خجالت کشیدن (مترادف)
مترادفات قرآنی خجالت کشیدن
مترادف های این واژه در قرآن عبارت است از «استحیاء»، «استنکف».
مترادفات «خجالت کشیدن» در قرآن
واژه | مشاهده ریشه شناسی واژه | مشاهده مشتقات واژه | نمونه آیات |
---|---|---|---|
استحیاء | ریشه حیی | مشتقات حیی | فَجَآءَتْهُ إِحْدَىٰهُمَا تَمْشِى عَلَى ٱسْتِحْيَآءٍ قَالَتْ إِنَّ أَبِى يَدْعُوكَ لِيَجْزِيَكَ أَجْرَ مَا سَقَيْتَ لَنَا فَلَمَّا جَآءَهُۥ وَقَصَّ عَلَيْهِ ٱلْقَصَصَ قَالَ لَا تَخَفْ نَجَوْتَ مِنَ ٱلْقَوْمِ ٱلظَّٰلِمِينَ
|
استنکف | ریشه نکف | مشتقات نکف | لَّن يَسْتَنكِفَ ٱلْمَسِيحُ أَن يَكُونَ عَبْدًا لِّلَّهِ وَلَا ٱلْمَلَٰٓئِكَةُ ٱلْمُقَرَّبُونَ وَمَن يَسْتَنكِفْ عَنْ عِبَادَتِهِۦ وَيَسْتَكْبِرْ فَسَيَحْشُرُهُمْ إِلَيْهِ جَمِيعًا
|
معانی مترادفات قرآنی خجالت کشیدن
«استحیاء»
الحياة، يعنى زندگى كه بر چند وجه بكار رفته است.
اول- حياة- در معنى نيروى رشد دهنده و نمو دهنده گياهان و حيوان و لذا گياه را حى يعنى نمو كننده گويند.
خداى عز و جل گويد: (اعلموا أن الله يحي الأرض بعد موتها- 17/ حديد).
و (و أحيينا به بلدة ميتا- 11/ ق) و (و جعلنا من الماء كل شيء حي- 30/ انبياء).
دوم- حياة- در معنى نيروى حس كننده و حساس، و از همين معنى است كه حيوان- در معنى موجودى با حيات و حس كننده است.
خداى تعالى گويد: (و ما يستوي الأحياء و لا الأموات- 22/ فاطر) (أ لم نجعل الأرض كفاتا أحياء و أمواتا- 26/ مرسلات).
يعنى: (آيا زمينى را پوشانده و در برگيرنده زندگان و مردگان قرار ندادهايم؟).
و آيه: (إن الذي أحياها لمحي الموتى إنه على كل شيء قدير- 39/ فصلت).
عبارت- إن الذي أحياها- در آيه فوق اشارهاى است به قوة نامية- يعنى رو به رويش.
لمحي الموتى- هم اشاره به نيروى حساسه و درك كننده است.
سوم- حياة- در معنى قوه و نيروى عمل كننده عاقله.
مثل سخن خداى تعالى در آيه (أ و من كان ميتا فأحييناه- 122/ انعام).
و سخن شاعر كه:و قد ناديت لو اسمعت حيا/و لكن لا حياة لمن تنادى يعنى: (تو اگر زنده شنوا و عاقلى را ندا دهى مىشنود- ولى كسانى را كه بانگشان دارى حياتى ندارند).
چهارم- حياة در معنى برطرف شدن غم و اندوه، يعنى: (شكوفايى و شادابى پس از اندوه).
شاعر گويد:ليس من مات فاستراح بميت/إنما الميت ميت الأحياء يعنى: (كسى كه از غم و اندوه خلاص شد و مرد براحتى رسيده، و نمرده است، مرده آنست كه از حيات شكوفا و شاداب زندگانى بىبهره است. و بر اين معنى سخن خداى تعالى است كه: (و لا تحسبن الذين قتلوا في سبيل الله أمواتا بل أحياء عند ربهم- 169/ آل عمران).
