خوشی/شادی (مترادف)

مترادفات قرآنی خوشی/شادی

مترادف های این واژه در قرآن عبارت است از «رضی»، «اسرَّ»، «بَهِجَ»، «حَبَرَ»، «استبشر»، «طاب»، «فرح»، «فکه»، «أَشمت»، «أعجَبَ».

مترادفات «خوشی/شادی» در قرآن

واژه مشاهده ریشه شناسی واژه مشاهده مشتقات واژه نمونه آیات
رضی ریشه رضو مشتقات رضو
لَّقَدْ رَضِىَ ٱللَّهُ عَنِ ٱلْمُؤْمِنِينَ إِذْ يُبَايِعُونَكَ تَحْتَ ٱلشَّجَرَةِ فَعَلِمَ مَا فِى قُلُوبِهِمْ فَأَنزَلَ ٱلسَّكِينَةَ عَلَيْهِمْ وَأَثَٰبَهُمْ فَتْحًا قَرِيبًا
اسرَّ ریشه سرر مشتقات سرر
قَالُوا۟ ٱدْعُ لَنَا رَبَّكَ يُبَيِّن لَّنَا مَا لَوْنُهَا قَالَ إِنَّهُۥ يَقُولُ إِنَّهَا بَقَرَةٌ صَفْرَآءُ فَاقِعٌ لَّوْنُهَا تَسُرُّ ٱلنَّٰظِرِينَ
بَهِجَ ریشه بهج مشتقات بهج
أَمَّنْ خَلَقَ ٱلسَّمَٰوَٰتِ وَٱلْأَرْضَ وَأَنزَلَ لَكُم مِّنَ ٱلسَّمَآءِ مَآءً فَأَنۢبَتْنَا بِهِۦ حَدَآئِقَ ذَاتَ بَهْجَةٍ مَّا كَانَ لَكُمْ أَن تُنۢبِتُوا۟ شَجَرَهَآ أَءِلَٰهٌ مَّعَ ٱللَّهِ بَلْ هُمْ قَوْمٌ يَعْدِلُونَ
حَبَرَ ریشه حبر مشتقات حبر
فَأَمَّا ٱلَّذِينَ ءَامَنُوا۟ وَعَمِلُوا۟ ٱلصَّٰلِحَٰتِ فَهُمْ فِى رَوْضَةٍ يُحْبَرُونَ
استبشر ریشه بشر مشتقات بشر
إِنَّ ٱللَّهَ ٱشْتَرَىٰ مِنَ ٱلْمُؤْمِنِينَ أَنفُسَهُمْ وَأَمْوَٰلَهُم بِأَنَّ لَهُمُ ٱلْجَنَّةَ يُقَٰتِلُونَ فِى سَبِيلِ ٱللَّهِ فَيَقْتُلُونَ وَيُقْتَلُونَ وَعْدًا عَلَيْهِ حَقًّا فِى ٱلتَّوْرَىٰةِ وَٱلْإِنجِيلِ وَٱلْقُرْءَانِ وَمَنْ أَوْفَىٰ بِعَهْدِهِۦ مِنَ ٱللَّهِ فَٱسْتَبْشِرُوا۟ بِبَيْعِكُمُ ٱلَّذِى بَايَعْتُم بِهِۦ وَذَٰلِكَ هُوَ ٱلْفَوْزُ ٱلْعَظِيمُ
طاب ریشه طیب مشتقات طیب
وَإِنْ خِفْتُمْ أَلَّا تُقْسِطُوا۟ فِى ٱلْيَتَٰمَىٰ فَٱنكِحُوا۟ مَا طَابَ لَكُم مِّنَ ٱلنِّسَآءِ مَثْنَىٰ وَثُلَٰثَ وَرُبَٰعَ فَإِنْ خِفْتُمْ أَلَّا تَعْدِلُوا۟ فَوَٰحِدَةً أَوْ مَا مَلَكَتْ أَيْمَٰنُكُمْ ذَٰلِكَ أَدْنَىٰٓ أَلَّا تَعُولُوا۟
فرح ریشه فرح مشتقات فرح
فَرِحِينَ بِمَآ ءَاتَىٰهُمُ ٱللَّهُ مِن فَضْلِهِۦ وَيَسْتَبْشِرُونَ بِٱلَّذِينَ لَمْ يَلْحَقُوا۟ بِهِم مِّنْ خَلْفِهِمْ أَلَّا خَوْفٌ عَلَيْهِمْ وَلَا هُمْ يَحْزَنُونَ
فکه ریشه فکه مشتقات فکه
فَٰكِهِينَ بِمَآ ءَاتَىٰهُمْ رَبُّهُمْ وَوَقَىٰهُمْ رَبُّهُمْ عَذَابَ ٱلْجَحِيمِ
أَشمت ریشه شمت مشتقات شمت
وَلَمَّا رَجَعَ مُوسَىٰٓ إِلَىٰ قَوْمِهِۦ غَضْبَٰنَ أَسِفًا قَالَ بِئْسَمَا خَلَفْتُمُونِى مِنۢ بَعْدِىٓ أَعَجِلْتُمْ أَمْرَ رَبِّكُمْ وَأَلْقَى ٱلْأَلْوَاحَ وَأَخَذَ بِرَأْسِ أَخِيهِ يَجُرُّهُۥٓ إِلَيْهِ قَالَ ٱبْنَ أُمَّ إِنَّ ٱلْقَوْمَ ٱسْتَضْعَفُونِى وَكَادُوا۟ يَقْتُلُونَنِى فَلَا تُشْمِتْ بِىَ ٱلْأَعْدَآءَ وَلَا تَجْعَلْنِى مَعَ ٱلْقَوْمِ ٱلظَّٰلِمِينَ
أعجَبَ ریشه عجب مشتقات عجب
وَمِنَ ٱلنَّاسِ مَن يُعْجِبُكَ قَوْلُهُۥ فِى ٱلْحَيَوٰةِ ٱلدُّنْيَا وَيُشْهِدُ ٱللَّهَ عَلَىٰ مَا فِى قَلْبِهِۦ وَهُوَ أَلَدُّ ٱلْخِصَامِ


