درخشنده (مترادف)

از قرآن پدیا

مترادفات قرآنی درخشنده

مترادف های این واژه در قرآن عبارت است از «بَزَغ»، «اشرق»، «ثقب»، «سنا»، «دُریّ».

مترادفات «درخشنده» در قرآن

واژه مشاهده ریشه شناسی واژه مشاهده مشتقات واژه نمونه آیات
بَزَغ ریشه بزغ مشتقات بزغ
فَلَمَّا رَءَا ٱلْقَمَرَ بَازِغًا قَالَ هَٰذَا رَبِّى فَلَمَّآ أَفَلَ قَالَ لَئِن لَّمْ يَهْدِنِى رَبِّى لَأَكُونَنَّ مِنَ ٱلْقَوْمِ ٱلضَّآلِّينَ
اشرق ریشه شرق مشتقات شرق
وَأَشْرَقَتِ ٱلْأَرْضُ بِنُورِ رَبِّهَا وَوُضِعَ ٱلْكِتَٰبُ وَجِا۟ىٓءَ بِٱلنَّبِيِّۦنَ وَٱلشُّهَدَآءِ وَقُضِىَ بَيْنَهُم بِٱلْحَقِّ وَهُمْ لَا يُظْلَمُونَ
ثقب ریشه ثقب مشتقات ثقب
إِلَّا مَنْ خَطِفَ ٱلْخَطْفَةَ فَأَتْبَعَهُۥ شِهَابٌ ثَاقِبٌ
سنا ریشه سنو مشتقات سنو
أَلَمْ تَرَ أَنَّ ٱللَّهَ يُزْجِى سَحَابًا ثُمَّ يُؤَلِّفُ بَيْنَهُۥ ثُمَّ يَجْعَلُهُۥ رُكَامًا فَتَرَى ٱلْوَدْقَ يَخْرُجُ مِنْ خِلَٰلِهِۦ وَيُنَزِّلُ مِنَ ٱلسَّمَآءِ مِن جِبَالٍ فِيهَا مِنۢ بَرَدٍ فَيُصِيبُ بِهِۦ مَن يَشَآءُ وَيَصْرِفُهُۥ عَن مَّن يَشَآءُ يَكَادُ سَنَا بَرْقِهِۦ يَذْهَبُ بِٱلْأَبْصَٰرِ
دُریّ ریشه درر مشتقات درر
ٱللَّهُ نُورُ ٱلسَّمَٰوَٰتِ وَٱلْأَرْضِ مَثَلُ نُورِهِۦ كَمِشْكَوٰةٍ فِيهَا مِصْبَاحٌ ٱلْمِصْبَاحُ فِى زُجَاجَةٍ ٱلزُّجَاجَةُ كَأَنَّهَا كَوْكَبٌ دُرِّىٌّ يُوقَدُ مِن شَجَرَةٍ مُّبَٰرَكَةٍ زَيْتُونَةٍ لَّا شَرْقِيَّةٍ وَلَا غَرْبِيَّةٍ يَكَادُ زَيْتُهَا يُضِىٓءُ وَلَوْ لَمْ تَمْسَسْهُ نَارٌ نُّورٌ عَلَىٰ نُورٍ يَهْدِى ٱللَّهُ لِنُورِهِۦ مَن يَشَآءُ وَيَضْرِبُ ٱللَّهُ ٱلْأَمْثَٰلَ لِلنَّاسِ وَٱللَّهُ بِكُلِّ شَىْءٍ عَلِيمٌ

معانی مترادفات قرآنی درخشنده

«بَزَغ»

بزغ‏ طلوع كرد و برآمد، خداى تعالى گويد: (فلما رأى الشمس‏ بازغة- 78/ انعام) و (فلما رأى القمر بازغا- 77/ انعام) يعنى بر آمده و طلوع كننده در حال گسترش نور و روشنائى.

بزغ‏ الناب: دندان بر آمد و ظاهر شد كه تشبيهى به بر آمدن و طلوع ستارگان است و اصلش از- بزغ البيطار الدابة يعنى دامپزشك با نشترزدن خون حيوان را جارى و روان كرده است پس- بزغ- يعنى روان و جارى شد.[۱]

«اشرق»

شرقت‏ الشمس شروقا: خورشيد طلوع كرد.

گفته شد- لا أفعل ذلك ما ذر شارق‏: تا خورشيد بر نيايد آن را انجام نمى‏دهم.

أشرقت‏: تابيد و درخشيد.

آيه: (بالعشي و الإشراق‏- 18/ جن) يعنى زمان تابش و طلوع خورشيد. المشرق‏ و المغرب- اگر بطور مفرد گفته شوند اشاره به دو ناحيه شرق و غرب است ولى اگر به لفظ تثنيه (مشرقين‏ و مغربين) گفته شوند- اشاره به طلوع و غروب آفتاب در زمستان و تابستان است (يعنى: دو ناحيه مختلف كه در صبح تابستانى و صبح زمستانى خورشيد از آنجا ديده مى‏شود و سر مى‏زند كه دو نقطه متفاوت است چه در مغرب و چه در مشرق)- و هر گاه به لفظ جمع گفته شوند (مشارق‏ و مغارب) به اعتبار طلوع كردن هر روز و غروب كردن آن در همان روز است يا به مطلع و مغرب هر فصل.

