دلیل (مترادف)

از قرآن پدیا

مترادفات قرآنی دلیل

مترادف های این واژه در قرآن عبارت است از «دلیل»، «حجة»، «بیّنة»، «برهان»، «سلطان».

مترادفات «دلیل» در قرآن

واژه مشاهده ریشه شناسی واژه مشاهده مشتقات واژه نمونه آیات
دلیل ریشه دلل مشتقات دلل
أَلَمْ تَرَ إِلَىٰ رَبِّكَ كَيْفَ مَدَّ ٱلظِّلَّ وَلَوْ شَآءَ لَجَعَلَهُۥ سَاكِنًا ثُمَّ جَعَلْنَا ٱلشَّمْسَ عَلَيْهِ دَلِيلًا
حجة ریشه حجج مشتقات حجج
وَتِلْكَ حُجَّتُنَآ ءَاتَيْنَٰهَآ إِبْرَٰهِيمَ عَلَىٰ قَوْمِهِۦ نَرْفَعُ دَرَجَٰتٍ مَّن نَّشَآءُ إِنَّ رَبَّكَ حَكِيمٌ عَلِيمٌ
بیّنة ریشه بین مشتقات بین
بَلْ هُوَ ءَايَٰتٌۢ بَيِّنَٰتٌ فِى صُدُورِ ٱلَّذِينَ أُوتُوا۟ ٱلْعِلْمَ وَمَا يَجْحَدُ بِـَٔايَٰتِنَآ إِلَّا ٱلظَّٰلِمُونَ
برهان ریشه برهن مشتقات برهن
ٱسْلُكْ يَدَكَ فِى جَيْبِكَ تَخْرُجْ بَيْضَآءَ مِنْ غَيْرِ سُوٓءٍ وَٱضْمُمْ إِلَيْكَ جَنَاحَكَ مِنَ ٱلرَّهْبِ فَذَٰنِكَ بُرْهَٰنَانِ مِن رَّبِّكَ إِلَىٰ فِرْعَوْنَ وَمَلَإِي۟هِۦٓ إِنَّهُمْ كَانُوا۟ قَوْمًا فَٰسِقِينَ
سلطان ریشه سلط مشتقات سلط
قَالَ قَدْ وَقَعَ عَلَيْكُم مِّن رَّبِّكُمْ رِجْسٌ وَغَضَبٌ أَتُجَٰدِلُونَنِى فِىٓ أَسْمَآءٍ سَمَّيْتُمُوهَآ أَنتُمْ وَءَابَآؤُكُم مَّا نَزَّلَ ٱللَّهُ بِهَا مِن سُلْطَٰنٍ فَٱنتَظِرُوٓا۟ إِنِّى مَعَكُم مِّنَ ٱلْمُنتَظِرِينَ


معانی مترادفات قرآنی دلیل

«دلیل»

الدلالة، يعنى آنچه را كه بوسيله آن شناسائى چيزى حاصل مى‏شود دلالت الفاظ بر معنى و دلالت اشارات و رمزها و نوشته‏ها و پيمانها در حساب. فرق نمى‏كند كه كسى اين عمل يعنى دلالت بر چيزى را منظور و هدف قرار دهد يا قرار ندهد مثل اينكه حركت انسانى را مى‏بيند و مى‏داند كه او زنده است.

خداى تعالى گويد: ما دلهم‏ على موته إلا دابة الأرض‏- 14/ سباء).

(در باره تكيه دادن حضرت سليمان به عصاى خويش است كه بعد از مدتى موريانه (دابة الأرض) آن عصا را خورد و سليمان بزمين افتاد كه فهميدند وفات كرده است اين رويداد دلالتى است كه قصد موريانه نبوده است ولى رخ داده و واقع شده).

دلالة- مصدر است مثل- كناية و أمارة.

الدال‏- كسى يا چيزى است كه از او دلالت حاصل مى‏شود و بدست مى‏آيد.

