درست (مترادف)

از قرآن پدیا

مترادفات قرآنی درست

مترادف های این واژه در قرآن عبارت است از «صدق»، «حقّ».

مترادفات «درست» در قرآن

واژه مشاهده ریشه شناسی واژه مشاهده مشتقات واژه نمونه آیات
صدق ریشه صدق مشتقات صدق
فَمَنْ أَظْلَمُ مِمَّن كَذَبَ عَلَى ٱللَّهِ وَكَذَّبَ بِٱلصِّدْقِ إِذْ جَآءَهُۥٓ أَلَيْسَ فِى جَهَنَّمَ مَثْوًى لِّلْكَٰفِرِينَ
حقّ ریشه حقق مشتقات حقق
سَنُرِيهِمْ ءَايَٰتِنَا فِى ٱلْءَافَاقِ وَفِىٓ أَنفُسِهِمْ حَتَّىٰ يَتَبَيَّنَ لَهُمْ أَنَّهُ ٱلْحَقُّ أَوَلَمْ يَكْفِ بِرَبِّكَ أَنَّهُۥ عَلَىٰ كُلِّ شَىْءٍ شَهِيدٌ

معانی مترادفات قرآنی درست

«صدق»

الصدق‏ و الكذب: راست و دروغ، اصلشان در قول و سخن است چه ماضى و چه حال و مستقبل، چه وعده راست و دروغ باشد و يا غير از اينها.

مقصود از معنى اول- فقط در سخن گفتن است و در سخن گفتن هم جز در خبر صدق و كذب در ساير موارد و اقسام سخن نيست، از اين جهت گفت:

(و من‏ أصدق‏ من الله قيلا122/ نساء).

(و من أصدق من الله حديثا- 87/ نساء)(إنه كان‏ صادق‏ الوعد- 54/ مريم) واژه- صدق- و كذب به صورت عرض در انواع ديگر كلام، مثل استفهام و امر و دعاء نيز هست همچون سخن گوينده‏اى كه سؤال مى‏كند أ زيد فى الدار؟- كه در ضمن اين پرسش خبر مى‏دهد كه به حال زيد جاهل است و از او چيزى نمى‏داند (و گر نه صفتى از صفات زيد را در جمله‏اش ذكر مى‏كرد). و همچنين وقتى بگويد- واسني- يعنى با من به يارى و غمخوارى رفتار كن كه در ضمن اين جمله هم گفته است كه او محتاج به يارى و مساوات است و اگر بگويد- لا تؤذ: اذيت نكن، در ضمن اين جمله هم اذيت او را خبر مى‏دهد.

الصدق‏: مطابقت قول با نيت و ضمير و يا چيزى است كه از آن خبر داده شده است و اين هر دو با هم است يعنى (صدق نيت- و صدق مورد خبر) و هر گاه يكى از اين دو شرط نباشد و جدا شود آن سخن به تمامه صدق نيست بلكه يا به صدق توصيف نمى‏شود و يا گاهى به سخن راست، و زمانى به سخن دروغ وصف مى‏شود و يا بنابر دو نظر مختلف، مثل سخن كافرى كه از روى بى‏اعتقادى بگويد: محمد رسول الله- در اين مورد اگر گفته شود اين جمله راست است صحيح است براى اينكه از چيزى كه درست و راست است خبر داده شده.

و همچنين صحيح است كه گفته شود آن سخن دروغ است براى اينكه قول آن كافر در آن جمله درست با ضميرش مخالفت دارد و بنابر وجه دوم خداى تعالى در سوره منافقين سخن آنهائى را كه مى‏گويند: (نشهد إنك لرسول الله ...- 1/ منافقون) دروغ دانسته است.

صديق‏: كسى است كه صدق و راستى از او زياد سر زده است، و گفته شده به چنان شخصى از آن جهت- صديق- گويند كه هرگز دروغ نمى‏گويد و نيز- صديق‏- كسى است كه چون عادت به راستگويى دارد دروغى از او سر نمى‏زند و همچنين گفته‏اند بلكه- صديق‏- به كسى گفته مى‏شود كه با قول و اعتقادش چيزى را به راستى مى‏گويد و صدق خود را با عملش و كردارش ثابت و محقق مى‏دارد، در آيات: (و اذكر في الكتاب إبراهيم إنه كان صديقا نبيا- 41/ مريم) (و أمه‏ صديقة- 75/ مائده).