معانی مترادفات قرآنی خوشی/شادی

«رضی»

مى‏گويند- رضي‏، يرضى‏، رضا: (خشنود شد) كه اسم آن- مرضي‏ و مرضو- است.

رضا العبد عن الله: بنده از اجراى قضاء و حكم خدا اكراه ندارد و به آن خشنود است.

رضا الله عن العبد: يعنى خشنودى خدا از بنده، در اين است كه مى‏بيند امرش را بكار مى‏برد، امر به معروف مى‏كند و از نهى و نهى مى‏كند و باز مى‏دارد، خداى تعالى گويد:

(رضي‏ الله عنهم و رضوا عنه‏ 119/ مائده) و (لقد رضي الله عن المؤمنين‏ 18/ فتح) (و رضيت‏ لكم الإسلام دينا 3/ مائده) (أ رضيتم‏ بالحياة الدنيا من الآخرة 38/ توبه) و (يرضونكم‏ بأفواههم و تأبى قلوبهم‏ 8/ توبه) يعنى: چگونه مشركين عهد و پيمان نگه مى‏دارند و حال اينكه اگر بر شما پيروز شوند هيچ چيز را رعايت نمى‏كنند با دهانشان و شعارشان و الفاظ فريبنده‏شان ديگران را خشنود مى‏كنند در حاليكه دلهاشان از آن سخنان ابا دارند زيرا بيشترشان فاسق و عصيانگرند).

خداى عز و جل گويد: (لا يحزن و يرضين‏ بما آتيتهن كلهن‏- 51/ احزاب).

(يعنى: البته نبايستى محزون شوند بلكه از رفتارى كه با همگى‏شان مى‏كنى خشنود باشند).

رضوان: خشنودى زياد، و چون بزرگترين رضا، خشنودى خداى تعالى است واژه رضوان- در قرآن به هر چه كه از اوست اختصاص يافته است.

خداى تعالى گويد: (و رهبانية ابتدعوها ما كتبناها عليهم إلا ابتغاء رضوان‏ الله‏- 27/ حديد) و (يبتغون فضلا من الله و رضوانا- 29/ فتح) و (يبشرهم ربهم برحمة منه و رضوان‏- 21/ توبه) و (إذا تراضوا بينهم بالمعروف‏- 232/ بقره) يعنى: هر كدام از آنها رضايت دوستش را ظاهر كرد و او را با نكوكارى خشنود نمود.[۱]

«اسرَّ»

الإسرار، يعنى پنهان داشتن، نقطه مقابل اعلان: آشكار كردن.

خداى تعالى گويد: (سرا و علانية- 274/ بقره) و (يعلم ما يسرون‏ و ما يعلنون‏- 77/ بقره).

و آيه: (و أسروا قولكم أو اجهروا به‏- 13/ ملك) (سخنان را پنهان كنيد يا آشكارا) واژه- سر- در مخفى كردن مواد محسوس و ماديات يا معانى، هر دو به كار مى‏رود.

و- السر: سخن پوشيده و پنهان در دل، خداى تعالى گويد: (يعلم السر و أخفى‏- 7/ طه) و (أن الله يعلم سرهم و نجواهم‏- 78/ توبه).

ساره‏: سفارشش كرد كه پنهانش دارد.

تسار القوم: آن قوم پنهانى با هم سخن گفتند.

در آيه: (و أسروا الندامة- 54/ يونس) يعنى: پشيمانى را كتمان داشتند، گفته شده اظهارش كردند به دلالت آيه: (يا ليتنا نرد و لا نكذب بآيات ربنا- 27/ انعام).

(در آن آيه ندامت و پشيمانى اظهار شده است كه واى بر ما كاش ما را به دنيا باز مى‏گرداندند و ديگر آيات خداى را تكذيب نمى‏كرديم) كه اين طور نيست زيرا پشيمانى و ندامتى كه پنهانش داشته‏اند و در آيه (و أسروا الندامة- 54/ يونس) گفته شده، اشاره به آن چيزى كه اظهار كرده‏اند نيست كه در آيه: (يا ليتنا نرد و لا نكذب بآيات ربنا- 27/ انعام) آمده است.

