دعا کردن (مترادف)
مترادفات قرآنی دعا کردن
مترادف های این واژه در قرآن عبارت است از «دعا»، «سلّم»، «حیّی»، «صلّی».
مترادفات «دعا کردن» در قرآن
واژه | مشاهده ریشه شناسی واژه | مشاهده مشتقات واژه | نمونه آیات |
---|---|---|---|
دعا | ریشه دعو | مشتقات دعو | وَإِذْ قُلْتُمْ يَٰمُوسَىٰ لَن نَّصْبِرَ عَلَىٰ طَعَامٍ وَٰحِدٍ فَٱدْعُ لَنَا رَبَّكَ يُخْرِجْ لَنَا مِمَّا تُنۢبِتُ ٱلْأَرْضُ مِنۢ بَقْلِهَا وَقِثَّآئِهَا وَفُومِهَا وَعَدَسِهَا وَبَصَلِهَا قَالَ أَتَسْتَبْدِلُونَ ٱلَّذِى هُوَ أَدْنَىٰ بِٱلَّذِى هُوَ خَيْرٌ ٱهْبِطُوا۟ مِصْرًا فَإِنَّ لَكُم مَّا سَأَلْتُمْ وَضُرِبَتْ عَلَيْهِمُ ٱلذِّلَّةُ وَٱلْمَسْكَنَةُ وَبَآءُو بِغَضَبٍ مِّنَ ٱللَّهِ ذَٰلِكَ بِأَنَّهُمْ كَانُوا۟ يَكْفُرُونَ بِـَٔايَٰتِ ٱللَّهِ وَيَقْتُلُونَ ٱلنَّبِيِّۦنَ بِغَيْرِ ٱلْحَقِّ ذَٰلِكَ بِمَا عَصَوا۟ وَّكَانُوا۟ يَعْتَدُونَ
|
سلّم | ریشه سلم | مشتقات سلم | لَّيْسَ عَلَى ٱلْأَعْمَىٰ حَرَجٌ وَلَا عَلَى ٱلْأَعْرَجِ حَرَجٌ وَلَا عَلَى ٱلْمَرِيضِ حَرَجٌ وَلَا عَلَىٰٓ أَنفُسِكُمْ أَن تَأْكُلُوا۟ مِنۢ بُيُوتِكُمْ أَوْ بُيُوتِ ءَابَآئِكُمْ أَوْ بُيُوتِ أُمَّهَٰتِكُمْ أَوْ بُيُوتِ إِخْوَٰنِكُمْ أَوْ بُيُوتِ أَخَوَٰتِكُمْ أَوْ بُيُوتِ أَعْمَٰمِكُمْ أَوْ بُيُوتِ عَمَّٰتِكُمْ أَوْ بُيُوتِ أَخْوَٰلِكُمْ أَوْ بُيُوتِ خَٰلَٰتِكُمْ أَوْ مَا مَلَكْتُم مَّفَاتِحَهُۥٓ أَوْ صَدِيقِكُمْ لَيْسَ عَلَيْكُمْ جُنَاحٌ أَن تَأْكُلُوا۟ جَمِيعًا أَوْ أَشْتَاتًا فَإِذَا دَخَلْتُم بُيُوتًا فَسَلِّمُوا۟ عَلَىٰٓ أَنفُسِكُمْ تَحِيَّةً مِّنْ عِندِ ٱللَّهِ مُبَٰرَكَةً طَيِّبَةً كَذَٰلِكَ يُبَيِّنُ ٱللَّهُ لَكُمُ ٱلْءَايَٰتِ لَعَلَّكُمْ تَعْقِلُونَ
|
حیّی | ریشه حیی | مشتقات حیی | وَإِذَا حُيِّيتُم بِتَحِيَّةٍ فَحَيُّوا۟ بِأَحْسَنَ مِنْهَآ أَوْ رُدُّوهَآ إِنَّ ٱللَّهَ كَانَ عَلَىٰ كُلِّ شَىْءٍ حَسِيبًا
|
صلّی | ریشه صلو | مشتقات صلو | خُذْ مِنْ أَمْوَٰلِهِمْ صَدَقَةً تُطَهِّرُهُمْ وَتُزَكِّيهِم بِهَا وَصَلِّ عَلَيْهِمْ إِنَّ صَلَوٰتَكَ سَكَنٌ لَّهُمْ وَٱللَّهُ سَمِيعٌ عَلِيمٌ
|
معانی مترادفات قرآنی دعا کردن
«دعا»
الدعاء- مثل- النداء- يعنى كسى را بانگ زدن و خواندن جز اينكه نداء را در بانگ زدن بدون اضافه كردن اسم آن شخص بكار مىبرند مثل- أيا- يعنى آهاى.
