خرج کردن (مترادف)
مترادفات قرآنی خرج کردن
مترادف های این واژه در قرآن عبارت است از «انفق»، «بخل»، «اسرف»، «أقتر»، «بذّر»، «اهلک».
مترادفات «خرج کردن» در قرآن
واژه | مشاهده ریشه شناسی واژه | مشاهده مشتقات واژه | نمونه آیات |
---|---|---|---|
انفق | ریشه نفق | مشتقات نفق | وَأَنفِقُوا۟ مِن مَّا رَزَقْنَٰكُم مِّن قَبْلِ أَن يَأْتِىَ أَحَدَكُمُ ٱلْمَوْتُ فَيَقُولَ رَبِّ لَوْلَآ أَخَّرْتَنِىٓ إِلَىٰٓ أَجَلٍ قَرِيبٍ فَأَصَّدَّقَ وَأَكُن مِّنَ ٱلصَّٰلِحِينَ
|
بخل | ریشه بخل | مشتقات بخل | وَأَمَّا مَنۢ بَخِلَ وَٱسْتَغْنَىٰ
|
اسرف | ریشه سرف | مشتقات سرف | وَمَا كَانَ قَوْلَهُمْ إِلَّآ أَن قَالُوا۟ رَبَّنَا ٱغْفِرْ لَنَا ذُنُوبَنَا وَإِسْرَافَنَا فِىٓ أَمْرِنَا وَثَبِّتْ أَقْدَامَنَا وَٱنصُرْنَا عَلَى ٱلْقَوْمِ ٱلْكَٰفِرِينَ
|
أقتر | ریشه قتر | مشتقات قتر | وَٱلَّذِينَ إِذَآ أَنفَقُوا۟ لَمْ يُسْرِفُوا۟ وَلَمْ يَقْتُرُوا۟ وَكَانَ بَيْنَ ذَٰلِكَ قَوَامًا
|
بذّر | ریشه بذر | مشتقات بذر | إِنَّ ٱلْمُبَذِّرِينَ كَانُوٓا۟ إِخْوَٰنَ ٱلشَّيَٰطِينِ وَكَانَ ٱلشَّيْطَٰنُ لِرَبِّهِۦ كَفُورًا
|
اهلک | ریشه هلک | مشتقات هلک | يَقُولُ أَهْلَكْتُ مَالًا لُّبَدًا
|
معانی مترادفات قرآنی خرج کردن
«انفق»
گذشتن هر چيز و از بين رفتن آن با تمام شدن آن چيز كه يا با فروختن تمام ميشود مثل- نفق البيع نفاقا و همين طور- نفاق الأيم- از بين رفتن گياه و نفق القوم- در وقتى كه بازارشان و داد و ستدشان رواج يابد و يا چيزى با مرگ تمام شود مثل نفقت الدابة نفوقا يا با خرج شدن تمام شود مثل- نفقت الدراهم تنفق و أنفقتها- واژه- إنفاق- هم در مال و هم در غير مال بكار ميرود كه يا واجب است يا مستحب و غير واجب فرمود:
و أنفقوا في سبيل الله- البقره/ 195 و أنفقوا مما رزقناكم- البقره/ 254 و گفت: لن تنالوا البر حتى تنفقوا مما تحبون- آل عمران/ 92 و و ما تنفقوا من شيء فإن الله به عليم- آل عمران/ 92 و و ما أنفقتم من شيء فهو يخلفه- سباء/ 39 و لا يستوي منكم من أنفق من قبل الفتح- الحديد/ 10 و آيات متعدد ديگر و نيز فرمود:
قل لو أنتم تملكون خزائن رحمة ربي إذا لأمسكتم خشية الإنفاق- الاسراء/ 100 يعنى ترس از كمبود و سختى يا تنگدستى اگر گفته شود- أنفق فلان- در وقتى كه مالش را انفاق كند پس فقير شود واژه إنفاق در اين مورد يعنى- املاق و تنگدست و مسكين شدن. در آيه گفت:
و لا تقتلوا أولادكم خشية إملاق- الاسراء/ 31 يعنى اولاد خود را از بيم فقر هلاك نكنيد.
نفقة- اسم است براى چيزى كه مىبخشند. در آيه: و ما أنفقتم من نفقة- البقره/ 27 و و لا ينفقون نفقة- التوبه/ 121 نفق- تونل در جادهها و رفتن در آن راه تونل دار.
فإن استطعت أن تبتغي نفقا في الأرض- الانعام/ 35 (يعنى اگر ميتوانى كه زمين را حفر كنى).
نافقاء اليربوع- لانه موش صحرائى نافق و نفق در اين مورد هر دو بكار ميرود.