أسررت‏ إلى فلان حديثا: سخن را پنهانى به او رساندم.

در آيات: (و إذ أسر النبي‏- 3/ تحريم) و (تسرون إليهم بالمودة- 1/ ممتحنه) يعنى به محبتى كه در دل نسبت به آنها دارند آگاه‏شان نموده‏اند و اين معنى به- يظهرون- يعنى‏ دوستى را بر آنان آشكار مى‏كنند تفسير شده است و اين معنى صحيح است زيرا- إسرار- سر گفتن به غير اقتضاء، آشكار كردن آن است براى كسيكه راز به او مى‏رسد هر چند كه معنى صحيح- سر- اينستكه كسى آن را از غير خويش پنهان دارد پس وقتى مى‏گويند- أسررت‏ الى فلان- از جهتى پنهان داشتن و از جهتى ديگر اظهار كردن آن را، اقتضاء مى‏كند و بر اين اساس، آيه: (و أسررت لهم‏ إسرارا- 9/ نوح) است.

سر- به طور كنايه يعنى نكاح، به جهت اين كه پوشيده و مخفى از نظرها انجام مى‏شود (نكاح دو معنى حقيقى و مجازى دارد:

1- عقد ازدواج و همسرى كه آشكار است.

2- مقاربت كه مخفى و پوشيده از انظار ديگران است).

سر: به طور استعاره در مورد خالص و پاك بودن چيزى به كار مى‏رود مثل عبارت: هو من‏ سر قومه: او از پاكان قوم خويش است.

سر الوادي و سرارته‏: جاى خوش آب و هواى دره كوهستان.

سرة البطن‏- نافى كه نوزاد بعد از بريدن نافش باقى مى‏ماند و در قسمت پوست شكم پوشيده مى‏شود.

سر و سرر: آنچه كه از چيزى قطع مى‏شود.

أسرة الراحة: خطوط ميانى كف دست.

أسارير الجبهة: خطوط پيشانى.

سرار: روزى كه در آخر ماه، قمر پوشيده است و ديده نمى‏شود.

سرور: شادمانى و آنچه كه از شادى در خاطر پوشيده است (شادى تازه روئى و شادمانى).

خداى تعالى گويد: (و لقاهم نضرة و سرورا- 11/ انشقاق) (يعنى تازه روئى و شادمانى).

و آيه: (تسر الناظرين‏- 69/ بقره) (بينندگان را شادمان مى‏دارد) و در باره بهشتيان مى‏گويد: (ينقلب إلى أهله‏ مسرورا- 9/ انشقاق).

آگاهى بر اين امر است كه سرور در آخرت، ضد سرور دنيائى است‏

سرير:چيزى است كه شادمانه بر آن مى‏نشينند (تخت) زيرا سرير براى منعمين است و جمع آن‏ أسرة و سرر است، خداى تعالى گويد (متكئين على سرر مصفوفة- 20/ طور).

و (فيها سرر مرفوعة- 13/ غاشيه) و (و لبيوتهم أبوابا و سررا عليها يتكؤن‏- 34/ زخرف).

سرير الميت: تابوت، تشبيه ظاهرى به تخت است كه به خاطر فال نيك زدن براى‏ شادى روح ميت چنين گفته‏اند كه ميت با رجوع به جوار و پيشگاه خداى تعالى به شادى مى‏رسد و به خاطر خلاصى او از زندان دنيائيش كه پيامبر (ص) به آن اشاره فرموده كه‏

(الدنيا سجن المؤمن).

يعنى: (دنيا زندان مؤمن و بهشت كافر است).[۲]

«بَهِجَ»

البهجة يعنى خوشرنگى و ظهور سرور و شادى، خداى عز و جل گويد:

(حدائق ذات بهجة- 60/ نمل) (باغهاى سرور افزا و زيبا) و قد بهج- كه اسم فاعلش- بهيج- است يعنى شادمان و مسرور شد، و آيه (و أنبتنا فيها من كل زوج‏ بهيج‏- 7/ ق) (و در آن از هر زوجى شكوفا رويانديم). كه‏ بهج‏- هم گفته شد، مثل سخن اين شاعر:... ذات خلق بهج‏ (داراى خلقتى و آفرينشى شادمان و مسرور).

اما كلمه- بهوج- از اين واژه نيامده است.

ابتهج‏ بكذا- بوسيله آن، شادمانى و اثر مسرت در چهره‏اش آشكار شد و همينطور است- أبهجه‏ كذا: شادش كرد.[۳]

«حَبَرَ»

الحبر يعنى اثر نيكو و از اين معنى روايت شده است كه:

«يخرج من النار رجل قد ذهب حبره و سبره».

يعنى: از آتش عذاب خارج مى‏شود در حالى كه نيكوئى و زيبائى چهره‏اش زايل شده.

و در همين معنى كسيكه نيكوكار است الحبر- ناميده شده.

شاعر محبر- شاعرى كه نيكو شعر مى‏سرايد.