ولى دعاء- بانگ زدن و خواندنى است كه پيوسته با اسم طرف- همراه است مثل- يا فلان.
و گاهى اين دو واژه بجاى يكديگر بكار مىروند.
خداى تعالى گويد: كمثل الذي ينعق بما لا يسمع إلا دعاء و نداء- 171/ بقره) (همچون كسى كه به ناشنوا با بانگ زدن چه با نام او و چه بىنام صدا مىزند).
دعاء- در معنى نام نهادن روى فرزند و ناميدن هم بكار مىرود مثل:
دعوت ابني زيدا- اسم فرزندم را زيد گزاردم.
خداى تعالى گويد: لا تجعلوا دعاء الرسول بينكم كدعاء بعضكم بعضا- 63/ نور).
(همانطور كه خودتان در ميان خويش يكديگر را صدا مىزنيد پيامبر (ص) را آنطور صدا نزنيد).
كه تشويقى بر تعظيم و بزرگداشت پيامبر (ص) است و اينجا روى سخن با كسى است كه مىگويد: يا محمد كه (او را مثل افراد عادى صدا مىزند).
دعوته- از او خواستم و طلب كمك نمودم.
خداى تعالى گويد: قالوا ادع لنا ربك- 68/ بقره) يعنى: از پروردگارت پرسش كن و بخواه.
و آيه قل أ رأيتكم إن أتاكم عذاب الله أو أتتكم الساعة أ غير الله تدعون إن كنتم صادقين بل إياه تدعون- 40/ انعام).
هشدار بر اين امر است كه وقتى بشما سختى مىرسد از ديگرى پناه و فرياد رسى جز او نمىخواهيد.
در آيات: و ادعوه خوفا و طمعا- 56/ اعراف).
و و ادعوا شهداءكم من دون الله إن كنتم صادقين- 23/ بقره).
و و إذا مس الإنسان ضر دعا ربه منيبا إليه- 8/ زمر).
و و إذا مس الإنسان الضر دعانا لجنبه- 12/ يونس).
و و لا تدع من دون الله ما لا ينفعك و لا يضرك- 106/ يونس).
و آيه لا تدعوا اليوم ثبورا واحدا و ادعوا ثبورا كثيرا- 14/ فرقان) يعنى در آن هنگامه يكبار- وا حسرتا نگوئيد بلكه زياد بگوئيد.
ثبور- اينستكه كسى مىگويد: اى واى بر من- افسوس بر من- و از اين قبيل الفاظ ندامت زا و تأسف بار معنيش اينستكه بر شما غم و اندوه فراوانى رسيده است و آيه ادع لنا ربك- 68/ بقره) يعنى از او سؤال كن الدعاء إلى الشيء- تمايل و ترغيب بسوى آن چيز است مثل آيه:
قال رب السجن أحب إلي مما يدعونني إليه- 33/ يوسف).
(سخن حضرت يوسف (ع) است كه در برابر تقاضاى ارتكاب گناه مىگويد: اى پروردگارم زندان براى من خوشتر از اين چيزى است كه مرا به آن مىخوانند).
و آيه و الله يدعوا إلى دار السلام- 25/ يونس) (خداوند بسراى سلامت دعوت مىكند.
و آيه يا قوم ما لي أدعوكم إلى النجاة و تدعونني إلى النار، تدعونني لأكفر بالله و أشرك به- 41/ غافر).
(مؤمنين كه در دربار فرعون بموسى گرويده بود به فرعونيان گفت چرا شما را بسوى نجات دعوت مىكنم و شما مرا به جهنم مىخوانيد كه بخدا كافر بشوم و باو شرك ورزم).
و آيه لا جرم أنما تدعونني إليه ليس له دعوة- 43/ غافر).
يعنى: (ناگزير آنچه كه مرا بسوى آن مىخوانيد در اين دنيا و آخرت ارزش دعوت ندارد، بازگشت ما بسوى خداست). يعنى بتها و فرعونها رفعت و ارزشى ندارند.
دعوة اختصاص بادعاى خويشاوندى و نسب دارد و اصلش حالتى است كه بر انسان غلبه دارد مثل: حالت نشستن (كه نشستن براى انسان حالتى طبيعى و از او جدا نشدنى است چه در حالت برخاستن از خواب كه مىخواهد بنشيند و چه در حالت ايستادن، پس نشستن جزء طبيعت آدمى است).
دع داعي اللبن مقدارى از شير را در پستان بگذار و آنرا ندوش تا مجددا شيرش افزون شود (چون مقدار شيرى كه دوشيده نمىشود باعث جمع شدن مجدد شير در پستان مىشود گوئى كه آن باقيمانده بقيه را به خود مىخواند و لذا- داعى و داعية- خوانده مىشود).