در آيات: (رب المشرق و المغرب‏- 28/ شعراء) (رب‏ المشرقين‏ و رب المغربين‏- 17/ الرحمن) (برب المشارق و المغارب 40/ معارج) و آيه: (مكانا شرقيا- 16/ مريم) يعنى: از ناحيه شرق، يا آفتابگاه. مشرقة: جايى كه‏ مقابل مشرق و تابش خورشيد است.

شرقت‏ اللحم: گوشت را در مشرقة گستردم (تا در اثر تابش شديد آفتاب خشك و برشته شود و اين كار مردم استوايى و گرمسيرى است).

مشرق‏: نمازگاه عيد كه نماز عيد را هنگام طلوع آفتاب در آنجا اقامه مى‏كنند.

شرقت‏ الشمس‏ شرقا: در غروب خورشيد زرد و سرخ فام شد.

أحمر شارق‏: رنگى بشدت سرخ‏فام.

أشرق‏ الثوب بالصبغ: جامه را با رنگ قرمز كرد.

لحم‏ شرق‏: گوشت سرخى كه چربى در آن نباشد.[۲]

«ثقب»

ثقب‏ يعنى نفوذ كرد و سوراخ نمود، ثاقب به آنگونه معنى اطلاق مى‏شود كه نورش از هر آنچه بر آن قرار گيرد در گذرد و نفوذ كند و آنرا روشن سازد، خداى تعالى گويد:

(فأتبعه شهاب‏ ثاقب‏- 10/ صافات) (نورى نافذ و درخشان در پى او مى‏رود. و آيه (و السماء و الطارق و ما أدراك ما الطارق النجم الثاقب‏- 3/ طارق) كه اصلش از- ثقبة- يعنى منفذ و سوراخ است.

مثقب‏- راه طبيعى يا غار طبيعى در كوه كه گويى كنده و سوراخ شده، ابو عمرو مى‏گويد صحيح اين واژه‏ مثقب‏- است و- ثقبت‏ النار يعنى آتش را برافروختم و مشتعل كردم.[۳]

«سنا»

السنا: نور و روشنايى پراكنده شده.

السناء: رفعت و بزرگى.

السانية: شتر آبكش- دلو بزرگ- و ابرهاى پر باران كه به وسيله آن‏ها همه چيز آب داده مى‏شود. و بخاطر ارزشمندى و رفعتشان- سانية- ناميده شده و آيه: (يكاد سنا برقه‏ 43/ نور).

و- سنت‏ الناقة تسنو: شتر آبكش، زمين را آب داد.[۴]

«دُریّ»

خداى تعالى گويد: و أرسلنا السماء عليهم‏ مدرارا- 6/ انعام) و يرسل السماء عليكم مدرارا- 52/ هود).

مدرار- اصلش از- الدر و الدرة- است يعنى شير مايع كه بطور استعاره براى ريزش و بركت باران بكار مى‏رود و همچنين براى أسماء و صفات شتر شيرده.

لله‏ دره‏- يعنى كار نيك و خيرش براى خداست و خدايش خير و عمل نيك دهد.

(عبارت لله دره- بصورت مدح و ستايش بكار مى‏رود و نقطه مقابلش- لا در دره‏- يعنى خيرش بريده باد و زياد مباد).

(در درك‏- خيرت فزون باد.

للسوق‏ درة- يعنى كار بازار رونق دارد و بطور استعاره بكار رفته است.

در مثل مى‏گويند- سبقت درته غراره‏ - مثل- سبق سيله مطره‏ (خسارت و سيلابش از باران و سودش بيشتر است).

از واژه- در- عبارت- استدرت‏ المعزى- مشتق شده يعنى آن بز طلب نرينه كرد زيرا پس از رسيدن به فحل باردار مى‏شود و سپس مى‏زايد و بعد از زايمان- درت- شيرش زياد مى‏شود، پس مصدر- استدرار- كه از- در- مشتق شده بطور كنايه است يعنى نرينه خواست.[۵]

ارجاعات

  1. ترجمه و تحقيق مفردات الفاظ قرآن، ج‏1، ص: 265
  2. ترجمه و تحقيق مفردات الفاظ قرآن، ج‏2، ص: 319-318
  3. ترجمه و تحقيق مفردات الفاظ قرآن، ج‏1، ص: 357-356
  4. ترجمه و تحقيق مفردات الفاظ قرآن، ج‏2، ص: 267-266
  5. ترجمه و تحقيق مفردات الفاظ قرآن، ج‏1، ص: 664-663