شعر محبر- سروده‏اى زيبا.

ثوب‏ حبير- جامه نيكو.

أرض‏ محبار- زمينى كه بسرعت محصول مى‏دهد و پر بار است.

ابر و باران را نيز حبير گويند.

حبر فلان- كسيكه آثار جراحت در بدنش باقى است.

الحبر- يعنى دانشمند كه جمعش‏ أحبار است اين نامگذارى براى اين است كه آثار علمى دانشمندان در دلها و خاطره‏ها باقى است و آثار و افعال و كردار نيكوشان مورد پيروى و پذيرش قرار مى‏گيرد.

خداى تعالى فرمايد: اتخذوا أحبارهم و رهبانهم أربابا من دون الله‏31/ توبه).

و بر اين معنى امير المؤمنين (رض) در گفتارش اشاره كرده است، و مى‏گويد:

(العلماء باقون ما بقى الدهر، أعيانهم مفقودة و آثارهم فى القلوب موجودة).

(دانشمندان تا روزگار باقى است باقيند هر چند كه بدنهاشان در ميان نباشد اما آثارشان در دلها زنده و موجود است).

خداى عز و جل گويد: في روضة يحبرون‏- 15/ روم).

يعنى: در بستان شاد خرسندند تا اينكه آثار بخشايش الهى، و نعيمشان بر آنها ظاهر شود.[۴]

«استبشر»

البشرة يعنى ظاهر پوست بدن- و- الأدمه- زير پوست و باطن پوست است و اين سخن عموم اديبان است ولى ابو زيد انصارى‏ به عكس اين گفته‏ است و ابو العباس مبرد هم ناصحيح گفته و در مورد اين واژه به خطا رفته چه او و چه كسانى كه در اين مورد با او هم نظرند.

جمع بشرة، بشر و أبشار، است انسان هم بخاطر همين معنى يعنى پوست بدنش به- بشر- تعبير شده است بر خلاف حيوانات كه بدنشان از پشم و كرك پوشيده است. واژه- بشر- در جمع و مفرد هر دو بكار مى‏رود اما بصورت تثنيه هم هست خداى تعالى فرمايد (أ نؤمن‏ لبشرين‏- 47/ مؤمنون).

هر كجا در قرآن وجود انسان بخاطر جثه ظاهرش تعبير شده به لفظ- بشر- مخصوص شده است، مانند آيات (و هو الذي خلق من الماء بشرا- 54/ فرقان) و (إني خالق بشرا من طين‏- 71/ ص).

هر زمانى كه كفار خواستند ارزش نبوت انبياء را كم كنند، آنها را به لفظ بشر تعبير كرده‏اند و گفته‏اند:

(إن هذا إلا قول‏ البشر- 25/ مدثر) و خداى تعالى از قول آنها- فرموده: (أ بشرا منا واحدا نتبعه‏- 24/ قمر (و (ما أنتم إلا بشر مثلنا- 15/ يس) و (أ نؤمن لبشرين مثلنا- 47/ مؤمنون) و (فقالوا أ بشر يهدوننا- 6/ تغابن).

و بر اين اساس به پيامبر (ص) فرمود بآنها بگو (إنما أنا بشر مثلكم يوحى إلي‏- 10/ كهف) كه تنبيه و هشدارى است بر اينكه همه مردم در بشر بودن يكسانند و تنها انسانهائى با معارف، والا، و ارزشمند و متعالى، با اعمال صالح داراى امتيازند، و لذا با جمله‏ يوحى إلي‏- مزيت او را اظهار كرد كه آرى او هم بشر است اما با وحى مزيتش دادم.

لذا بعد از آن فرمود: (يوحى إلي‏- 110/ كهف) يعنى عامل وحى است كه مرا امتياز داده‏ و آيه (لم يمسسني بشر- 47/ آل عمران) معنى و حكم واژه- بشر- در اين آيه مشخص مى‏شود، و آيه (فتمثل لها بشرا سويا- 17/ مريم) كه عبارت از ملائكه است و از ديدن شخصى كه بصورت بشرى نمايان شده خبر مى‏دهد.

و آيه (ما هذا بشرا- 31/ يوسف) براى بزرگوارى و جلال او گفته شده كه او (يعنى فرشته) بشر نيست و او شريف‏تر و گرامى‏تر است از اينكه جوهره ذاتش، جوهره بشر باشد.

بشرت‏ الأديم- يعنى به بدنش زدم يا باو رسيدم، مانند- أنفت و رجلت- يعنى به بينى و پايش زدم.

بشر الجراد الأرض- يعنى ملخ‏ها زمين را خوردند (كنايه از زراعت زمين است چنانكه در (و سئل القرية- 82/ يوسف) منظور اهل قريه است).

فلان مؤدم‏ مبشر- اصلش از جمله دعائيه- أبشره‏ الله و آدمه گرفته شده يعنى خداوند چهره‏اش را نيكو و شايسته گرداند، سپس از اين لفظ و معنى به شخص كاملى كه داراى دو فضيلت ظاهرى و باطنى است تعبير شده است و گفته‏اند منظور از- مبشر- كسى است كه با نرمى ظاهريش، باطنا خشن است.