ادعاء- اينست كه كسى چيزى را از خودش بداند.
الدعاء في الحرب- نام و نسب خود را در ميدان جنگ گفتن (در جنگهاى گذشته كه تن به تن بود دلاوران با خواندن رجز خود را معرفى مىكردند).
خداى تعالى گويد: و لكم فيها ما تدعون نزلا- 31/ فصلت). يعنى: آنچه را كه مىخواهيد.
الدعوى- ادعاء- خداى تعالى گويد: فما كان دعواهم إذ جاءهم بأسنا- 5/ اعراف) (بقيه آيه چنين است- إلا أن قالوا إنا كنا ظالمين- همين كه بلا و عذاب بايشان مىرسد ادعاشان جز اين نبود كه مىگفتند ما ستمگر بوديم).[۱]
«سلّم»
السلم و السلامة: از بيمارى ظاهرى و باطنى مصون بودن، خداى تعالى گويد:
(بقلب سليم- 89/ شعراء) يعنى: دل و انديشهاى كه از دغل و نادرستى عارى باشد و اين سلامتى باطنى است.
و گفت: (مسلمة لا شية فيها- 71/ بقره) (سالم است و نشانهاى و عيبى در آن نيست) اين آيه اشاره به سلامتى ظاهرى است. افعالش سلم، يسلم، سلامة و سلاما است.
سلمه الله: (جمله دعائيه است يعنى خدا در امان و سلامتش دارد).
خداى تعالى گويد: (و لكن الله سلم- 43/ انفال) (ولى خداى از پاشيدگى در امان و سلامتتان داشت).
و آيه: (ادخلوها بسلام آمنين- 46/ حجر) يعنى با سلامتى و ايمنى. و همينطور آيه:
(اهبط بسلام منا- 48/ هود) (اشاره به وارد شدن حضرت نوح (ع) به خشكى است به او مىگويد، با سلام و بركتهاى ما بر تو و بر امتهايى كه با تواند به خشكى در آى).
ولى سلامت حقيقى جز در بهشت نيست، زيرا در آنجا بقا هست بدون فنا و نيستى- بى نيازى هست بدون فقر و نيازمندى، عزت هست بدون ذلت و خوارى- و صحت هست بدون بيمارى.
چنانكه خداى تعالى گويد: (لهم دار السلام عند ربهم- 127/ انعام) يعنى سلامت كامل و مطلق.
و (و الله يدعوا إلى دار السلام- 25/ يونس) و (يهدي به الله من اتبع رضوانه سبل السلام- 16/ مائده) كه جايز است معنى واژه سلام در آيات فوق همگى از سلامت باشد.
گفته شده واژه سلام، اسمى است از اسماء خداى تعالى و همچنين گفته شده در آيات:
(لهم دار السلام- 127/ انعام) و (السلام المؤمن المهيمن- 23/ حشر) چون آفات و عيوبى كه به آفريدهها مىرسد به خداى تعالى نمىرسد با واژه- سلام- توصيف شده است.
و آيات: (سلام قولا من رب رحيم- 58/ يس) و (سلام عليكم بما صبرتم- 24/ رعد) و (سلام على إلياسين- 130/ صافات) همه اين سلامها از ناحيه مردم با گفتن و زبان و بيان است ولى- سلام- از سوى خداى تعالى با فعل، يعنى اعطاء و بخشايش در آنهايى است كه قبلا گفته شد و هر آنچه كه از سلامتى و نعمت در بهشت هست.
و آيه: (و إذا خاطبهم الجاهلون قالوا سلاما- 63/ فرقان) يعنى ما از شما سلامتى مىخواهيم و اينكه واژه- سلاما- منصوب است به خاطر اضمار فعل (خواستن) است.
و نيز گفتهاند معناى- قالوا سلاما- يعنى سخنى و گفتارى راست و درست، و از اين روى- سلاما- صفتى است براى مصدر محذوف.
(يعنى- نطلب منكم قولا سليما و سديدا- يا- نطلب سدادا من القول- خداى تعالى گويد: (إذ دخلوا عليه فقالوا سلاما، قال سلام- 25/ ذاريات).
