ترک کردن (مترادف)
مترادفات قرآنی ترک کردن
مترادف های این واژه در قرآن عبارت است از «تَرَک»، «هَجَرَ»، «عطّلَ»، «خلّی»، «یذر»، «دع»، «غادر».
مترادفات «ترک کردن» در قرآن
واژه | مشاهده ریشه شناسی واژه | مشاهده مشتقات واژه | نمونه آیات |
---|---|---|---|
تَرَک | ریشه ترک | مشتقات ترک | لِّلرِّجَالِ نَصِيبٌ مِّمَّا تَرَكَ ٱلْوَٰلِدَانِ وَٱلْأَقْرَبُونَ وَلِلنِّسَآءِ نَصِيبٌ مِّمَّا تَرَكَ ٱلْوَٰلِدَانِ وَٱلْأَقْرَبُونَ مِمَّا قَلَّ مِنْهُ أَوْ كَثُرَ نَصِيبًا مَّفْرُوضًا
|
هَجَرَ | ریشه هجر | مشتقات هجر | وَٱصْبِرْ عَلَىٰ مَا يَقُولُونَ وَٱهْجُرْهُمْ هَجْرًا جَمِيلًا
|
عطّلَ | ریشه عطل | مشتقات عطل | وَإِذَا ٱلْعِشَارُ عُطِّلَتْ
|
خلّی | ریشه خلو | مشتقات خلو | فَإِذَا ٱنسَلَخَ ٱلْأَشْهُرُ ٱلْحُرُمُ فَٱقْتُلُوا۟ ٱلْمُشْرِكِينَ حَيْثُ وَجَدتُّمُوهُمْ وَخُذُوهُمْ وَٱحْصُرُوهُمْ وَٱقْعُدُوا۟ لَهُمْ كُلَّ مَرْصَدٍ فَإِن تَابُوا۟ وَأَقَامُوا۟ ٱلصَّلَوٰةَ وَءَاتَوُا۟ ٱلزَّكَوٰةَ فَخَلُّوا۟ سَبِيلَهُمْ إِنَّ ٱللَّهَ غَفُورٌ رَّحِيمٌ
|
یذر | ریشه وذر | مشتقات وذر | وَذَرِ ٱلَّذِينَ ٱتَّخَذُوا۟ دِينَهُمْ لَعِبًا وَلَهْوًا وَغَرَّتْهُمُ ٱلْحَيَوٰةُ ٱلدُّنْيَا وَذَكِّرْ بِهِۦٓ أَن تُبْسَلَ نَفْسٌۢ بِمَا كَسَبَتْ لَيْسَ لَهَا مِن دُونِ ٱللَّهِ وَلِىٌّ وَلَا شَفِيعٌ وَإِن تَعْدِلْ كُلَّ عَدْلٍ لَّا يُؤْخَذْ مِنْهَآ أُو۟لَٰٓئِكَ ٱلَّذِينَ أُبْسِلُوا۟ بِمَا كَسَبُوا۟ لَهُمْ شَرَابٌ مِّنْ حَمِيمٍ وَعَذَابٌ أَلِيمٌۢ بِمَا كَانُوا۟ يَكْفُرُونَ
|
ودع | ریشه ودع | مشتقات ودع | وَلَا تُطِعِ ٱلْكَٰفِرِينَ وَٱلْمُنَٰفِقِينَ وَدَعْ أَذَىٰهُمْ وَتَوَكَّلْ عَلَى ٱللَّهِ وَكَفَىٰ بِٱللَّهِ وَكِيلًا
|
غادر | ریشه غدر | مشتقات غدر | وَوُضِعَ ٱلْكِتَٰبُ فَتَرَى ٱلْمُجْرِمِينَ مُشْفِقِينَ مِمَّا فِيهِ وَيَقُولُونَ يَٰوَيْلَتَنَا مَالِ هَٰذَا ٱلْكِتَٰبِ لَا يُغَادِرُ صَغِيرَةً وَلَا كَبِيرَةً إِلَّآ أَحْصَىٰهَا وَوَجَدُوا۟ مَا عَمِلُوا۟ حَاضِرًا وَلَا يَظْلِمُ رَبُّكَ أَحَدًا
|
معانی مترادفات قرآنی ترک کردن
«تَرَک»
ترك الشيء، رد كردن چيزى از روى قصد و اختيار يا فشار و اضطرار.
در معنى اول، آيه (و تركنا بعضهم يومئذ يموج في بعض- 99/ كهف).
(اين آيه بعد از آيهاى است كه ذو القرنين سد معروف را مىسازد، واژه يموج كثرت نفوس نژاد زرد را مىرساند كه در روز شكستن يا ساختن سد بر روى زمين موج مىزنند).