أبشرت‏ الرجل و بشرته‏ و بشرته‏- يعنى او را به موضوعى مسرت بخش خبر دادم و سيمايش باز و شادمان شد، زيرا نفس آدمى زمانى كه مسرور، و شاد مى‏شود، خون در بدنش همانند جريان آب در درخت منتشر مى‏شود.

ميان اين واژه‏ها كه قبلا ذكر شده فرقهايى هست مثلا معنى- بشرته- عام و كلى است، ولى- أبشرته و بشرته- بر زيادى و افزونى دلالت دارد.

فعل- أبشر- هم لازم است و هم متعدى است چنانكه مى‏گويند: بشرته مژده‏اش دادم و شادمان شد، و اما- أبشرته- در معنى استبشار و إبشار يعنى شادمان‏شدن است.

يبشرك و يبشرك و يبشرك- هر سه واژه به يكى معنى است و در آيات زير بكار رفته است: (قالوا لا توجل إنا نبشرك‏ بغلام عليم، قال أ بشرتموني‏ على أن مسني الكبر فبم تبشرون، قالوا بشرناك بالحق‏- 55 و 54 و 53/ حجر) (گفتند نترس و بيمناك نباش ما تو را به فرزندى عليم مژده مى‏دهيم گفت با اينكه پير هستم مژده‏ام مى‏دهيد به چه چيز مژده‏ام مى‏دهيد و شادم مى‏كنيد گفتند به حق بشارتت مى‏دهيم).

استبشار- يعنى شادمان شدن به شنيدن خبر و راهگشايى در امور و كارها، خداى فرمايد: (و يستبشرون‏ بالذين لم يلحقوا بهم من خلفهم‏- - 170/ آل عمران) و (يستبشرون بنعمة من الله و فضل‏- 171/ آل عمران) و (و جاء أهل المدينة يستبشرون‏- 67/ حجر).

خبر مسرت بخش را نيز- بشارت‏- يا بشرى- گويند، خداى فرمايد (لهم‏ البشرى‏ في الحياة الدنيا و في الآخرة- 64/ يونس) و (لا بشرى يومئذ للمجرمين‏- 22/ فرقان) و (و لما جاءت رسلنا إبراهيم بالبشرى‏- 69/ هود) و (يا بشرى هذا غلام‏- 19/ يوسف) و (و ما جعله الله إلا بشرى لكم‏- 126/ آل عمران).

بشير- همان مبشر و بشارت‏دهنده است، در آيات (فلما أن جاء البشير ألقاه على وجهه فارتد بصيرا- 96/ يوسف) و (فبشر عباد ... 17/ زمر) و (و هو الذى‏ يرسل الرياح‏ مبشرات‏- 46/ روم) كه آمدن باران را بشارت مى‏دهد، پيامبر (ص) فرمود:

«انقطع الوحى و لم يبق إلا المبشرات و هى الرؤيا الصالحة التى يراها المؤمن أو ترى له».

(وحى منقطع شد و رؤياهاى صادقه و صالح باقى هستند كه مؤمن آنها را مى‏بيند يا به او نشان مى‏دهد). خداى فرمايد: (فبشره بمغفرة- 11/ يس) و (فبشرهم بعذاب أليم‏- 21/ آل عمران) و (بشر المنافقين بأن لهم عذابا أليما- 38/ نساء) و (و بشر الذين كفروا بعذاب أليم‏- 3/ توبه) در اين آيات، بشارت به عذاب در مورد كفار و منافقين بصورت استعاره بكار رفته است چون چيزى كه بايد شادشان كند بصورت خبر عذاب در مى‏آيد مثل سخن اين شاعر:تحية بينهم ضرب وجيع‏ (درود و سلامشان ضربت دردناكى بود).

و بر اين معنى اين سخن خداى تعالى بصورت استعاره، و صحيح است (قل تمتعوا فإن مصيركم إلى النار- 30/ ابراهيم) (بگو از راه شهوات و بت‏پرستى در زندگى دنيا بهره گرفتيد بدانيد كه زوال پذير است و بزودى بازگشت‏شان دوزخ است).

و آيه (و إذا بشر أحدهم بما ضرب للرحمن مثلا ظل وجهه مسودا و هو كظيم‏- 17/ زخرف) (و چون يكى از ايشان را بشارت فرزند دختر كه در باره خداى قائلند داده شود چهره‏شان سياه و پر از اندوه مى‏گردد.

أبشر- يعنى بشارت يافت، مثل- أبقل و أمحل يعنى (سبز شد و خشك شد زمين) و در آيه (و أبشروا بالجنة التي كنتم توعدون‏- 30/ فصلت).

أبشرت‏ الأرض- يعنى گياهان آن زمين نيكو روئيده، و در اين معنى- سخن ابن مسعود رضى الله عنه است كه‏

«من أحب القرآن فليبشر».

يعنى كسيكه آن را دوست‏ دارد خوشحال و مسرور مى‏شود.