نفاق- از راهى و علتى اين را پذيرفتن و داخل شدن و دوباره بيرون رفتن از آن شريعت در اين باره خداوند تعالى هشدار ميدهد كه:
إن المنافقين هم الفاسقون- التوبه/ 67 يعنى خارج شدگان از شريعت و دين كه آنها را بدتر از كافرين قرار داده است گفت:
إن المنافقين في الدرك الأسفل من النار- النساء/ 145 نيفق السراويل- كمر شلوار و بالاى آن كه معروف است[۱]
«بخل»
البخل: إمساك و نگهداشتن و حبس كردن اموالى است كه حق نيست نگهداشته شود، نقطه مقابل اين حالت، جود و بخشندگى است.
باخل- همان بخل كننده است و اما- بخيل- كسى است كه صفت بخل در او زيادتر باشد مثل رحيم- كه از- راحم- است.
بخل- دو گونه است يكى بخل داشتن در اموال خويش و ديگرى بخل ورزيدن به اموال غير كه اينگونه بخل، ناپسندتر و مذمومتر است، دليل بر اين قول، سخن خداى تعالى است كه (الذين يبخلون و يأمرون الناس بالبخل- 37/ نساء) (كسانى كه خود بخيلاند و ديگران را نيز به بخل ورزيدن أمر و سفارش مىكنند).[۲]
«اسرف»
السرف: تجاوز كردن و در گذشتن از حد در هر كارى كه انسان آن را انجام مىدهد هر چند كه در مورد انفاق يعنى بخشش (كه به كار رفتنش نهى شده) مشهورتر است.
خداى تعالى گويد: (و الذين إذا أنفقوا لم يسرفوا و لم يقتروا- 67/ فرقان) (كسانى كه به گاه انفاق و بخشش زياده روى و تنگ نظرى نكردند) و آيه: (و لا تأكلوها إسرافا و بدارا-6/ نساء) (اموال يتيمان را قبل از رشدشان با اسراف و پيش خورى تباه نكنيد و نخوريد) واژه- سرف- گاهى به اعتبار قدر و اندازه و گاهى به اعتبار كيفيت است.
و لذا- سفيان-گفته است (هر چه را كه در راه غير خدا انفاق كنى آن كار اسراف است هر چند كه كم باشد).
خداى تعالى گويد: (و لا تسرفوا إنه لا يحب المسرفين- 141/ انعام) و (و أن المسرفين هم أصحاب النار- 43/ غافر) يعنى كسانى كه در كارهاشان از حد آن تجاوز مىكنند.
در آيه: (إن الله لا يهدي من هو مسرف كذاب- 28/ غافر) خداوند قوم لوط را براى اينكه وضع نطفه آدمى را در بذر افشانى (توليد نسل) بر روشى كه خداوند در آيه:
(نساؤكم حرث لكم- 223/ بقره) همسران را براى آن مخصوص گردانيده است آن قوم از از اين اصل الهى تجاوز كردند از اين جهت آنها مسرفين ناميده شدند.
و در آيه: (يا عبادي الذين أسرفوا على أنفسهم- 53/ زمر) اين آيه اسراف در مال و غير آن را در بر مىگيرد.
و در باره قصاص فرمود: (فلا يسرف في القتل- 33/ اسراء) اسراف و زياده روى در قصاص اينستكه آنكه قاتل نيست، كشته شود و اين عمل يا با عدول از كشتن قاتل به كسى كه برتر از اوست انجام مىگرفت و يا به تجاوز نمودن از كشتن قاتل به غير از او كه قاتل نبود و چنانكه در جاهليت، عرب اينطور عمل مىكرد. اينكه مىگويند- مررت بكم فسرفتكم- بر شما گذشتم و شما را نشناختم بر اين معنى است كه طورى بر آنها گذشته است كه حقش نبوده و نمىبايستى آنطور بگذرد و لذا آنها را نشناخته است و اين عمل عبور غير حق با واژه- سرف- تفسير شده است.
سرفة: كرم ابريشم كه زياد برگ مىخورد، علت ناميدنش به سرفة به تصور معنى اسراف از عمل اوست در بارهاش مىگويند سرفت الشجرة درخت به زيادى كرم، خورده شد.[۳]
«أقتر»
القتر: كم كردن هزينه و نفقه است [تنگ نظرى در معيشت و خرج زندگى] نقطه مقابل اسراف است كه هر دو صفت يعنى (قتر) و (اسراف) ناپسند و مذموم است.
در آيه: و الذين إذا أنفقوا لم يسرفوا و لم يقتروا و كان بين ذلك قواما (67/ فرقان)
رجل قتور و مقتر: مرديكه در خرج كردن سختگير است.
در آيه: و كان الإنسان قتورا (100/ اسراء) تنبيه و آگاهى به چيزى است كه در انسان از بخل سرشته شده است مثل آيه: و أحضرت الأنفس الشح (128/ نساء)
قترت الشيء و أقترته و قترته: آن را كم نمودم:مقتر: فقير، در آيه: و على المقتر قدره (236/ بقره) اصل اين معنى از- قتار و قتر- يعنى دودى است كه از گوشت سرخ شده و يا سوختن چوب و مانند آنها برمىخيزد، گويى كه- مقتر و مقتر- از هر چيز دود آنرا دريافت مىكند كه كنايه از بىبهره بودن است.