سلام- دوم در آيه اخير از اين جهت مرفوع شده است كه حالت رفع در دعا بليغتر و رساتر است، گويى كه او در مورد ادب و آئينى كه مأمور به آن است به روش نيكوترى پاسخ داده كه در آيه: (و إذا حييتم بتحية فحيوا بأحسن منها- 86/ نساء) به آن اشاره شده است و با گفتن سلام آن معنى را قصد نموده (يعنى وقتى شما را تحيت يا درود و سلام گفتند به وجهى نيكوتر از آن تحيت گوئيد و پاسخ دهيد) و كسى كه واژه- سلام- را در آيه مورد بحث- سلم- خوانده است براى اين بوده كه- سلام- هرگز در حكم صلح و تسليم نيست، ابراهيم (ع) همينكه آنها را يعنى: (فرشتگان عذاب قوم لوط را) ديد ابتدا بيمى در دل خود احساس كرد همينكه آنها را در حال اظهار صلح و تسليم ديد تصور كرد آنها با او از در صلح درآمده و تسليم او هستند سپس در پاسخشان اظهار- سلم و تسليم- نمود تا گواه بر اين باشد كه از جهت من هم همان چيزى هست كه از سوى شما براى من حاصل شده و فهميده مىشود. و آيه: (لا يسمعون فيها لغوا و لا تأثيما إلا قيلا سلاما سلاما- 26/ واقعه) يعنى: (بهشتيان در آنجا بيهوده نمىشنوند و گناهى نمىبينند جز آنكه آنجا همواره سلامتى و ايمنى است) كه گفته مىشود واژه- سلام- براى آنها (بهشتيان) تنها با گفتن نيست بلكه با كردار و گفتار هر دو هست و بر اين اساس خداى تعالى گويد: (فسلام لك من أصحاب اليمين- 91/ واقعه) و (و قل سلام 89/ زخرف). و اين گفتن سلام در ظاهر اينست كه بر ايشان سلام كن ولى در حقيقت تقاضايى از خدا براى سلامت ماندن و ايمن بودن از آنهاست، و آيات: (سلام على نوح في العالمين- 79/ صافات) و (سلام على موسى و هارون- 120/ صافات) و (سلام على إبراهيم- 109/ صافات) همه اين سلامها بر پيامبران (ع) گواه بر اين امر است كه خداوند ايشان را آن گونه قرار داده كه بر ايشان دعا و ثنا گفته است.و در آيه: (فإذا دخلتم بيوتا فسلموا على أنفسكم- 61/ نور) يعنى: بعضى از شما بر بعضى ديگرتان بايستى سلام كند.
سلام و سلم و سلم: در معنى صلح و آشتى است.
در آيه: (و لا تقولوا لمن ألقى إليكم السلام لست مؤمنا- 94/ نساء) گفتهاند اين آيه در باره كسيكه بعد از اقرارش به اسلام و تقاضايش به صلح كشته شده، نازل شده است. (نه سلام كنندگان ستيزهخوى و كينهتوز).
و آيات: (يا أيها الذين آمنوا ادخلوا في السلم كافة- 208/ بقره) و (و إن جنحوا للسلم- 61/ انفال) كه للسلم با فتحه حرف (س) نيز خوانده شده.
و آيات: (و ألقوا إلى الله يومئذ السلم- 87/ نحل) و (يدعون إلى السجود و هم سالمون- 43/ قلم) يعنى در حاليكه متواضع و فرمانبرى دارند. و آيه (و رجلا سالما لرجل- 29/ زمر) (و مردى كه تسليم مرد ديگرى است) كه سلما و سلما نيز خوانده شده يعنى در حال صلح، و آشتى است كه هر دو مصدرند و مانند- حسن و نكد- صفت نيستند. چنانكه مىگويند- سلم سلما و سلما و ربح، ربحا و ربحا كه هر كدام دو مصدر دارند.
گفتهاند السلم در معنى صلح اسمى است در برابر حرب.
و- الإسلام- يعنى دخول در صلح و خير، به اين معنى كه هر يك از آنها طورى در صلح و دوستىاند كه هر كدام مىخواهند درد و رنج و دوستش و معاشرش به او برسد و همچنين اسلام مصدرى است در عبارت، اسلمت الشىء الى فلان وقتى كه چيزى را براى او خارج كنى و از اين معنى واژه- سلم- در خريد و فروش به كار مىرود.
اسلام- در شرع دو گونه است:
اول- اسلامى كه مادون ايمان است و همان اقرار به زبان است و با آن اقرار، خون اقرار كننده ريخته نمىشود چه اعتقاد با آن ثابت شود يا نشود (و بديهى است به شرط عدم ارتكاب جرم و گناه).
و در آيه: (قالت الأعراب آمنا، قل لم تؤمنوا و لكن قولوا أسلمنا- 14/ حجرات) همان معنى مقصود است.