فراء مى‏گويد اگر- يبشر- با تشديد خوانده شود از- بشارت- است و اما اگر- يبشر- بدون تشديد خوانده شود از سرور و خوشحالى است مانند بشرته فبشر چون- جبرته فجبر سيبويه مى‏گويد- بشرته أبشرت- بايد گفت، اما ابن قتيبه دينورى مى‏گويد واژه بشارت از- بشرت الأديم- است يعنى زمانى كه خاك زمين را كوبيده و نرم مى‏كنى معناى- بشرته- هم اينستكه دل او را نرم كردى.

چنانكه روايت شده است‏

«إن وراءنا عقبة لا يقطعها إلا الضمر من الرجال».

(در پيشارويمان رويداد و عقبه‏اى است كه مردان نرمدل و با عطوفت از آن در مى‏گذرند).

در معنى سخن اول يعنى مسرور شدن، در شعر اين شاعر است كه مى‏گويد:فأعنهم و ابشر بما بشروا به‏/و إذا هم نزلوا بضنك فانزل‏ (ياريشان كن و مژده‏اى كه شادشان كند به ايشان برسان و غفلتا از سختى و تنگى زمين دور مى‏شوند).

تباشير الوجه- و بشره‏- اظهار سرور و شادى در چهره.

تباشير الصبح- طلوع فجر و پگاه سرد و خنك.

بشرى‏ و بشارة- هم همان مژده و خبر مسرت بخش است.[۵]

«طاب»

طاب‏ الشي‏ء يطيب‏ طيبا: آن چيز به خوبى پاك شد كه آن را- طيب‏- يعنى پاك مى‏گويند.

و در آيات: (فانكحوا ما طاب لكم‏- 3/ نساء) (فإن‏ طبن‏ لكم‏- 4/ نساء) اصل‏ طيب‏- چيزى است كه براى حواس لذت آور است و نفس و جان آدمى از آن لذت مى‏برد. الطعام‏ الطيب‏: در شرع، چيزى است كه آن خوردگى و طعام پاك داراى شرايطى باشد. از اين قرار:

1- بصورت مجاز تهيه شده باشد و خوردنش جائز باشد.

2- به اندازه‏اى كه جايز است صرف و تناول شود يا تهيه شود.

3- و از جائى كه جائز است، بدست مى‏آيد و هر گاه چنين باشد آن چيز طيب و پاك است چه دنيائى و چه اخروى و آن چيز ناگوار نيست و گر نه چيزى هر چند كه در دنيا پاك باشد و از آن سه مجرا بدست نيايد در آخرت و پايانش هم پاك نيست.

(يعنى چيزى پاك كه به اندازه مجاز بدست نيامده و از جائى هم كه مجاز نيست‏ حاصل شده است هر چند چيز پاكى باشد از نظر اسلام و عاقبت آن پاك نمى‏تواند باشد).

و بر اين اساس فرمود: (كلوا من‏ طيبات‏ ما رزقناكم‏- 57/ بقره) (فكلوا مما رزقكم الله حلالا طيبا- 88/ مائده) (لا تحرموا طيبات ما أحل الله لكم‏- 87/ مائده) (كلوا من‏ الطيبات‏ و اعملوا صالحا- 51/ مؤمنون) و اين همان مقصود و مراد آيه: (و الطيبات من الرزق‏- 32/ اعراف) است. (كه مى‏گويد با عمل صالح و شايسته رزق و طيبات خويش بدست آريد و بخوريد نه از راه و اعمال ناروا و غير صالح) و آيه: (اليوم أحل لكم الطيبات‏- 5/ مائده) كه گفته شده مقصود از آن- ذبائح- است.

(حيوانات حلال گوشت با ذبح شرعى) و آيه: (و رزقكم من الطيبات‏ 26/ انفال) اشاره به غنيمت‏هاست. و نيز انسان طيب كسى است كه از پليدى جهل و فسق و فجور و اعمال زشت و قبيح خالى و دور باشد و با زيور عمل و ايمان و اعمال نيك آراسته باشد.

و در آيه: (الذين تتوفاهم الملائكة طيبين‏- 32/ نحل) همان انسانهاى طيب را قصد و اشاره كرده است (يعنى در حالى كه طيب و پاكند فرشتگان آنها را از دنيا مى‏برند و مى‏ميرانند).

و آيات: (طبتم‏ فادخلوها خالدين‏- 73/ زمر)(هب لي من لدنك ذرية طيبة- 38/ آل عمران) و آيه: (ليميز الله الخبيث من الطيب‏- 37/ انفال) يعنى اعمال سوء با اعمال صالح.

و آيه: (و الطيبات‏ للطيبين‏- 26/ نور) هشدارى است بر اينكه اعمال پاك از پاكان است، چنانكه روايت شده است:

«المؤمن‏ أطيب‏ من عمله و الكافر اخبث من عمله».

