آن عمر متاع دنيا را برايش به آسانى بكشد و همراهش كند).
شد فلان و اشتد: دويد و سرعت گرفت، و جايز است كه از عبارت- شد خزامه للعدو- باشد، يعنى: (تنگ اسبش را براى رفتن به سوى دشمن محكم كرد).
چنانكه مىگويند: ألقى ثيابه: جامهاش را بسوى دشمن افكند، و يا اينكه- شد فلان- از معنى- اشتدت الريح: باد بشدت وزيد، باشد كه در آيه: (اشتدت به الريح- 18/ ابراهيم) ذكر شده است.[۲]
«ادهی»
دهى: «بل الساعة موعدهم و الساعة أدهى و أمر» قمر: 46 داهيه بمعنى امر عظيم و امر نا پسند است طبرسى فرمايد: داهيه بلائى است كه آن را چارهاى نباشد يعنى: بلكه قيامت وعدگاه آنهاست و آن بليه بزرگتر و تلختر است. اين كلمه يكبار در قرآن آمده است.[۳]
«رابیة»
ربوة، ربوة، ربوة، رباوة (سرزمين بلند و مرتفع) خداى تعالى گويد: (إلى ربوة ذات قرار و معين- 50/ مؤمنون) (به سرزمين مرتفعى كه آب جارى داشت).
ابو الحسن مىگويد: الربوة- با فتحه حرف (ر) نيكوتر است زيرا مىگويند: ربى و ربا فلان: يعنى او به فلاتى رسيد.
ربوة- را- رابية- نيز گويند گويى كه خودش مكانى بلند يافته و از اين معنى مىگويند:
ربا: افزون شد و فراتر رفت.
خداى تعالى گويد: (فإذا أنزلنا عليها الماء اهتزت و ربت- 5/ حج).
و آيه (فاحتمل السيل زبدا رابيا- 17/ رعد) (پس سيلاب كفى برآمده برداشت) و (فأخذهم أخذة رابية- 10/ حاقه) (عذابى مافوقشان در برشان گرفت).
أربى عليه: بر او اشراف و احاطه يافت.
ربيت الولد فربا: فرزند را تربيت كردم و رشد كرد، كه از همين واژه است، و گفتهاند اصلش از مضاعف يعنى (رب) است كه يك حرف آن براى تخفيف در لفظ به حرف (ى) تبديل شده مثل تظننت- كه- تظنيت شده است.
الربا: يعنى افزونى بر سرمايه، ولى واژه- ربا- در شرع مخصوص به افزون شدن سرمايه با غير از سود شرعى است و به اعتبار اين افزونى و زيادى خداى تعالى گويد:
(و ما آتيتم من ربا ليربوا في أموال الناس فلا يربوا عند الله- 39/ روم).
يعنى: (آنچه را كه به- ربا- مىدهيد تا از مال مردم مالتان بيشتر شود در پيشگاه خدا افزون نمىشود بلكه در آنچه را كه زكات مىدهيد و خشنودى خدا مىجوئيد از فزونى يافتگان هستيد).
و در آيه ديگر تنبه و هشدار مىدهد كه: (يمحق الله الربا و يربي الصدقات- 276/ بقره).
يعنى: (خداوند ربا را مىكاهد و از بركت مىاندازد و محو مىكند ولى صدقات و بخشايش را با بركت فزونى مىدهد) زيادى و فزونى معقول با واژه بركة- كه از- ربا- بالاتر و فزونتر است تعبير شده چنانكه در مقابل آيه (و ما آتيتم من ربا ... 39/ روم) مىگويد:
(و ما آتيتم من زكاة تريدون وجه الله فأولئك هم المضعفون- 39/ روم).
أربيتان: دو قسمت گوشت بن ران در قسمت ميانى (كشاله ران) آن است كه بالا مىآيد.
الربو: نفس عميق و بلند كه به تصور بالا آمدن سينه اينچنين ناميده شده و لذا مىگويند:
هو يتنفس الصعداء: او نفس بلند و عميقى مىكشد و اما: الربيئة: با حرف همزه به معنى طلايه و پيشقراول از اين باب نيست.[۴]
«عصیب»
العصب: پيوندهاى مفاصل. لحم عصب: گوشت پر رگ و پيه. معصوب: كسى كه با عصبى كه از حيوان جدا شده بسته شود، سپس به هر چيز بسته شده- عصب مىگويند مثل عبارت:
لأعصبنكم عصب السلمة يعنى (شما را چون بسته خار و گياه بهم مىبندم و مىزنم). فلان شديد العصب و معصوب الخلق: او طبيعت و عضلاتش پيچيده و استوار است.