دوم- اسلامى كه بالاتر از ايمان است يعنى با اعتراف زبانى اعتقاد به قلب و دل و وفاى به عمل و طاعت و فرمانبردارى براى خداى تعالى در آنچه كه حكم و تقدير نموده است، همراه باشد چنانكه در باره حضرت ابراهيم (ع) يادآورى شده است كه:(إذ قال له ربه أسلم قال أسلمت لرب العالمين- 131/ بقره) و (إن الدين عند الله الإسلام- 19/ آل عمران) و (توفني مسلما- 101/ يوسف) يعنى: مرا از كسانى قرار ده كه براى رضاى تو فرمانبردارند و نيز جايز است كه معنيش اين باشد كه مرا از بندگى و اسارت شيطان در امان نگهدار، آنچنان كه شيطان گفت و استثناء كرد:
(لأغوينهم أجمعين إلا عبادك منهم المخلصين- 40/ حجر) و (إن تسمع إلا من يؤمن بآياتنا فهم مسلمون- 81/ نحل) يعنى: كسانى كه فرمانبردار و مطيع حقند و به آن اقرار دارند.
و (يحكم بها النبيون الذين أسلموا- 44/ مائده) يعنى پيامبرانى كه اولى العزم نيستند مطيع و فرمانبردار پيامبران اولى العزمى كه به امر خدا هدايت شدهاند و شريعتهايى آوردهاند شدهاند.
السلم: يعنى نردبان كه به وسيله آن به مكانهاى مرتفع مىرسند و اميد سلامتى در آن مىرود، سپس اين واژه، اسمى شده است براى هر وسيلهاى كه به چيزى رفيع و بلند برساند، مثل واژه سبب.
خداى تعالى گويد: (أم لهم سلم يستمعون فيه- 38/ طور) و (أو سلما في السماء- 35/ انعام) شاعر گويد:و لو نال اسباب السماء بسلم. (هر چند كه با نردبان و وسايل آسمان را بدست آورد)
السلم و السلام: درختى است بسيار بزرگ، گويى كه اين نامگذارى بر آن درخت بنا بر اعتقادشان است كه: درخت تناور از آفات، و گزند مصون است.
و السلام: جنگ سخت.[۲]
«حیّی»
حيي: زنده. و تخرج الحي من الميت و تخرج الميت من الحي ... آل عمران: 27 زنده را از مرده و مرده را از زنده خارج ميكنى.
در صحاح گويد: حياة ضد موت و حى ضد ميت است ناگفته نماند: حيات در كلام الله مجيد به حيات عادى انسان و حيوان و نبات، و بحيات دينى و ايمانى گفته شده مثل و أوصاني بالصلاة و الزكاة ما دمت حيا مريم: 31 و نحو و جعلنا من الماء كل شيء حي انبياء: 30 و نحو أ و من كان ميتا فأحييناه و جعلنا له نورا يمشي به في الناس انعام: 122 كه در اين آيه مراد از «احييناه» حيات دينى و بصيرت است.
و نيز بحيات آخرت اطلاق شده مثل يقول يا ليتني قدمت لحياتي فجر: 24 و هكذا بآدم فهيم و عاقل حى گفته شده لينذر من كان حيا و يحق القول على الكافرين يس: 70 اينك چند آيه را بررسى ميكنيم:
و الله أنزل من السماء ماء فأحيا به الأرض بعد موتها إن في ذلك لآية لقوم يسمعون نحل:
65.
در اين آيه مثل چند آيه ديگر زنده شدن زمين مورد نظر است.
ممكن است بگوئيد زنده شدن زمين همان روئيدن تخمها و دانههاى درون زمين است ولى با مراجعه بآيه ديگر خواهيم ديد كه زمين قطع نظر از دانهها شخصا زنده ميشود گر چه بر ما محسوس نيست در سوره حج آيه 5 چنين است ... و ترى الأرض هامدة فإذا أنزلنا عليها الماء اهتزت و ربت و أنبتت من كل زوج بهيج حج: 6 اهتزاز بمعنى جنبش و حركت و «ربت» بمعنى بالا آمدن مثل آمدن خمير است على هذا خاك شخصا حركت ميكند و مثل خمير ميآيد يعنى: زمين را خشك و افسرده بينى و چون آب بر آن نازل كرديم بجنبد و بر آيد و از همه گياهان بهجت انگيز ميروياند.
من قتل نفسا بغير نفس أو فساد في الأرض فكأنما قتل الناس جميعا و من أحياها فكأنما أحيا الناس جميعا مائده: 32.
بنظر ميايد: اين آيه مانند تسبيب و دلالت بر كار است مثلا گوئيم آنكه ابتدا هواپيما را طرح ريزى كرد گويا همه هواپيماها را او ساخته است و آنكه بر تأسيس بيمارستان دلالت كرده گويا همه بيمارستانها را او ساخته است.
هكذا چون قتل عدوانى يكفرد زير بناى قتلهاى ديگر و احياء يكفرد پايه احياهاى ديگر است لذا گوئيم هر كه يكفرد را كشت مثل آنست كه همه را كشته الخ.
و يا منظور آنست كه افراد بشر از نظر خداى سبحان بحكم يك پيكرند قاتل يكنفر مثل قاتل همه و محيى يكى مانند احيا كننده همه است.