الدليل‏- صيغه مبالغه است مثل- عليم و قدير- از- عالم و قادر سپس الدال و الدليل- هر دو دلالت ناميده شده‏اند مثل ناميدن چيزى بمصدر آن چيزى (مثل بجاى عادل- در ادبيات گاهى به عدل و بجاى عالم علم و بجاى عاقل، عقل بكار برده‏اند يعنى او خود همه- عدل، علم و عقل است).[۱]

«حجة»

اصل‏ حج‏ قصد زيارت است، شاعر گويد:يحجون‏ بيت الزبرقان المعصفر

و در عرف شرع واژه حج بقصد زيارت خانه خداى تعالى براى برپا داشتن مناسك و اعمال حج مخصوص شده است.

حج و حج- هر دو گفته شده، حج‏- مصدر است يعنى زيارت كردن و حج‏ اسم آن است.

يوم الحج الأكبر- روز قربانى و عيد اضحى و روز عرفه است، روايت شده كه‏

«العمرة الحج الأصغر».

عمره حج اصغر است.

حجة- دلالتى است روشن بر اساس راه مستقيم با قصد و هدف مستقيم و چيزيكه بر صحت و درستى يكى از دو نقيض اقتضاء و حكم مى‏كند.

خداى تعالى گويد: قل فلله الحجة البالغة- 149/ انعام) و لئلا يكون للناس عليكم حجة إلا الذين ظلموا- 150/ بقره) كه در آيه اخير احتجاج و دليل آوردن ستمگران را عليه مؤمنين مستثنى از حجت و دليل قرار داده است و اشاره است بر اينكه سخن و حجت آنها اصولا حجت نيست چنان كه شاعر در اين معنى مى‏گويد: (عيبى در ايشان نيست جز اينكه شمشيرهاشان از كوبيدن گروه‏هاى جنگى كند است).

و جايز است سخنانى هم كه با آنها احتجاج باطل مى‏شود حجت ناميده شود در اين آيه كه بآن معنى اشاره مى‏كند (و الذين‏ يحاجون‏ في الله‏ من بعد ما استجيب له‏ حجتهم‏ داحضة عند ربهم‏- 16/ شورى).

داحضة- سخن باطل و تلاش بيهوده لفظى كه حجت ناميده شده است.

و آيه (لا حجة بيننا و بينكم‏- 15/ شورى) يعنى آنقدر سخن آشكار است كه نيازى بحجت نيست.

محاجة- اين است كه در خصومت ميان دو نفر يا چند نفر هر كس بخواهد حجت و راه روشن ديگرى را رد كند، خداى تعالى گويد:

(و حاجه‏ قومه قال أ تحاجوني في الله‏- 80/ انعام) و (فمن حاجك فيه من بعد ما جاءك‏- 61/ آل عمران) و (لم‏ تحاجون‏ في إبراهيم‏- 65/ آل عمران) و (ها أنتم هؤلاء حاججتم‏ فيما لكم به علم‏- 66/ آل عمران).

(فلم تحاجون فيما ليس لكم به علم‏- 66/ آل عمران) و (و إذ يتحاجون‏ في النار- 47/ غافر).

(كه در تمام آيات فوق محاجة- بدون علم و آگاهى را در چيزى كه نمى‏شناسند و نمى‏دانند مورد ملامت قرار داده) آزمون و بررسى زخم و جراحت سر نيز- حج‏- ناميده شده، شاعر گويد:يحج مأمومة فى قعرها لجف‏ (زخم مغز سرش را بررسى كرد و در انتهاى آن پارگى بود).[۲]

«بیّنة»

واژه‏ بين‏ براى حد فاصل ميان دو چيز يا وسط آنها وضع شده است، خداى تعالى گويد: (و جعلنا بينهما زرعا- 32/ كهف).

بان‏ كذا- يعنى جدا شد، و هر چه از او پنهان بود ظاهر شد و چون معنى جدا شدن و آشكار شدن دارد در مورد هر چيزى كه جدا و منفرد است به كار مى‏رود.

بيون‏- به چاه آبى كه عمقش زياد است يعنى از لب چاه تا ته چاه فاصله زياد است گويند، و اين واژه باعتبار فاصله طنابى كه در دست آبكش است تا آب ته چاه بكار رفته است.