(مؤمن پاكتر از عمل خويش و كافر ناپاكتر از عمل خويش است) و آيه: (و لا تتبدلوا الخبيث‏ بالطيب‏- 2/ نساء) يعنى كارهاى زشت را عوض اعمال خوب و صالح نگيريد و بر اين اساس آيات:

(ضرب الله مثلا كلمة طيبة كشجرة طيبة- 24/ ابراهيم) (إليه يصعد الكلم الطيب‏- 10/ فاطر) و آيه: (و مساكن طيبة- 72/ توبه) يعنى مكانهاى پاكيزه و پاك و لذت بخش. و آيه (بلدة طيبة و رب غفور- 15/ سباء) كه گفته شده اشاره به بهشت و جوار رب العزة- است. و اما آيه: (و البلد الطيب‏- 58/ اعراف) اشاره به سرزمين پاك است. و آيه: (صعيدا طيبا- 43/ نساء) يعنى خاكى كه نجاست با آن نباشد.

استنجاء: (طهارت با سنگ و كلوخ) كه- استطابة هم ناميده شده زيرا مفهوم پاك كنندگى و ازاله پليدى در آن هست

‏ أطيبان‏: خوردن و نكاح. (كه با شرايطش دو چيز پاك و حلال و جايز است) طعام‏

مطيبة للنفس: غذايى كه نفس و جان را خوش آيد.

طاب‏: عطر و بوى خوش و بهترين از هر چيز دو نيز- طاب‏- نوعى خرماست و شهر مدينه الرسول را هم- طيبة- گفته‏اند و در آيه: (طوبى‏ لهم‏- 29/ رعد) گفته‏اند: نام درختى است در بهشت و نيز گفته شده اشاره‏اى است به همه آنچه در بهشت پاك و پسنديده هست از بقاى بدون فنا و نيستى، و قربت بدون زوال و بى نيازى بدون فقر و نيازمندى.[۶]

«فرح»

الفرح‏: باز شدن دل و خاطر از شادى، بوسيله لذتى آنى و زود گذر و بيشتر در لذات بدنى است و لذا در آيات زير گفت:

و لا تفرحوا بما آتاكم‏ (22/ حديد).

فرحوا بالحياة الدنيا (26/ رعد).

ذلكم بما كنتم‏ تفرحون‏ (75/ غافر).

حتى إذا فرحوا بما أوتوا (44/ انعام).

فرحوا بما عندهم من العلم‏ (82/ غافر).

إن الله لا يحب‏ الفرحين‏ (76/ قصص).

و در فرحناك شدن جز در آيات زير و موارد آن رخصت داده نميشود:

فبذلك‏ فليفرحوا (58/ يونس) و يومئذ يفرح‏ المؤمنون‏ (4/ روم).

مفراح‏: كسى كه زياد خرسند و شادمان است، شاعر گويد: و لست‏ بمفراح‏ اذا الخير مسنى‏/و لا جازع من صرفه المتقلب‏

مفرح‏ و مفروح‏ به: شاد كننده و چيزى كه باو شاد ميشوند.

رجل‏ مفرح‏: كسى كه زير بار قرض و وام پشتش خم شده، و در حديثى هست كه:«لا يترك في الإسلام مفرح»

گويى كه- إفراح‏ در جلب شادمانى و در برطرف شدن شادى هر دو بكار ميرود، همانطور كه اشكاء- در جلب شكوى و شكايت و در برطرف كردن آن، پس مردى كه بسيار وامدار است شاديش از بين رفته، و از اين روى گفته‏اند:

لا غم الا غم الدين: هيچ غم و اندوهى غم نيست مگر غم قرض و وام.[۷]

«فکه»

الفاكهة: گفته‏اند تمام ميوه‏هاست و نيز همه ميوه‏ها بدون انگور و انار، كسى كه معنى اخير را گفته است گويى كه نظر به ويژگيهاى اين دو ميوه داشته كه در قرآن جدا و مجزا از- فاكهه- و عطف به آن ذكر شده است:و فاكهة مما يتخيرون‏ (20/ واقعه)و فاكهة كثيرة (32/ واقعه). و فاكهة و أبا 31/ عبس) فواكه‏ و هم مكرمون‏ (42/ صافات) و فواكه مما يشتهون‏ (42/ مرسلات).

فكاهة: گفتگو و سخن صاحبان انس و محبت است، در آيه گفت: فظلتم‏ تفكهون‏ (65/ واقعه) يعنى سخنان دوستانه و فكاهيات به يكديگر مى‏گوئيد و نيز گفته‏اند يعنى ميوه بدست مى‏آوريد و همچنين آيه: فاكهين‏ بما آتاهم ربهم‏ (18/ طور)[۸]

«أَشمت»

الشماتة: سرزنش و شاد شدن از بليه و گرفتارى كسى كه با ديگرى يا با تو دشمنى مى‏كند.

شمت‏ به فهو شامت‏: از مصيبتش شاد شد و از غمش شادمان.

أشمت‏ الله به العدو: (جمله دعائيه است، يعنى خداوند، دشمن شادش كند).

در آيه: (فلا تشمت‏ بي الأعداء- 150/ اعراف).