يسومونكم سوء العذاب يقتلون أبناءكم و يستحيون نساءكم ... اعراف: 141 استحياء طلب حيات و بمعنى زنده نگاه داشتن و آنرا خواستن است آيه در باره بيان مصيبت بنى اسرائيل است كه فرعون براى جلوگيرى از تولد حضرت موسى پسران آنها را سر ميبريد معنى آيه چنين است:
عذاب بد را بشما تحميل ميكردند و آن اين بود كه پسرانتان را ميكشتند و زنانتان را زنده نگه ميداشتند و زنده ماندن آنها را طالب بودند، شايد از آنجهت كه خدمتكار فرعونيان باشند. بعضى گفتهاند: ممكن است مراد از بين بردن عفت زنان باشد يعنى كارى ميكردند كه سبب زوال حياء آنها بود ولى از كلمه يقتلون و يذبحون كه هميشه قبل از اين كلمه آمده است مانع از اين حمل ميباشد.
إن الله فالق الحب و النوى يخرج الحي من الميت و مخرج الميت من الحي ذلكم الله فأنى تؤفكون انعام: 95 ناگفته نماند زنده آنست كه چهار عمل جذب، دفع، حركت و توليد مثل داشته باشد مثل انسان و حيوان و علف زنده. و اگر داراى اين خواص نباشد مرده است.
دانه و تخم تا زير خاك نرفته است مرده و بى حركت است و سلول خفتهاى ميان آن هست ولى چون زير خاك رفت در اثر حرارت و رطوبت بحركت ميايد و زنده شده رشد مىنمايد و چون بگياه مبدل گرديد دانهها و تخمهاى خود را كه در نوبت خود مردهاند بزمين ميريزد و بدين شكل زنده از مرده و بالعكس بيرون ميايد و اين عمل از اسرار عجيب خلقت و در جهان دائمى است، زنده شدن و روئيدن انسانها از زمين در روز قيامت بآن تشبيه شده است يخرج الحي من الميت و يخرج الميت من الحي و يحي الأرض بعد موتها و كذلك تخرجون روم: 19.
معنى آيه اول چنين است:
خدا شكافنده دانه و هسته است زنده را از مرده خارج ميكند و بيرون آورنده مرده از زنده است آن است خدا پس بكجا ميرويد؟!.
و لكم في القصاص حياة يا أولي الألباب لعلكم تتقون بقره: 179 آيه عجيبى است در بيان موقعيت قصاص. كوتاهترين جمله در جاهليت در اين باره آن بود كه ميگفتند: «القتل انفى للقتل» ولى قرآن با اين كلمه في القصاص حياة آنرا از رونق انداخت.
نا گفته نماند اگر قاتل در مقابل قتل كشته شود ديگران بقتل مردم جرى نميشوند و آن سبب محفوظ ماندن خونهاست لذا قرآن فرمود: اى خردمندان در قصاص حيات هست. و ما هذه الحياة الدنيا إلا لهو و لعب و إن الدار الآخرة لهي الحيوان لو كانوا يعلمون عنكبوت: 64.
در مجمع از ابو عبيده نقل ميكند كه حيوان (بر وزن قمران) و حيات هر دو بيك معنى است قاموس نيز چنين گويد. يعنى:
اين زندگى دنيا فقط مشغوليت و بازيچه است و خانه آخرت آن زندگى حقيقى است ايكاش ميدانستند.
در اقرب نقل است كه مراد از آن حياتى است كه مرگ در پى ندارد.
الله لا إله إلا هو الحي القيوم بقره: 255- آل عمران: 2 و عنت الوجوه للحي القيوم طه: 111 و توكل على الحي الذي لا يموت فرقان: 58 هو الحي لا إله إلا هو غافر: 65.
حى از اسماء حسنى است و آن صفت مشبهه است و دلالت بر دوام و ثبات دارد. حيات خداوند عين ذات اوست، حيات همه موجودات از خداست و از آنها قابل انفكاك است ولى حيات خدا از خدا قابل انفكاك نيست. دليل اين مطلب قيد الذي لا يموت است كه گذشت يعنى: زندهايكه هرگز مرگ ندارد و آيه هو الحي لا إله إلا هو كه قصر حقيقى است يعنى زنده واقعى و حقيقى فقط او است و زندگى ساير موجودات عارضى و از جانب غير است و حكم هلاكت بر آنها عموميت دارد كل شيء هالك إلا وجهه قصص: 88.
اگر گويند: چه ميگوئيد در خلود قيامت كه اهل بهشت و جهنم زنده بودنشان ابدى است؟
گوئيم: ابديت و خلودشان از جانب خداست نه عين وجودشان.
و إذا حييتم بتحية فحيوا بأحسن منها أو ردوها إن الله كان على كل شيء حسيبا نساء: 86.