بان‏ الصبح- صبح ظاهر شد، سخن خداى تعالى كه: (لقد تقطع بينكم‏- 94/ انعام) يعنى پيوندتان بريده و جدا شد كه در حقيقت عوامل پيوستگى يعنى اموال و خويشاوند و اعمالى كه به آنها در اجتماعتان اعتماد داشتيد ضايع شد و از بين رفت و اشاره به معنى اين آيه است كه:

(يوم لا ينفع مال و لا بنون‏- 88/ شعراء) همچنين آيه (لقد جئتمونا فرادى‏- 94/ انعام) از نظر قواعد زبان عرب، واژه بين گاهى اسم است و گاهى ظرف.

كسى كه در آيه فوق (94/ انعام)- بينكم-، با ضمه نون بخواند آن را اسم قرار داده و اگر- بينكم- را با فتحه (ن) بخواند آنرا ظرف قرار داده است.

ظرف بودن واژه- بين- در آيات (لا تقدموا بين يدي الله و رسوله‏- 1/ حجرات) و (فقدموا بين يدي نجواكم صدقة- 12/ مجادله) و (فاحكم بيننا بالحق‏- 22/ ص) و (فلما بلغا مجمع بينهما- 61/ كهف) (كه در آيات فوق كلمه بين- طرف مكان يعنى در حضور و در ميان، كه مفتوح است). جايز است كه واژه- بين- در معنى مصدر به جاى اسم مفعول بكار رود، در آيه (و إن كان من قوم بينكم و بينهم ميثاق‏- 92/ نساء) و در اين مورد بكار نمى‏رود مگر در چيزى كه مسافتى فاصله داشته باشد مانند- بين‏ البلدين- يا در چيزى كه عددى داشته باشد از دو يا بيشتر مثل- بين الرجلين- و بين القوم.

واژه- بين به چيزى كه معنى وحدت و فرد داشته باشد اضافه نمى‏شود مگر اينكه تكرار شود، مانند آيات (و من بيننا و بينك حجاب‏- 5/ فصلت) و (فاجعل بيننا و بينك موعدا- 58/ طه) كه در هر دو آيه تكرار شده است.

گفته‏اند- هذا الشي‏ء بين يديك- يعنى بر تو نزديك است، و بر اين معنى سخن خداوند است كه (و جعلنا من بين أيديهم سدا و من خلفهم سدا- 9/ يس) و (و مصدقا لما بين يدي من التوراة- 50/ آل عمران) و (أ أنزل عليه الذكر من بيننا- 8/ ص).

عبارت- من بيننا- در آيه اخير يعنى از ميان همه ما بر او نازل شده است و سخن خداى در آيه: (قال الذين كفروا لن نؤمن بهذا القرآن و لا بالذي بين يديه‏- 31/ سباء) يعنى بچيزى كه در انجيل بيشتر از قرآن آمده است.

و در آيه (فاتقوا الله و أصلحوا ذات بينكم‏- 1/ انفال) يعنى رعايت حالات خويشاوندى، وصلت و محبتى كه شما را گرد آورده است بنمائيد. به آخر كلمه بين گاهى حرف (ما) و گاهى (الف) افزوده مى‏شود بمنزله زمان و موقع است، مانند بينما زيد يفعل كذا- و- بينا يفعل كذا- يعنى وقتى كه زيد آن كار را مى‏كند، شاعر گويد:بينا يعنفه الكماة و روعة/يوما أتيح له جرى‏ء سلفح‏ (زمانى كه دلاوران و رعب و وحشت او را هراسناك و سرزنش مى‏كرد همچون دلاور مردى فراخ سينه و توانا شد).

بان‏ يعنى ظاهر و روشن شد، افعالش- بان، استبان‏ تبين‏ است، و بينته‏ يعنى بيان و آشكار نمودم، خداى سبحان گويد: (و قد تبين لكم من مساكنهم‏- 38/ عنكبوت) (و تبين لكم كيف فعلنا بهم‏- 45/ ابراهيم) و (و لتستبين‏ سبيل المجرمين‏- 55/ انعام) و (قد تبين الرشد من الغي‏- 256/ بقره) و (قد بينا لكم الآيات‏- 118/ آل عمران) و (و لأبين‏ لكم بعض الذي تختلفون فيه‏- 63/ زخرف).

و (و أنزلنا إليك الذكر لتبين للناس ما نزل إليهم‏- 44/ نحل) و (ليبين لهم الذي‏ يختلفون فيه‏- 39/ نحل) و (فيه آيات‏ بينات‏- 97/ آل عمران) و (شهر رمضان الذي أنزل فيه القرآن هدى للناس و بينات‏- 185/ بقره).