تشميت‏: دعا كردن و گفتن، خدا مشمول رحمتت كند، به عطسه كننده است يعنى (يرحمكم الله) گفتن، گويى كه آن دعاء برطرف كردن شماتت دشمنان از اوست، مثل- تمريض- دراز بين بردن بيمارى و بيمار دارى، شاعر گويد:فبات له طوع‏ الشوامت‏ يعنى: آنچه را كه از شادى ديگران در غم او و در سرزنش به او بود منقطع شد و از بين رفت.

گفته شده مقصود از- شوامت‏- قبضه‏هاى شمشير است ولى دليلى بر اين معنى در اين بيت نيست.[۹]

«أعجَبَ»

العجب‏ و التعجب‏: حالتى است كه در موقع ندانستن و جهل به چيزى به انسان دست مى‏دهد، لذا بعضى از حكماء گفته‏اند: «العجب ما لا يعرف سببه» يعنى: عجب و شگفتى چيزى است كه سبب آن شناخته نشود. از اين روى واژه- عجب- بر خداى صحيح نيست، زيرا او- علام الغيوب- است و هيچ پوشيده و پنهانى از او مخفى نيست، فعل اين واژه- عجبت‏ عجبا- است.

به چيزى هم كه همانندش شناخته نشده- عجيب‏- مى‏گويند در آيه گفت:(أ كان للناس عجبا أن أوحينا- 2/ يونس) آگاهى و هشدارى است بر اينكه اينها همانند امر وحى را قبل از آن شناخته‏اند و مى‏دانند. و در آيات: (بل‏ عجبوا أن جاءهم‏- 2/ ق) (و إن‏ تعجب‏ فعجب‏ قولهم‏- 5/ رعد)

و آيه: (كانوا من آياتنا عجبا- 9/ كهف) يعنى اين امر زياد شگفت انگيز نيست بلكه در امور الهى و خدايى چيزهايى هست كه عظيم‏تر و تعجب‏آورتر از آن است (اشاره آيه به داستان كهف و رقيم است كه مى‏گويد: مگر چنين پنداشته‏اى كه از آيات ما فقط اصحاب كهف و رقيم بوده است).

و آيه: (قرآنا عجبا- 1/ جن) يعنى نظيرش شناخته نشده است، و همچنين سبب آن، واژه- عجب- گاهى بصورت استعاره در معنى مونق- يعنى چيزى پسنديده و خوشايند است. گفته مى‏شود- أعجبني‏ كذا: مرا خوش آمد و به شگفت آورد، در آيات‏ زير گفت:

(و من الناس من‏ يعجبك‏ قوله‏- 204/ بقره) (و لا تعجبك‏ أموالهم‏- 55/ توبه) (و يوم حنين إذ أعجبتكم‏ كثرتكم‏- 25/ توبه) (أعجب‏ الكفار نباته‏- 20/ حديد) و آيه:

(بل‏ عجبت‏ و يسخرون‏- 12/ صافات) يعنى از انكارشان در باره بعث و قيامت متعجب شدى براى اينكه شناخت و معرفت تو در باره قيامت بشدت با تحقيق همراه است و برايت محقق است و چون آنها جاهلند استهزاء مى‏كنند.

گفته شده- عجبت‏ من إنكارهم الوحي: از اينكه وحى را انكار مى‏كنند به شگفت آمده‏اى و بعضى (بل عجبت- 12/ صافات) با ضمه حرف (ت) خوانده‏اند كه اين چنين نيست زيرا در آن صورت و در حقيقت تعجب و شگفت زندگى به نفس خودش نيست بلكه معنايش اين است كه او از آنچه در حضورش گفته مى‏شود مى‏گويد- عجبت- يا اينكه- عجبت- در معنى انكرت- به طور استعاره بكار رفته است يعنى گفتار آنها را انكار مى‏كنم.

مثل آيات: (أ تعجبين‏ من أمر الله‏- 73/ هود) (إن هذا لشي‏ء عجاب‏- 5/ ص) معجب‏: در باره كسى است كه خودش را پسنديده است.

العجب‏ من كل دابة: قسمت زيرين انتهاى دم چهارپايان.[۱۰]

ارجاعات

  1. ترجمه و تحقيق مفردات الفاظ قرآن، ج‏2، ص: 80-79
  2. ترجمه و تحقيق مفردات الفاظ قرآن، ج‏2، ص: 204-201
  3. ترجمه و تحقيق مفردات الفاظ قرآن، ج‏1، ص: 317
  4. ترجمه و تحقيق مفردات الفاظ قرآن، ج‏1، ص: 443-442
  5. ترجمه و تحقيق مفردات الفاظ قرآن، ج‏1، ص: 275-269
  6. ترجمه و تحقيق مفردات الفاظ قرآن، ج‏2، ص: 509-506
  7. ترجمه و تحقيق مفردات الفاظ قرآن، ج‏3، ص: 32-31
  8. ترجمه و تحقيق مفردات الفاظ قرآن، ج‏3، ص: 89-88
  9. ترجمه و تحقيق مفردات الفاظ قرآن، ج‏2، ص: 347
  10. ترجمه و تحقيق مفردات الفاظ قرآن، ج‏2، ص: 552-550