تحيت: هر دعا و ثنا و تعارفى است كه شخص در روبرو شدن با شخص ديگر بر زبان مياورد و آن در اصل. مصدر حياك الله است (المنار).
نظر باصل ماده، معناى زنده ماندن و زنده نگه داشتن ميدهد چنانكه مجمع آنرا سلام كردن و بقا گفته و راغب گويد: آن از حيات است و سپس دعا بر حيات را تحيت گفتهاند. در اقرب ميگويد: «حياه الله تحية» يعنى خدا عمر او را زياد كند.
على هذا تحيت اعم از سلام كردن است و سلام كردن از مصاديق آن ميباشد چنانكه در مجمع ذيل آيه فوق از امام باقر و صادق عليهما السلام نقل شده كه تحيت سلام كردن و ساير نيكىهاست.
و روايت هست: كنيزى طاقه ريحانى پيش امام حسين صلوات الله عليه آورد، حضرت او را آزاد كرد، گفتند: يك طاقه ريحان چه ارزشى دارد تا او را آزاد كنى؟
فرمود: خدا ما را چنين ادب فرموده آنگاه امام عليه السلام آيه و إذا حييتم ... را خواند و فرمود:
بهتر از هديه او آزاد كردنش بود و از آيه ... تحيتهم فيها سلام ابراهيم: 23 نيز روشن ميشود كه سلام كردن از مصاديق تحيت است.
معنى آيه اول چنين است:
چون بشما از كسى تحيتى شد، تحيتى بهتر از آن يا مثل آنرا برگردانيد خدا بر همه چيز حسابگر است.
اگر سلام كردن را مصداق آيه بگيريم معنى آنست چون كسى بشما سلام عليكم گفت در مقابل سلام- عليكم و يا سلام عليكم و رحمة الله بگوئيد و اگر نيكوئى ديگرى و يا دعائى را مصداق بدانيم مراد آن ميشود كه با مثل آن يا با بهتر از آن تلافى كنيد.
فإذا دخلتم بيوتا فسلموا على أنفسكم تحية من عند الله مباركة طيبة ... نور: 61 چون بخانهها وارد شديد بر خودتان سلام كنيد آن تحيتى است از جانب خدا مبارك و پاكيزه است.در مجمع از حضرت صادق عليه السلام نقل است كه آن، سلام شخص بر اهل بيت است و آنها جواب ميدهند و آن سلام شماست بر خودتان تحية من عند الله مشعر آنست كه سلام كردن بجاى تحياتيكه در جاهليت بود تشريع شده است.[۳]
«صلّی»
الصلي- در مورد افروختن آتش است.
ترجمه و تحقيق مفردات الفاظ قرآن، ج2، ص: 414
صلي بالنار و بكذا: به آتشى گرفتار شد و با آن سوخت.
صليت الشاة: گوسپند را بريان كردم.
مصلية: گوسپندى بريان شده، در آيات:
(اصلوها اليوم- 64/ يس) (يصلى النار الكبرى- 12/ اعلى) (تصلى نارا حامية- 4/ غاشيه) (و يصلى سعيرا- 12/ انشقاق) (سيصلون سعيرا- 10/ نساء) كه- سيصلون- با فتحه و ضمه حرف (ى) هر دو خوانده شده. و آيات:
(حسبهم جهنم يصلونها- 8/ مجادله) (سأصليه سقر- 26/ مدثر) (تصلية جحيم- 94/ واقعه) (لا يصلاها إلا الأشقى الذي كذب و تولى- 15/ الليل).
كه گفته شده معنايش اين است كه وارد دوزخ نمىشود و به آن مبتلا نمىشود مگر كسى كه آن را تكذيب كرده و از حق روى برگردانده.
خليل گفته است: صلي الكافر النار: كافر آتش دوزخ را شديدتر و رنجآورتر مىكند.
آيه: (يصلونها فبئس المصير- 8/ مجادله) (به دوزخ مىرسد و چه بد رسيدنى و بدفرجامى است).
گفته شده- صلى النار: داخل آتش شد.
أصلاها: ديگرى را داخل كرد. در آيات (فسوف نصليه نارا- 30/ نساء) (ثم لنحن أعلم بالذين هم أولى بها صليا- 70/ مريم)(به كسانى كه به خاطر سزاى اعمالشان به رسيدن دوزخ سزاوارترند آگاهتريم) گفته شده- صلي- جمع- صال- است يعنى آنكه مىرسد الصلاء: سوزاندن و سرخ كردن.
ولى در- الصلاة- نظر واژهشناسان اين است كه- صلاة- دعا و تبريك و تمجيد است.