گفته‏اند- آية مبينة- به اعتبار كسى است كه آنها را بيان كرده است و- آيه مبينة- و آيات مبينات و مبينات- نيز در معنى آيات روشن كننده است.

البينة- يعنى دلالت روشن عقلى يا محسوس، گواهان را نيز در دعاوى بينه ناميده‏اند به جهت سخن پيامبر (ص) كه فرمود: «البينة للمدعى و اليمين على من أنكر».

(آوردن دو شاهد بر عهده كسى است كه اقامه دعوى مى‏كند و سوگند بر عهده انكار كننده دعوا است) و سخن خداى سبحان كه: (أ فمن كان على بينة من ربه‏- 17/ هود) و (ليهلك من هلك عن بينة و يحيى من حي عن بينة- 42/ انفال) و (جاءتهم رسلهم بالبينات‏- 101/ اعراف).

البيان‏- كشف و آشكار شدن چيزى است و معنى آن اعم از نطق است كه ويژه انسان است، وسيله تبيين و روشن كردن چيزى را نيز- بيان ناميده‏اند، عده‏اى از علماء گفته‏اند بيان بر دو گونه است:

اول- خبر دادن واضح و آشكار و روشن در پديده‏ها و اشيائى كه در حالى از حالات بآثار صنع خداوند دلالت دارند.

دوم- بيان در معنى خبر خواستن و كشف از چيزى با پرسش كردن، و خبر گرفتن از آن يا با سخن گفتن يا نوشتن يا اشاره كردن.

اما معنى بيان در حال ظاهر شدن و روشن بودن، در آيه (و لا يصدنكم الشيطان إنه لكم عدو مبين‏- 62/ زخرف) يعنى روشن بودن حال دشمنى شيطان در وجودش و آيه: (تريدون أن تصدونا عما كان يعبد آباؤنا فأتونا بسلطان مبين‏- 10/ ابراهيم).

اما معنى دوم- بيان- پرسيدن براى روشن شدن موضوع، در آيات (فسئلوا أهل الذكر إن كنتم لا تعلمون بالبينات و الزبر- 44/ نحل) و (و أنزلنا إليك الذكر لتبين للناس ما نزل إليهم‏- 44/ نحل) كلام و سخن هم براى اينكه معانى مورد نظر و هدفش را روشن و آشكار مى‏كند- بيان- ناميده شده- مانند آيه (هذا بيان للناس‏- 38/ آل عمران).

چيزى هم كه بوسيله آن معانى مجمل و مبهم كلام تشريح و روشن مى‏شود بيان است، مثل سخن خداى تعالى: (ثم إن علينا بيانه‏- 19/ قيامه).

افعال- بينته‏ و أبنته‏- در موقعى بكار مى‏رود كه بيان را وسيله كشف و اظهار چيزى قرار مى‏دهى، مثل (لتبين للناس ما نزل إليهم‏- 44/ نحل) و (نذير مبين‏- 184/ اعراف) و (إن هذا لهو البلاء المبين‏- 106/ صافات) و (و لا يكاد يبين‏- 52/ زخرف) يعنى- يبين- و آيه (و هو في الخصام غير مبين‏- 18/ زخرف).[۳]

«برهان»

البرهان‏، سخنى است براى حجت و دليل، وزن آن فعلان مانند رجحان است، بعضى گفته‏اند مصدر فعل- بره‏، يبره‏- است كه در موقع سپيد شدن چيزى بكار مى‏رود. رجل‏ أبره‏ و إمرأة برهاء و قوم‏ بره‏ و برهرهة در معنى دختر جوان سپيد چهره بكار مى‏رود.

برهة- هم مدتى از زمان را مى‏گويند.

برهان‏- مؤكدترين ادله است و چيزى است كه بناچار اقتضاى صدق و راستى هميشگى دارد، زيرا دلايل پنج گونه‏اند:

1- برهان و دلالتى كه پيوسته صادق و صحيح است و اقتضاى درستى دارد.

2- دلالتى كه اقتضايش همواره كذب و دروغ است.

3- دلالتى كه به صدق و راستى نزديكتر است.