و گفت: (من النبيين و الصديقين‏ و الشهداء- 69/ نساء)، پس- صديقين- كسانى هستند كه در فضيلت مادون پيامبرانند و در كتاب: (الدريعة الى مكارم الشريعة) آن را بيان داشته‏ام.

گاهى صدق و كذب در چيزى است كه در اعتقاد ثابت است و از آن نتيجه مى‏شود مثل:

صدق‏ ظنى: گمانم درست است.

كذب ظنى: پندارم دروغ است.

واژه صدق و كذب در كار اعضاء بدن نيز بكار مى‏رود، چنانكه گفته مى‏شود صدق‏ في القتال: وقتى كه كسى حق جنگ را به جا مى‏آورد و آنچه را كه شايسته است و آن طور كه واجب است كارزار مى‏كند.

كذب فى القتال: وقتى است كه بر خلاف معنى فوق عمل كند (وقتى كه در كارزار بى‏كفايتى كند).

در آيه گفت: (رجال‏ صدقوا ما عاهدوا الله عليه‏- 23/ احزاب) يعنى با كارهايى كه آشكار كردند وفاى به عهد و پيمان را به اثبات رساندند و آن را محقق نمودند.

و آيه: (ليسئل‏ الصادقين‏ عن صدقهم‏- 18/ احزاب) يعنى از كسانى كه صدق در گفتارشان هست از صدق كردارشان مى‏پرسد كه آگاهى و تنبيهى بر اين امر است كه اعتراف زبانى به حق بدون گزينش آن و بدون نيت و قصد حق، كافى نيست و سخن خداى تعالى:

كه: (لقد صدق‏ الله رسوله الرؤيا بالحق‏- 27/ فتح).

(خداوند رؤياى صادق پيامبر خويش را به حق و راستى ثابت كرد) پس اين مطلب، صدق در فعل است كه همان تحقق يافتن و انجام شدن است يعنى خداوند رؤياى پيامبر صلى الله عليه و آله را محقق نمود و به انجام رساند.

و بر اين اساس آيه: (و الذي جاء بالصدق و صدق به‏- 33/ زمر) يعنى آنچه را به‏ زبان بيان كرده و در عمل آن را قصد كرده بود به انجام رسانيد و محقق داشت.

و هر كارى كه از نظر ظاهر و باطن خوب و بدون نقص باشد به صدق تعبير مى‏شود و آن فعلى كه با آن وصف مى‏شود به صدق اضافه مى‏گردد، مثل (في مقعد صدق عند مليك مقتدر 2/ يونس) (أدخلني مدخل صدق و أخرجني مخرج صدق‏ 80/ اسرا) (و اجعل لي لسان صدق في الآخرين‏84/ شعراء) آيه اخير درخواست و سؤالى از سوى ابراهيم عليه السلام است كه مى‏خواهد خداى تعالى او را صالح و شايسته گرداند به طورى كه وقتى آيندگان بعد از او ثنا و ستايشش مى‏كنند آن ثنا و ستايش دروغ نباشد، بلكه آنگونه باشد كه شاعر مى‏گويد:اذا نحن اثنينا عليك بصالح‏/فأنت الذى نثني و فوق الذى نثني‏ (آنگاه كه ما بر تو به نيكى و شايستگى ثنا و ستايش مى‏كنيم، تو همان كسى هستى كه در حال ثنا و گفته ما برتر از آن هستى كه ثنايت مى‏كنيم).

فعل- صدق‏- به دو مفعول متعدى مى‏شود مثل: (و لقد صدقكم‏ الله وعده‏ 152/ آل عمران).

(خداوند وعده‏اش را با شما راست و درست گردانيد).

صدقت‏ فلانا: او را به راستگوئى نسبت دادم.

أصدقته‏: راستگويش يافتم، گفته شده هر دو عبارت اخير به يك معنى است و به جاى هم بكار مى‏روند.

در آيات: (و لما جاءهم رسول من عند الله‏ مصدق‏ لما معهم‏- 101/ بقره) (و قفينا على آثارهم بعيسى ابن مريم مصدقا لما بين يديه‏- 46/ مائده) (سپس بر اثر ايشان، عيسى بن مريم را آوردى كه تصديق كننده تورات بود كه پيش از او نازل شده بود).

تصديق‏: در هر چيزى كه در آن تحقيق و پژوهش شده باشد، بكار مى‏رود، مى‏گويند: صدقني‏ فعله و كتابه: كار و نوشته‏اش مرا تصديق كرد.