و آيه (و اترك البحر رهوا- 24/ دخان).
اما در معنى دوم يعنى ترك كردن چيزى با فشار و ناچارى، آيه (كم تركوا من جنات و عيون- 25/ دخان) است.
(كه اشاره به ميراث و بازماندههاى فرعونيان در زمين است، از باغات و چشمهسارها و زراعتها و كاخها و مكانهاى استوار و نعمتهايى كه از آنها بهرهمند بودند، و سپس مىفرمايد: كذلك و اورثناها قوما آخرين- اينچنين همه آنها باقى ماند و بدست قومى ديگر رسيد).
تركة فلان- يعنى باز مانده و ميراث كسى كه از دنيا مىرود و هر كارى كه به پايان خودش مىرسد.
ما تركته كذا- يعنى آنطور كه قرارش دادم جريان مىيابد، مثل: تركت فلانا وحيدا- يعنى تنهايش گذاردم.
تريكة- تخم شتر مرغى كه در بيابان رها شده و كلاه خود آهنى هم به همين شباهت،- بيضة الحديد- ناميده شد.همين شباهت،- بيضة الحديد- ناميده شد.[۱]
«هَجَرَ»
هجر و هجران دور شدن انسان از ديگريست با بدن يا با زبان و يا با دل و قلب، خداى تعالى فرمود:
و اهجروهن في المضاجع- النساء/ 34 كنايه از نزديك نشدن به آنهاست (يعنى همسران) و آيه: إن قومي اتخذوا هذا القرآن مهجورا- الفرقان/ 30 كه بمعنى دور شدن با دل و قلب با دل و زبان است و آيه:
و اهجرهم هجرا جميلا- المزمل/ 10 كه احتمال هر سه قسمت با- بدنى- زبانى- قلبى- حكايت داشته باشد.
اگر بتواند با در نظر گرفتن مداراى با آنها و همين طور آيه:
و اهجرني مليا- مريم/ 46 و اما آيه و الرجز فاهجر- المدثر/ 5 تشويقى است بر دور شدن تمام وجود از گناهان.
مهاجرة در اصل ترك كردن ديگرى است از آيه:
و الذين هاجروا و جاهدوا- البقره/ 218 و آيه: للفقراء المهاجرين الذين أخرجوا من ديارهم و أموالهم- الحشر/ 8 و و من يخرج من بيته مهاجرا إلى الله- النساء/ 100 و فلا تتخذوا منهم أولياء حتى يهاجروا في سبيل الله- النساء/ 89 از ظاهر آيه مىفهميم كه بيرون رفتن از جايگاه كفر به خانه ايمان است مثل كسى كه از مكه به مدينه ميرود و گفته شده مقتضاى اين امر دورى از شهوات و اخلاق پست و خطاكارى و ترك آنها و دور گردن آنهاست از خويش. آيه:
مهاجرا إلى الله- النساء/ 100 يعنى قوم و خويشاوندانم را ترك ميكنم و بسوى او ميروم.
أ لم تكن أرض الله واسعة فتهاجروا فيها- النساء/ 94 اما در باره مجاهده با نفس كه لازمهاش همان مبارزه با دشمن بيرونى و درونى جان انسان است، روايت شده است كه «رجعتم من الجهاد الأصغر إلى الجهاد الأكبر». و همان مبارزه با خواهشهاى نفسانى و شهوات است و نيز روايت شده است «هاجروا و لا تهجروا». يعنى از مهاجرين باشيد و خود را با زبان به آنها شبيه نسازيد بلكه عملا مهاجرت كنيد- هجر- سخن زشتى است كه بخاطر زشتى مهجور ميشود در حديث آمده است كه «و لا تقولوا هجرا». يعنى دهان به بدى و زشتى نگشائيد.
أهجر فلان- او عمدا ناسزا گفت. و- هجر المريض- بيمار بدون قصد و بدون عمد ناسزا گفت.
مستكبرين به- سامرا تهجرون- المؤمنون/ 67 كسى كه در هجرت زياده روى ميكند شبيه به كسى است كه عمدا بدى ميكند ميگويند- أهجر- شاعر ميگويد:كماجدة الأعراق قال ابن ضرة/عليها كلاما جار فيه و أهجرا او از روى تعصب قومى سخنانى گفت و زياده روى كرد و ناسزاگوئى كرد.
رماه بهاجرات كلامه- يعنى سخن او او را به زشتى و قباحت در كلام رسانيد فلان هجيراه كذا- در وقتى گفته ميشود كه كسى بصورت هذيان گوئى مريض سخن گويد از اين روى- هجير- در عادتهاى ناپسند بكار ميرود مگر بر عكس در مورد كسى كه اين معنى را توجه دارد.