يعنى: بهرهمندند و آنطوريكه از اخبار فراوانى كه در باره ارواح شهيدان گفته شده بر مىآيد شهيدان زندهاند و متمتع از مزاياى حيات.
پنجم- حياة در معنى حيات جاودان اخروى كه با حيات عقلى، و زندگى از روى علم و آگهى دنيا بدست مىآيد.
خداى تعالى گويد: (استجيبوا لله و للرسول إذا دعاكم لما يحييكم- 24/ انفال).
يعنى: (زمانى كه شما را بچيزى كه حيات زندگى جاويدان در آن هست دعوت مىكنند بخدا و رسول پاسخ گوئيد).
و آيه (يا ليتني قدمت لحياتي- 24/ فجر) يعنى: اى كاش براى حيات پايدار و اخرويم قبلا كارى مىكردم.
مده فرصت از دست گربايدت/كه گوى سعادت ز ميدان برى
كه فرصت عزيز است چون فوت شد/بسى دست حسرت بدندان گزى
ششم- حياة در معنى حياتى كه خداى تعالى با آن توصيف مىشود، زمانى كه او را «هو حى» مىگويند پس براى حيات در اين معنى مرگ و موت صحيح نيست و چنان حياتى جز براى خدا نيست.
حياة هم- باعتبار دنيا و آخرت، دو گونه است: حيات دنيا و حيات آخرت.
خداى عز و جل گويد:
(فأما من طغى و آثر الحياة الدنيا- 38/ نازعات).
و (اشتروا الحياة الدنيا بالآخرة- 86/ بقره).
و (و ما الحياة الدنيا في الآخرة إلا متاع- 26/ رعد).
يعنى: مال و متاع زوال پذير و اعراض دنيايى.
و (و رضوا بالحياة الدنيا و اطمأنوا بها- 7/ يونس).
و (و لتجدنهم أحرص الناس على حياة- 96/ بقره) يعنى زندگى دنيا و (و إذ قال إبراهيم رب أرني كيف تحي الموتى- 260/ بقره).
يعنى: ابراهيم (ع) از خدا مىخواهد، حيات آخرت را كه آفات و آلودگيهاى دنيايى ندارد و باو نشان دهد.
و آيه (و لكم في القصاص حياة- 179/ بقره).
بوسيله قصاص و مجازات كسى را كه در صدد كشتن ديگران بر مىآيد باز مىدارد و از اقدام و ارتكاب بآن عمل بر مىگرداند و در اين عمل يعنى قصاص، حيات و زندگى مردم تأمين مىشود.
خدا عز و جل گويد: (و من أحياها فكأنما أحيا الناس جميعا- 32/ مائده).
يعنى كسيكه نفسى را از هلاك نجات دهد، و بر اين معنى آيه ديگر از سخن ابراهيم (ع) با نمرود است كه مىگويد: ابراهيم گفت: (ربي الذي يحيي و يميت- 258/ بقره). نمرود هم گفت: (قال أنا أحيي و أميت 258/ بقره) يعنى من هم عفو مىكنم و زنده مىماند.
حيوان- محل قرار و جايگاه حيات كه دو گونه است:
اول- حيوانى كه حس مىكند و داراى حواس است.
دوم- موجودى كه حيات ابدى دارد، و در آيه زير اينگونه حيات ياد آورى شده است كه:
(إن الدار الآخرة لهي الحيوان لو كانوا يعلمون- 64/ عنكبوت).
و با عبارت- لهي الحيوان- تنبه و آگاهى مىدهد بر اينكه حيات حقيقى و سرمدى و جاويد آن است كه فنا و زوال نمىپذيرد و نه اينكه مدتى باقى و سپس فانى شود.
بعضى از زبانشناسان و لغت دانان گفتهاند: الحيوان و الحياة در يك معنى است.