صليت عليه: بر او دعا كردم و او را به پاكى ستودم و با بزرگى ياد كردم پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود:
«إذا دعي أحدكم إلى طعام فليجب و إن كان صائما فليصل».
(وقتى يكى از شما به مهمانى دعوت شويد پاسخ مثبت دهيد، و برويد و اگر روزه هم بوديد بر آنها دعا كنيد و نيت خير آنها را به پاكى بستائيد) يعنى: بايستى ميزبان را دعا كنيد.
و آيات: (و صل عليهم إن صلاتك سكن لهم- 103/ توبه) (بر آنان دعا كن كه دعاى تو بر ايشان آرامش است) (يصلون على النبي يا أيها الذين آمنوا صلوا عليه- 56/ احزاب) درودها و صلوات پيامبر و درود خداوند بر مسلمين در حقيقت تزكيه و پاك نمودن ايشان است.
و آيه: (أولئك عليهم صلوات من ربهم و رحمة- 157/ بقره) صلوات و رحمت از پروردگارشان به انسانهاى شكيبا و بردبار در سختيها است و از فرشتگان طلب آمرزش آنها بر انسانهاست.
(صلوات و درود خداى تعالى همان رحمت اوست، مقاييس اللغه) چنانكه از مردم هم همين دعا و استغفار ادا مىشود.
در آيه: (إن الله و ملائكته يصلون على النبي56/ احزاب).
صلاة: يعنى نماز، كه يكى از عبادات مخصوص است، اصلش دعاست و وجه نامگذارى آن عبادت به- صلاة- مثل ناميدن چيزى به اسم بعض از محتواى آن است كه آن را در برمىگيرد.
صلاة: از عبادتى است كه شريعت از آن تفكيك ناپذير است هر چند كه صورتا بر حسب شرع و شرعى ديگر گونه گون باشد و لذا گفت: (إن الصلاة كانت على المؤمنين كتابا موقوتا- 103/ نساء).
عدهاى از علماء گفتهاند اصل صلاة از- صلاء- است و معنى صلى الرجل يعنى او با اين عبادت از نفس و جان خويش- صلاء- را كه همان آتش افروخته خدايى است دور و برطرف كرد.
بناء لفظى- صلى- مثل بناء- مرض- در معنى دور كردن بيمارى است. جاى عبادت هم- صلاة- ناميده شده و لذا كنيسهها يعنى (عبادتگاههاى يهود) صلوات ناميده شده مثل آيه: (لهدمت صوامع و بيع و صلوات و مساجد- 40/ حج) هر جايى كه خداى تعالى با واژه- صلاة- ستايش شود يا بر آن ستايش تشويق شد با لفظ- إقامه- ياد شده است مثل آيات:
(و المقيمين الصلاة- 162/ نساء) (و أقيموا الصلاة- 43/ بقره) (و أقاموا الصلاة- 277/ بقره) اما لفظ مصلين- گفته نشده است مگر در باره منافقين، مثل آيات: (فويل للمصلين الذين هم عن صلاتهم ساهون- 5/ ماعون) (و لا يأتون الصلاة إلا و هم كسالى- 54/ توبه) لفظ- اقامة- كه در نماز مخصوص شده هشدارى است بر اينكه مقصود از نماز وفا نمودن و به جاى آوردن حقوق و شرايط نماز است نه فقط انجام صورت ظاهرى آن، و لذا روايت شده كه:
(إن المصلين كثير و المقيمين لها قليل).
(نمازگزاران بسيارند و اقامه كنندگان نماز اندكند) و آيه: (لم نك من المصلين- 43/ مدثر) يعنى از پيروان پيامبران نبوديم (فلا صدق و لا صلى- 31/ قيامت) آگاهى بر اين امر است كه او از نمازگزاران نبوده يعنى ظاهر نماز را به جاى مىآورده حتى افزون از كسى كه نماز را اقامه مىكند و برپا مىدارد.
(و ما كان صلاتهم عند البيت إلا مكاء و تصدية- 35/ انفال). ناميدن صلاة مخالفين و مشركين به- مكاء و تصديه- (كف زدن و سوت زدن) تنبيهى است بر بيهودگى و ابطال كار آنها يعنى به فعلشان در آن باره اعتنايى نمىشود و به حساب نمىآيد بلكه آنها در آن حالت مثل پرندگانى هستند كه سوت مىكشند و صدا مىكنند (يا بال به هم مىزنند).
فايده تكرار- صلاة- در سوره مؤمنون كه مىگويند:
(قد أفلح المؤمنون الذين هم في صلاتهم خاشعون ... 2- 1/ مؤمنون) و تا جائى كه گفت: (و الذين هم على صلواتهم يحافظون- 9/ مؤمنون) موضوعى است كه بعد از اين كتاب ان شاء الله آن را ذكر خواهيم كرد[۴]