هجير و هاجرة- ساعاتى كه مسافرت در آن ساعات ناممكن است مثل گرماى شديد گوئى كه مردم از آن دورى نمودهاند.
هجار- ريسمانى كه با آن مادينه حيوانات را براى فحل مىبندند و باعث دورى بيشتر ميگردد كه بر وزن- عقال- است و آن مادينه مهجور ميماند.
هجار القوس- زه كمان كه تشبيهى به همان هجار مادينه دارد.[۲]
«عطّلَ»
العطل: فقدان و از دست دادن كار و زيور و زينت.
عطلت المرأة فهي عطل و عاطل: زنى كه بدون پيرايه و زيور باشد و از اين معنى است عبارت: قوس عطل: كمانى كه زه ندارد عطلته من الحلي و من العمل: از زيور و كار، دور و بيكارش كردم.
تعطل: بيكار و بى زيور شد. گفت: (و بئر معطلة- 45/ حج) چاهى كه رها شده و خشك است.
معطل: در باره كسى گفته مىشود كه به پندارش جهان را خالى و فارغ از صانعى كه آن را استحكام بخشيده و آراسته است مىداند (كه در تاريخ عقايد همان- معطلة- هستند و بگفته قرآن يهود و بنى اسرائيل چنين هستند) عطل الدار عن ساكنها: خانه را از ساكنينش خالى كرد.
عطل الإبل عن راعيها: شتران را از شتربانشان دور كرد.[۳]
«خلّی»
الخلاء- مكانى كه هيچ پناهگاه و ساختمان و بنايى در آنجا نباشد.
خلو- يعنى خالى، كه در زمان و مكان هر دو بكار مىرود ولى آنچه را كه در اين واژه تصور مىشود زمانى است كه مىگذرد ولى لغت شناسان عبارت:
خلا الزمان را در معنى وقت گذشت و سپرى شد تفسير كردهاند.
خداى تعالى گويد: و ما محمد إلا رسول قد خلت من قبله الرسل- 144/ آل عمران).
و و قد خلت من قبلهم المثلات 6/ رعد).تلك أمة قد خلت- 134/ بقره).
و قد خلت من قبلكم سنن- 137/ آل عمران).
و إلا خلا فيها نذير- 24/ فاطر).
و مثل الذين خلوا من قبلكم- 34/ نور).
و و إذا خلوا عضوا عليكم الأنامل من الغيظ- 119/ آل عمران).
آيه اخير مىگويد: زمانى كه دشمنانتان خلوت مىكنند از خشم بر شما انگشتان خويش مىگزند.
و آيه يخل لكم وجه أبيكم- 9/ يوسف) يعنى دوستى و محبت پدرتان و توجه و روى آوردنش بشما برايتان حاصل مىشود.
خلا الإنسان- يعنى خالى و تهى شده.
خلا فلان بفلان- با او خلوت كرد.
خلا إليه- در خلوت بسويش رفت.
خداى تعالى گويد: و إذا خلوا إلى شياطينهم- 14/ بقره).
خليت فلانا- او را در پنهانى و خلوت ترك كردم، سپس بهر ترك كردنى- تخلية- گفته مىشود.
در آيه فخلوا سبيلهم- 5/ توبه) راهشان را خلوت و ترك كنيد).
ناقة- شترى كه شيرش دوشيده شده.
امرأة- خلية- زن بىهمسر و از شوهر دور شده.
خلية- كشتى بدون كشتىبان و رها شده.
خلى- كسيكه از غم و اندوه فارغ و خالى است مثل- مطلقة، يعنى رها شده.
شاعر گويد:مطلقة طورا و طورا تراجع (زنى كه گاهى رها و گاهى رجوع مىشود).
خلاء- گياهيكه در جائى مانده تا خشك شود.
خليت الدابة- موى حيوان را چيدم.
سيف يختلي- بصورت استعاره يعنى شمشيرى كه هميشه مىبرد و به هر چيزى مىخورد ريز ريز مىكند.[۴]
«یذر»
وذر فعلى است كه زمان گذشته و ماضى ندارد و بمعنى دور افكندن چيزى است كه قابل اعتنا نيست در آيه گفت:
قالوا أ جئتنا لنعبد الله وحده و نذر ما كان يعبد آباؤنا- الاعراف/ 70 و و يذرك و آلهتك- الاعراف/ 127 و فذرهم و ما يفترون- الانعام/ 112 و و ذروا ما بقي من الربا- البقره/ 278 و نظير اين آيات و ويژگى آن در آيه:
و يذرون أزواجا- البقره/ 234 (كه بمعنى همان بىتوجهى و بىاعتنائى به همسران است) كه انشاء الله بعد از اين كتاب بحث آن خواهد شد.