و نيز گفته شده- حيوان- آن چيزى است كه داراى حيات و زندگى است و موتان آن چيزى است كه داراى حيات نيست.
الحيا- يعنى باران، زيرا زمين مرده را زنده مىكند و اشاره آيه كه مىگويد (و جعلنا من الماء كل شيء حي- 30/ انبياء) بر همان معنى است.
و (إنا نبشرك بغلام اسمه يحيى- 7/ مريم) ناميدن- يحيى- در آيه به فرزند زكريا (ع) اشاره به اين است كه- يحيى- را گناهان هلاك نمىكند، چنانكه عده زيادى از فرزندان آدم (ع) را گناهان هلاك كرده و مىكند و اين معنى را در نام يحيى بايد در نظر داشت نه مفهومى كه فقط آن پيامبر (ع) به نام شناخته شود زيرا چنين مفهومى كم فايده است.
خداى عز و جل گويد: (يخرج الحي من الميت و يخرج الميت من الحي- 19/ روم).
يعنى: انسان را از نطفه خارج مىكند، مرغ را از تخم، و گياه را از زمين، و نطفه را از انسان، در آيات:
(و إذا حييتم بتحية فحيوا بأحسن منها أو ردوها- 86/ نساء).
يعنى: (هر گاه تحيتتان گفتند و سلامتان كردند به نيكوتر از آن يا همانگونه كه مىگويند پاسخ دهيد).
و آيه (فإذا دخلتم بيوتا فسلموا على أنفسكم تحية من عند الله- 61/ نور).
تحيت اين است كه گفته شود:
حياك الله- يعنى خداوند حياتمندت گرداند، باقيت دارد حياتت دهد كه نوعى اخبار است و جملهاى است كه بجاى دعا قرار گرفته.
حيا فلان فلانا تحية- تحيت و زنده باش گفتن است، اصل تحيت از حيات است و سپس آنچنان خواست و مفاهيمى بصورت دعا هم از رسيدن و داشتن حيات و زندگى خارج نيست و يا اينكه خود سبب حيات است چه در دنيا و چه در آخرت كه در اين معنى تحيت و تحيات گفتن صرفا براى خدا است (التحيات لله).
و آيه (و يستحيون نساءكم- 49/ بقره) يعنى: زنانتان را باقى مىگذاردند و نمىكشتند.
حياء- خود دارى نفس از زشتيها و ترك زشتيهاست، لذا مىگويند: حيى- كه اسم فاعلش- حى- است، استحيا- اسم فاعلش مستحى است.
و نيز گفته شده- يستحى- اسم فاعلش- مستحى- است.
خداى تعالى گويد:
(إن الله لا يستحيي أن يضرب مثلا ما بعوضة فما فوقها- 26/ بقره).
(و الله لا يستحيي من الحق- 53/ احزاب).
روايت شده است كه
«إن الله تعالى يستحى من ذى الشيبة المسلم أن يعذبه».
استحيا در اين آيات و روايات خوددارى نفس نيست زيرا او منزه از آن است كه چنين وصف شود، بلكه مراد اينست كه خداوند تعذيبشان نمىكند و لذا روايت شده است كه «إن الله حيي» يعنى خداوند، او گذارنده زشتىها و فاعل نيكىها است.[۱]
«استنکف»
ميگويند- نكفت من كذا و استنكفت منه. از آن خوددارى كردم. فرمود: لن يستنكف المسيح أن يكون عبدا لله- النساء/ 172 هرگز مسيح از بنده بودن به خداى خوددارى نكرد.
و و أما الذين استنكفوا- النساء/ 173 كه اصلش از- نكفت الشيء يعنى- نحيته- بمعنى دور كردم گرفته شده [و از نكف] و تنحية- پاك كردن اشك از صورت بوسيله انگشتان است و- بحر لا ينكف- دريائى كه خشك نميشود، انتكاف- خارج شدن از سرزمينى به سرزمين ديگر.[۲]