و آيه: ترهقها قترة (31/ عبس) مثل غبرة (40/ عبس) يعنى چهرهاش را دود و گرد و غبار فرا مىگيرد و مىپوشاند، گرد و غبار هم شبيه دود است.
قترة: پناهگاه و كمينگاه [كه بيشتر در زمين حفر ميشود] شكارچى بوى بدن خود را كه از تن اوست در آنجا مخفى مىدارد تا شكار بر ضد او عمل نكند و مىكوشد او را از ديد شكار پنهان دارد.رجل قاتر: مردى ضعيف و لاغر اندام گويى كه از لاغرى و ضعف چون دودى است كه از نظر سبك وزنى به هوا ميرود و همچون عبارت- هو هباء:- است يعنى او از سبكى در هوا پراكنده است.
ابن قترة: مارى كوچك و لاغر اندام.
قتير: نوك ميخهاى زره.[۴]
«بذّر»
التبذير، يعنى تفريق و پخش كردن چيزى، اصلش از ريختن و پاشيدن بذر است كه بطور استعاره در باره كسى كه مال خود را بيهوده پخش و توزيع مىكند، بكار رفته است تبذير البذر:- بصورت ظاهر از نظر كسى كه از پايان آن بذر پاشى بىاطلاع است، ضايع شدن و دور ريختن بذر به نظر مىآيد اما اينكار تبذير به معناى هدر دادن نيست، و آيه (إن المبذرين كانوا إخوان الشياطين- 27/ اسراء) و (و لا تبذر تبذيرا- 26/ اسراء) (كه در اين دو آيه ضايع كردن هر چيزى به بيهودگى و بدون در نظر گرفتن نتيجه آن پيروى از شيطان و برادرى شيطان است).[۵]
«اهلک»
هلاك و مرگ چند وجه دارد:
1- چيزى نزد تو نيست و نزد ديگرى هست مثل آيه:
هلك عني سلطانيه- الحاقه/ 29 قدرت و شوكتم از من دور شد.
2- چيزى با دگرگونى و فساد از بين برود مانند:
و يهلك الحرث و النسل- البقره/ 205 يا- هلك الطعام- غذا فاسد شد.
3- بمعنى مرگ و مردن.
إن امرؤ هلك- النساء/ 176 يا در آيه زير كه خداى تعالى از مرگ كفار خبر ميدهد كه ميگفتند:
و ما يهلكنا إلا الدهر- الجاثيه/ 24 و خداوند واژه- موت- را بجاى هلاكت ذكر نميكند، در جائيكه مقصود خدمت و سرزنش نباشد مگر در آن موضع، فرمود:
و لقد جاءكم يوسف من قبل بالبينات فما زلتم في شك مما جاءكم به حتى إذا هلك قلتم لن يبعث الله من بعده رسولا- الغافر/ 34 بكار نرفتن موت بجاى هلاك ويژگى خاصى دارد كه به بعد از اين كتاب موكول ميشود.
4- هلاكت بمعنى باطل شدن چيزى از جهان و نبودن مستقيم آن چيز كه فنا ناميده شده در آيه زير به آن اشاره ميكند.
كل شيء هالك إلا وجهه- القصص/ 88 به عذاب و ترس و فقر هم هلاك ميگويند مثل آيه:
و إن يهلكون إلا أنفسهم و ما يشعرون- الانعام/ 26 و و كم أهلكنا قبلهم من قرن- مريم/ 64 و و كم من قرية أهلكناها- الاعراف/ 4
ترجمه و تحقيق مفردات الفاظ قرآن، ج4، ص: 526
و أ فتهلكنا بما فعل المبطلون- الاعراف/ 173 و أ تهلكنا بما فعل السفهاء منا- الاعراف/ 155 و آيه فهل يهلك إلا القوم الفاسقون- الاحقاف/ 35 اين مردن هلاك بزرگترى است كه پيامبر به آن اشاره فرموده كه
«لا شر كشر بعده النار».
يعنى هيچ شر و بدبختى بدتر از آن نيست كه بعدش آتش دوزخ باشد.
و ما شهدنا مهلك أهله- النحل/ 49 هلك- با ضمه حرف اول يعنى هلاك نمودن و- تهلكة- چيزى كه انسان را به هلاكت مياندازد. در آيه:
و لا تلقوا بأيديكم إلى التهلكة- البقره/ 195 امرأة هلوك- گوئيكه در راه رفتن بيمار گونه راه ميرود، (سست و ضعيف) شاعر مىگويد:مريضات أوبات التهادى كأنما/تخاف على أحشائها أن تقطعا
هلوك- زن بدكار كه عملش هلاكتآور است. هالكي- آهنگر از قبيله هالك كه هر آهنگرى هالك ناميده شده هلك- شيء هلاك شونده.[۶]