آيات: (و لما جاءهم كتاب من عند الله مصدق لما معهم‏89/ بقره) (نزل عليك الكتاب بالحق مصدقا لما بين يديه‏- 3/ آل عمران).

(و هذا كتاب مصدق لسانا عربيا- 12/ احقاف) يعنى تصديق كننده كتابهائى است كه پيشتر آمده است. و واژه- لسانا- در آيه اخير به خاطر (حال) بودن منصوب است، در مثل مى‏گويند:

صدقني‏ سن بكره‏: (به هر چه در دل داشت مرا آگاه كرد) مثل فوق را براى كسانى مى‏زنند كه در سخنشان صادقند و اصل مثل اين است كه در موقع فروختن شتر (يا هر متاع ديگر) سن حقيقى شتر جوانش را به مشترى‏ بگويد يا جنس متاع را.

صداقة: درستى عقيده در دوستى است كه مخصوص انسان است نه غير از انسان.

در آيه: (فما لنا من شافعين و لا صديق‏ حميم‏- (10/ شعراء) (نه شفيعانى داريم و نه دوستانى حقيقى) و اين اشاره به آيه‏اى است كه مى‏گويد: (الأخلاء يومئذ بعضهم لبعض عدو إلا المتقين‏- 67/ زخرف) (جز دوستان پرهيزگار بقيه دوستان دنيائى در آن روز دشمن يكديگرند). صدقة: چيزى است كه انسان به قصد قربت از مالش خارج مى‏كند مثل زكات ولى- صدقة- در اصل در امر مستحب، و زكات و براى امر واجب گفته مى‏شود و گاهى كه صدقه دهنده قصدش صدق در كردارش باشد زكات و امر واجب هم- صدقة- ناميده مى‏شود.

گفت: (خذ من أموالهم صدقة- 103/ توبه) (إنما الصدقات‏ للفقراء- 60/ توبه) در دادن زكاة گفته مى‏شود- صدق‏ و تصدق‏.

در آيات: (فلا صدق و لا صلى‏- 31/ قيامه) (نه بخشش كرد و زكات داد و نه نماز گزارد).

(إن الله يجزي‏ المتصدقين‏- 88/ يوسف) (خداوند زكات دهندگان و بخشندگان را پاداش مى‏دهد).

(إن‏ المصدقين‏ و المصدقات‏- 18/ مائده) و آيات فراوان ديگر. هر گاه انسان چيزى از حقش را درگذرد، مى‏گويند: تصدق‏ به، مثل آيه: (و الجروح قصاص فمن تصدق به فهو كفارة له‏- 45/ مائده) (زخم‏ها و جراحات را قصاص بايد و هر كه از حق خويش درگذرد در حكم كفاره‏اى از گناهان اوست).

يعنى كسى كه از قصاص صرف نظر و دورى كند.

و آيه: (و إن كان ذو عسرة فنظرة إلى ميسرة و أن تصدقوا خير لكم‏- 28/ بقره) (در باره وامدار و مقروض است كه مى‏گويد اگر در سختى و تنگى معيشت بود مهلتى بايد به او داد تا به فراخى مال برسد و هر گاه از او صرف نظر كنيد و در گذريد مثل اجراى صدقه و بخشش است) و بر اين اساس از پيامبر صلى الله عليه و آله وارد شده است كه: «ما تاكله العافية فهو صدقة».

(هر آنچه را كه رزق خواهند مى‏خورد همان بخشش است) و بر اين معنى آيه: (و دية مسلمة إلى أهله إلا أن يصدقوا- 92/ نساء) (و خونبهائى كه به كسان مقتول داده مى‏شود مگر اينكه ببخشند و درگذرند) كه بخشيدن و در گذشتن آن را صدقه گفته است.

و آيات: (فقدموا بين يدي نجواكم صدقة- 12/ مجادله).

(أ أشفقتم أن تقدموا بين يدي نجواكم صدقات‏- 13/ مجادله) زيرا امر شده بودند به اينكه هر كس با پيامبر صلى الله عليه و آله نجوا كند صدقه و بخششى كه مقدارش معين نشده بود، بپردازند و آيه: (رب لو لا أخرتني إلى أجل قريب‏ فأصدق‏ و أكن من الصالحين‏ 10/ منافقين) كه واژه- اصدق- در آيه اخير يا از- صدق است يا از- صدقة.