يوم عصيب: روزى دشوار و سخت كه اگر به معنى فاعل باشد صحيح است يا به معنى مفعول يعنى روزى كه آغاز و پايانش بهم برآمده، مثل:
يوم ككفة حابل و حلقة خاتم: روزى كه چون دام صياد و حلقه انگشترى سخت و بهم برآمده است.
عصبة: گروهى بهم پيوسته و ياور يكديگر خداى تعالى گويد: (لتنوأ بالعصبة- 76/ قصص)(و نحن عصبة- 8/ يوسف)
اعصوصب القوم: آن قوم فراهم آمدند و جمع شدند.
عصبوا به أمرا: كار بر او مشكل شد.
عصب الريق بفمه: آب در دهانش خشك شد مثل كسى كه بسته شده باشد.
عصب: نوعى پارچه و برد يمانى كه نقش و نگار بر آن بافته شده عصابة: دستار و عمامه كه بر سر مىبندند.
اعتصب: دستار بر سرپيچيد، مثل تعمم: عمامه بست.
معصوب: شترى كه تا او را نبندند شير نمىدهد.
عصيب: جنينى كه در رحم حيوان است ناميدنش به اين است كه در آنجا بسته شده.[۵]
«قمطریر»
در آيه: عبوسا قمطريرا- 10/ انسان) يعنى سخت ترشروى كه (قمطرير) و (قماطير) هر دو گفته ميشود.[۶]
«قاسیة»
القسوة: سخت دلى و سنگ دلى و اصلش از عبارت:
حجر قاس: سنگ سخت گرفته شده.
مقاساة: تحمل سختى و رفع سختى، در آيات:
ثم قست قلوبكم (74/ بقره)
فويل للقاسية قلوبهم من ذكر الله (22/ زمر)
و القاسية قلوبهم (53/ حج).
و جعلنا قلوبهم قاسية (13/ مائده).
قاسيه- در آيه اخير بصورت- قسية- هم خوانده شده يعنى دلهاشان پاك و خالص نيست كه از عبارت:
درهم قسي است در معنى نقره خالصى كه با فلزات سخت ديگر آميخته شده، شاعر گويد:صاح القسيات فى أيدى الصياريف [همچون پولهاى ناخالص كه در دست صرافان صدا مىكند].[۷]
«غلیظ»
الغلظة: سختى و تندى، نقطه مقابل- رقة- يعنى نرمى است. غلظة و غلظة: هر دو گفته مىشود و اصلش اين است كه در اجسام بكار مىرود ولى براى معانى هم استعاره مىشود مثل واژههاى- كبير و كثير-، در آيات:
(و ليجدوا فيكم غلظة- 123/ توبه) يعنى خشونت (ثم نضطرهم إلى عذاب غليظ- 24/ لقمان)(من عذاب غليظ- 58/ هود) (جاهد الكفار و المنافقين و اغلظ عليهم- 73/ توبه)
استغلظ: براى سختى و تندى آماده شد در وقتى كه چيزى محكم و سخت شد بكار مىرود، در آيه: (فاستغلظ فاستوى على سوقه- 29/ فتح)[۸]
«عَرِم»
العرامة: زشت خويى و سخت گيرى در اخلاقيات و اظهار كردن بدخلقى در عمل.
عرم فلان: سخت بد خو شد. عارم و عرم: زشت خوى.
عرام الجيش: فزونى و صلابت لشگر.
در آيه: (سيل العرم- 16/ سباء) گفته شده مقصود- سيل الأمر العرم- است يعنى طوفان و سيلى كه كارش و اثرش بسيار ناگوار و سخت بود و نيز گفتهاند- عرم- سد آبى است، و همچنين- عرم موشهاى نرينه صحرايى، چون آن موشها در آن سد نقب زدند و سوراخش كردند و لذا سيل جارى شد و نام سد به آن منسوب شده است.[۹]
ارجاعات
- ↑ ترجمه و تحقيق مفردات الفاظ قرآن، ج2، ص: 341-340
- ↑ ترجمه و تحقيق مفردات الفاظ قرآن، ج2، ص: 310-308
- ↑ قاموس قرآن، ج2، ص: 367-365
- ↑ ترجمه و تحقيق مفردات الفاظ قرآن، ج2، ص: 40-39
- ↑ ترجمه و تحقيق مفردات الفاظ قرآن، ج2، ص: 606-603
- ↑ ترجمه و تحقيق مفردات الفاظ قرآن، ج3، ص: 248
- ↑ ترجمه و تحقيق مفردات الفاظ قرآن، ج3، ص: 194-193
- ↑ ترجمه و تحقيق مفردات الفاظ قرآن، ج2، ص: 710
- ↑ ترجمه و تحقيق مفردات الفاظ قرآن، ج2، ص: 588