4- دلالتى كه به كذب و دروغ نزديكتر است.

5- دلالتى كه صدق و كذب هر دو در آن مساوى است.

خداى فرمايد: (قل هاتوا برهانكم إن كنتم صادقين‏- 111/ بقره) و (قل هاتوا برهانكم هذا ذكر من معي‏- 24/ انبياء) و (قد جاءكم برهان من ربكم‏- 174/ نساء)[۴]

«سلطان»

السلاطة: توانايى و قدرت از روى قهر.

سلطته‏ فتسلط: چيرگيش دادم پس مسلط شد.

خداى تعالى گويد: (و لو شاء الله‏ لسلطهم‏- 90/ نساء) و (و لكن الله‏ يسلط رسله على من يشاء- 6/ حشر) (ولى خداوند پيامبرانش را بر هر كه خواهد پيروز گرداند و تسلط دهد).

و از اين معنى است واژه- سلطان‏-كه به خاطر سلطه‏اش و غلبه با زور و قهرش‏ اين طور ناميده شده. مثل آيه: (و من قتل مظلوما فقد جعلنا لوليه‏ سلطانا- 33/ اسراء) (ترجمه تمام آيه چنين است، هر كه مظلوم كشته شد سرپرست و ولى او را بر احقاق حقش تسلط و قدرت داده‏ايم ولى در كشتن و قصاص مظلوم زياده روى نكنيد). و آيه: (إنه ليس له سلطان على الذين آمنوا و على ربهم يتوكلون‏- 99/ نحل).

يعنى: (شيطان و اهريمن بر كسانى كه ايمان آورده‏اند، و به پروردگارشان توكل مى‏كنند، تسلطى ندارد) و آيه: (إنما سلطانه على الذين يتولونه‏- 100/ نحل) (تسلط شيطان تنها بر كسانى است كه او را دوست دارند و به كارهاى شيطانى او روى مى‏آورند و نيز كسانى كه به خدا شرك مى‏ورزند) و (لا تنفذون إلا بسلطان‏- 33/ الرحمن) (جز به وسيله نيرو و قدرتمندى به فضا نخواهيد شد).

كه بيشتر به هر قدرتمندى كه با قهر و زور بر ديگران چيره مى‏شود- سلطان- گفته مى‏شود حجت و دليل هم- سلطان- ناميده شده به خاطر اينكه ناگهان بر دلها و انديشه‏ها مى‏رسد ولى بيشتر تسلط و رسيدن دليل و برهان بر دلهاى دانشمندان مؤمن و حكماى مؤمن است. خداى تعالى گويد: (الذين يجادلون في آيات الله بغير سلطان‏- 35/ غافر). (كه در اين آيه به ستيزه گران و مجادله‏كنندگان بى دليل و برهان اشاره شده).

و (فأتونا بسلطان‏ مبين‏- 10/ ابراهيم) و (و لقد أرسلنا موسى بآياتنا و سلطان مبين‏- 96/ هود). و (أ تريدون أن تجعلوا لله عليكم سلطانا مبينا- 144/ نساء) و (هلك عني‏ سلطانيه‏- 29/ حاقه) كه در آيه اخير احتمال هر دو معنى سلطان مى‏رود (يعنى 1- قهر و تسلط 2- دليل و برهان).

السليط: به زبان يمنى‏ها يعنى روغن زيتون.

سلاطة اللسان: تسلط و قدرت بر زبان آورى كه بيشتر به صورت مذموم و ناپسند به كار مى‏رود. مى‏گويند: امرأة سليطة: زن بد زبان.

و سنابك‏ سلطات‏: كلاه‏خودها و شمشيرهائى كه محكم و بلندند.[۵]

ارجاعات

  1. ترجمه و تحقيق مفردات الفاظ قرآن، ج‏1، ص: 683-382
  2. ترجمه و تحقيق مفردات الفاظ قرآن، ج‏1، ص: 452-450
  3. ترجمه و تحقيق مفردات الفاظ قرآن، ج‏1، ص: 331-328
  4. ترجمه و تحقيق مفردات الفاظ قرآن، ج‏1، ص: 264-263
  5. ترجمه و تحقيق مفردات الفاظ قرآن، ج‏2، ص: 244-241