صداق‏ المراة و صداقها و صدقتها: كابين و مهريه زن است كه به او داده مى‏شود.

أصدقتها: مهريه‏اش را دادم.

آيه: (و آتوا النساء صدقاتهن‏ نحلة- 4/ نساء) (كابين و مهريه زنان را كه مى‏خواهيد بدهيد با طيب نفس بپردازيد).[۱]

«حقّ»

اصل‏ حق‏ مطابقت و يكسانى و هماهنگى و درستى است، مثل مطابقت پايه درب در حالى كه در پاشنه خود با استوارى و درستى مى‏چرخد. و مى‏گردد.

گفته‏اند: «حق» وجوهى دارد:

اول- بمعنى ايجاد كننده‏اى چيزى را كه به سبب حكمتى كه مقتضى آن است ايجاد نموده است و لذا در باره خداى تعالى كه ايجاد كننده پديده‏هاى عالم بمقتضاى حكمت است- حق- گويند.

در آيه (ثم ردوا إلى الله مولاهم‏ الحق‏- 30/ يونس).

يعنى: (سپس ايشان را به الله كه مولاى هميشگى و بحقشان است باز برند).

كمى دورتر در آيه (32/ يونس) مى‏فرمايد: (فذلكم الله ربكم الحق‏- 32/ يونس).

و در آيه (فما ذا بعد الحق إلا الضلال فأنى تصرفون‏- 32/ يونس) يعنى: (براستى بعد از حق جز گمراهى چيست كه شما را بآن بر مى‏گردانند).

دوم- حق در معنى خود موجود، كه آنهم بمقتضاى حكمت ايجاد شده، از اين روى تمام فعل خداى تعالى را حق گويند، در آيات:

(هو الذي جعل الشمس ضياء و القمر نورا- 5/ يونس) تا آنجا كه مى‏فرمايد: (ما خلق الله ذلك إلا بالحق‏- 5/ يونس).

و در باره قيامت فرمايد: (يستنبئونك أ حق هو، قل إي و ربي إنه لحق‏ 53/ يونس).

يعنى: (خبر قيامت را از تو مى‏پرسند كه آيا راست است بگو سوگند به‏ پروردگارم كه قيامت بر حق است).

و آيه (ليكتمون الحق‏- 146/ بقره).

و خداى عز و جل گويد: (الحق من ربك‏- 147/ بقره).

(و إنه للحق من ربك‏- 149/ بقره).

سوم- حق، بمعنى اعتقاد داشتن و باور داشتن در چيزى است كه يا آن باور يا واقعيت آنچيز و در ذات او مطابقت با حق دارد، چنانكه مى‏گوئيد اعتقاد او در بعث و پاداش و مكافات و بهشت و دوزخ حق است.

خداى تعالى فرمايد: (فهدى الله الذين آمنوا لما اختلفوا فيه من الحق‏ 213/ بقره).

چهارم- حق يعنى هر كار و سخنى كه بر حسب واقع آنطور كه واجبست، و باندازه‏اى كه واجب است و در زمانى كه واجب است انجام مى‏شود، چنانكه مى‏گوئيم، كار تو حق است و سخن تو نيز حق.

خداى تعالى گويد: (كذلك‏ حقت‏ كلمة ربك‏- 33/ يونس).

(حق‏ القول مني لأملأن جهنم‏- 13/ سجده).

سخن خداى عز و جل: (و لو اتبع الحق أهواءهم‏- 71/ مؤمنون).

صحيح است كه مراد از حق در اين آيه خداى تعالى باشد و همينطور ممكن است مراد از آن حكمى بنابر اقتضاى حكمت باشد كه همان حقى است‏ كه در آيه آمده است.

أحققت‏ كذا- يعنى آنرا از نظر حق بودن اثبات كردم يا حقش را اداء كردم، و يا اينكه چون حق بود بحق بودنش حكم نمودم.

خداى تعالى گويد: (ليحق‏ الحق‏- 8/ انفال) (براى اينكه حق را اثبات كند).

پس اثبات حق دو گونه است:

اول- با اظهار كردن دلائل و آيات (يعنى آثار حق در آفرينش، و پديده‏ها).

چنانكه خداى تعالى گويد: (و أولئكم جعلنا لكم عليهم سلطانا مبينا- 91/ نساء) يعنى دليل قوى و روشن.