وذرة- تكه و پارهاى از گوشت كه تشبيه آن اينست كه آن گوشت كم بوده و قابل توجه نيست كه بهمين معنى گفتهاند- لحم على وضم- (گوشت كمى كه قصابها روى تخته پيش خوان خود باقى ميگذارند يعنى از كمى قابل فروش نيست).[۵]
«دع»
دعة يعنى پائين آوردن و ترك كردن فعلش- ودعت- أدعه- ودعا- است مثل تركته وادعا- يعنى او را در حالت وداع ترك كردم. بعضى از علماء گفتهاند در اين فعل ماضى و اسم فاعلش بكار نميرود گفته ميشود- يدع و دع- هر دو صحيح است آيه زير بدون تشديد قرائت شده: ما ودعك ربك- الضحى/ 3 شاعر ميگويد:ليت شعرى عن خليلى ما الذى/غاله فى الحب حتى ودعه كاش ميدانستم چيزى كه دوستم را به غلو و زياده روى در دوستى واداشته بود چيست تا اينكه آنرا رها كرد.
تودع- رها كردن جان و نفس از مجاهدت- متدع و متودع- هر دو يكيست دعة- بمعنى زندگى حقيراند و سطح پائين بكار ميرود كه اصلش از ترك كردن است باين معنى كه براى زندگى خويش سعى و كوشش را رها كرده توديع در مورد مسافر باين است كه از خدا ميخواهى رنج سفر را بر او آسان گرداند و او را به آسايش برساند، چنانكه- تسليم- سلامتى خواستن است و اين معانى در مشايعت و بدرقه مسافر و ترك نمودن او بكار ميرود آيه:
ما ودعك ربك- الضحى/ 3 به معنى ترك كردن است (خداوند به پيامبر ميفرمايد پروردگارت ترا رها نكرده و دشمن نداشته است مثل- ودعت فلانا و خليته- او را رها كردم و تنها گزاردم ميت و مرده را هم- مودع- گفتهاند و از اين معنى ميگويند. استودعتك غير مودع- يعنى خدا سلامتت بدارد و از مردن حفظت كند. شاعر گفته است:ودعت نفسي ساعة التوديع- جانم را و خودم را بهنگام وداع بخدا سپردم كه سلامت باشم و رنج و زحمت را از من دور كند.[۶]
«غادر»
الغدر: اخلال در چيزى و ترك عهد و پيمان نيز گفته مىشود و از اين معنى است واژه غادر- جمعش- غدرة- يعنى رونده و ترك كننده. غدار: زياد مكر و غدر كننده.
أغدر و غدير: آبى كه سيلابها در گوديها بجا مىگذارند و به آنجاها مىرسد،جمعش- غدر و غدران است.
استغدر الغدير: آب در بركه جمع شد.
غديرة: مويى كه فرو هشته و رها مىشود تا بلند شود، جمعش غدائر غادره:
تركش كرد، در آيات:
(لا يغادر صغيرة و لا كبيرة إلا أحصاها- 49/ كهف) (فلم نغادر منهم أحدا- 47/ كهف)
غدرت الشاة: گوسپند عقب ماند.
هى غدرة: او باز مانده است.
غدر: سوراخ و شكاف در و ديوار براى نگاه كردن درون آن كه مخصوص ديدن لقاح ستوران است و از اين معنى مىگويند:
ما أثبت غدر هذا الفرس: چه با ثبات است عمل اين اسب و سپس اين معنى و لفظ مثلى شده است براى كسى كه پايدار و با ثبات است، و مىگويند: ما أثبت غدره: در مردى و جوانمردى چقدر استوار و ثابت است.[۷]
ارجاعات
- ↑ ترجمه و تحقيق مفردات الفاظ قرآن، ج1، ص: 345-344
- ↑ ترجمه و تحقيق مفردات الفاظ قرآن، ج4، ص: 502-499
- ↑ ترجمه و تحقيق مفردات الفاظ قرآن، ج2، ص: 616
- ↑ ترجمه و تحقيق مفردات الفاظ قرآن، ج1، ص: 638-636
- ↑ ترجمه و تحقيق مفردات الفاظ قرآن، ج4، ص: 438
- ↑ ترجمه و تحقيق مفردات الفاظ قرآن، ج4، ص: 435-434
- ↑ ترجمه و تحقيق مفردات الفاظ قرآن، ج2، ص: 687-686