معنى- دوم- اثبات حق با كامل نمودن شريعت و گسترش آن در عموم مردم است مثل آيات زير:

(و الله متم نوره و لو كره الكافرون‏- 8/ صف).

(هو الذي أرسل رسوله بالهدى و دين الحق ليظهره على الدين كله‏ 33/ توبه).

و آيه (الحاقة ما الحاقة- 2 و 1/ حاقه) كه اشاره بقيامت است چنانكه آن را چنين تفسير كرد و گفت (يوم يقوم الناس‏- 6/ مطففين) زيرا در قيامت پاداش و جزاء بحقيقت مى‏پيوندد و اثبات مى‏شود.

گفته مى‏شود: حاققته‏ فحققته‏- يعنى در حق با او مخاصمه و استدلال كردم و بر او چيره شدم.

عمر (رض) گفته است‏

(إذا النساء بلغن نص‏ الحقاق‏، فالعصبة اولى فى ذلك) (اگر دوشيزگان بحدى از رشد و بلوغ عقلانى رسيدند كه در امور كوچك هم راه استدلال و جدال در پيش گرفتند پدر و برادران و عموهايشان سزاوارترند كه در امور همسر گزينى و در حقوق ديگر همراهى و نظارتشان كنند).

فلان نزق‏ الحقاق‏ يعنى او در امور كوچك هم مجادله مى‏كند.

حق در واجب و لازم و جايز بكار برده مى‏شود مثل آيات زير:

(و كان‏ حقا علينا نصر المؤمنين‏- 47/ روم).

(كذلك حقا علينا ننج المؤمنين‏- 103/ يونس).

و در سخن خداى تعالى كه: (حقيق‏ على أن لا أقول على الله إلا الحق‏- 105/ اعراف).

گفته‏اند:- حقيق‏- معنايش سزاوار و شايسته است كه بصورت حقيق علي- نيز خوانده شده است، يعنى بر من سزاوار است، كه گفته‏اند يعنى: بر من واجب است.

و آيه (و بعولتهن‏ أحق‏ بردهن‏- 228/ بقره).

يعنى: (اگر خواهان اصلاح بودند شوهرانشان برجوع و بازگرداندن ايشان سزاوارترند).

واژه- حقيقة- گاهى در مورد چيزيكه داراى وجودى و ثباتى است بكار مى‏رود مثل سخن پيامبر (ص) بحارث كه فرمود:

(لكل حق حقيقة فما حقيقة إيمانك-» يعنى: هر حقى داراى حقيقتى است چه چيزى از حق بودن دعوى تو بر ايمان خبر مى‏دهد؟

فلان يحمى حقيقة- يعنى او حقيقتش را و آنچه كه شايسته حمايت است‏ پشتيبانى مى‏كند و حامى حقيقت است و گاهى حقيقت در باره اعتقاد، و ايمان چنانكه قبلا گفته شد بكار مى‏رود و گاهى نيز در گفتار و كردار، چنانكه مى‏گويند: فلان لفعله حقيقة- او در كارش با حقيقت است وقتى كه در آن كار رياء و خود نمائى نباشد.

اما در باره گفتار با حقيقت مثل- لقومه حقيقة- در وقتى كه كسى گفتارش با كم‏گوئى و زياد گوئى يا آسان گفتن و سخت گفتن و افزونى همراه نباشد.

نقطه مقابل حقيقت در سخن و ضدش مجاز گوئى و گشاده گوئى است مى‏گويند:

الدنيا باطل و الآخرة حقيقة- كه آگاهى و اشاره‏اى است بر فانى بودن و زوال پذيرى دنيا و بقا و پايدارى آخرت.

اما در عرف و اصطلاحات فقهاء و متكلمين مى‏گويند: حقيقت لفظى است كه در ما وضع له- بكار مى‏رود يعنى آنچه را كه در اصل لغت و زبان براى آن واژه وضع شده و در نظر گرفته شده.

الحق‏ من الإبل- نوزاد شترى كه بسن سوارى و برداشتن بار رسيده است مؤنثش‏ حقة و جمعش‏ حقاق‏ است. أتت الناقة على‏ حقها- يعنى مدت وضع حملش كه از سال قبل آبستن شده رسيده است.[۲]

ارجاعات

  1. ترجمه و تحقيق مفردات الفاظ قرآن، ج‏2، ص: 389-382
  2. ترجمه و تحقيق مفردات الفاظ قرآن، ج‏1، ص: 524-518