بی فایده (مترادف)

از قرآن پدیا

مترادفات قرآنی بی فایده

مترادف های این واژه در قرآن عبارت است از «نکد»، «خمط»، «داحضة»، «ناقص»، «بخس»، «خبیث»، «ادنی»، «مزجة».

مترادفات «بی فایده» در قرآن

واژه مشاهده ریشه شناسی واژه مشاهده مشتقات واژه نمونه آیات
نکد ریشه نکد مشتقات نکد
وَٱلْبَلَدُ ٱلطَّيِّبُ يَخْرُجُ نَبَاتُهُۥ بِإِذْنِ رَبِّهِۦ وَٱلَّذِى خَبُثَ لَا يَخْرُجُ إِلَّا نَكِدًا كَذَٰلِكَ نُصَرِّفُ ٱلْءَايَٰتِ لِقَوْمٍ يَشْكُرُونَ
خمط ریشه خمط مشتقات خمط
فَأَعْرَضُوا۟ فَأَرْسَلْنَا عَلَيْهِمْ سَيْلَ ٱلْعَرِمِ وَبَدَّلْنَٰهُم بِجَنَّتَيْهِمْ جَنَّتَيْنِ ذَوَاتَىْ أُكُلٍ خَمْطٍ وَأَثْلٍ وَشَىْءٍ مِّن سِدْرٍ قَلِيلٍ
داحضة ریشه دحض مشتقات دحض
وَٱلَّذِينَ يُحَآجُّونَ فِى ٱللَّهِ مِنۢ بَعْدِ مَا ٱسْتُجِيبَ لَهُۥ حُجَّتُهُمْ دَاحِضَةٌ عِندَ رَبِّهِمْ وَعَلَيْهِمْ غَضَبٌ وَلَهُمْ عَذَابٌ شَدِيدٌ
ناقص ریشه نقص مشتقات نقص
وَلَقَدْ أَخَذْنَآ ءَالَ فِرْعَوْنَ بِٱلسِّنِينَ وَنَقْصٍ مِّنَ ٱلثَّمَرَٰتِ لَعَلَّهُمْ يَذَّكَّرُونَ
بخس ریشه بخس مشتقات بخس
وَشَرَوْهُ بِثَمَنٍۭ بَخْسٍ دَرَٰهِمَ مَعْدُودَةٍ وَكَانُوا۟ فِيهِ مِنَ ٱلزَّٰهِدِينَ
خبیث ریشه خبث مشتقات خبث
وَءَاتُوا۟ ٱلْيَتَٰمَىٰٓ أَمْوَٰلَهُمْ وَلَا تَتَبَدَّلُوا۟ ٱلْخَبِيثَ بِٱلطَّيِّبِ وَلَا تَأْكُلُوٓا۟ أَمْوَٰلَهُمْ إِلَىٰٓ أَمْوَٰلِكُمْ إِنَّهُۥ كَانَ حُوبًا كَبِيرًا
ادنی ریشه دنو مشتقات دنو
وَإِذْ قُلْتُمْ يَٰمُوسَىٰ لَن نَّصْبِرَ عَلَىٰ طَعَامٍ وَٰحِدٍ فَٱدْعُ لَنَا رَبَّكَ يُخْرِجْ لَنَا مِمَّا تُنۢبِتُ ٱلْأَرْضُ مِنۢ بَقْلِهَا وَقِثَّآئِهَا وَفُومِهَا وَعَدَسِهَا وَبَصَلِهَا قَالَ أَتَسْتَبْدِلُونَ ٱلَّذِى هُوَ أَدْنَىٰ بِٱلَّذِى هُوَ خَيْرٌ ٱهْبِطُوا۟ مِصْرًا فَإِنَّ لَكُم مَّا سَأَلْتُمْ وَضُرِبَتْ عَلَيْهِمُ ٱلذِّلَّةُ وَٱلْمَسْكَنَةُ وَبَآءُو بِغَضَبٍ مِّنَ ٱللَّهِ ذَٰلِكَ بِأَنَّهُمْ كَانُوا۟ يَكْفُرُونَ بِـَٔايَٰتِ ٱللَّهِ وَيَقْتُلُونَ ٱلنَّبِيِّۦنَ بِغَيْرِ ٱلْحَقِّ ذَٰلِكَ بِمَا عَصَوا۟ وَّكَانُوا۟ يَعْتَدُونَ
مزجة ریشه زجو مشتقات زجو
فَلَمَّا دَخَلُوا۟ عَلَيْهِ قَالُوا۟ يَٰٓأَيُّهَا ٱلْعَزِيزُ مَسَّنَا وَأَهْلَنَا ٱلضُّرُّ وَجِئْنَا بِبِضَٰعَةٍ مُّزْجَىٰةٍ فَأَوْفِ لَنَا ٱلْكَيْلَ وَتَصَدَّقْ عَلَيْنَآ إِنَّ ٱللَّهَ يَجْزِى ٱلْمُتَصَدِّقِينَ

معانی مترادفات قرآنی بی فایده

«نکد»

نكد- هر چيزى است كه با سختى و رنج و زحمت بدست خواهنده آن ميرسد نكد و نكد با فتحه و كسره- ك- هر دو درست است.

ناقة نكداء- شترى كه شيرش كم است و سخت دوشيده ميشود. در آيه فرمود:

و الذي خبث لا يخرج إلا نكدا- الاعراف/ 108 چيزى كه ناپاك و پليد است به سختى خارج ميشود زمين پاك گياه مفيد و زمين ناپاك و شوره‏زار گياهى ندارد. (زمين شوره سنبل بر نيارد).[۱]

«خمط»

الخمط- درختى كه خار ندارد كه گفته‏اند همان درخت اراك است (شتران خوردن آنرا دوست دارند).

خمطة الخمر- وقتى است كه خمر ترش شده است.

تخمط- خشمگين شد.

تخمط الفحل- شتر نرينه بانگ زد.[۲]

«داحضة»

دحض‏ (پوچ و باطل شد)، خداى تعالى گويد: حجتهم‏ داحضة عند ربهم‏- 6/ شورى).

يعنى: (دليلشان در پيشگاه پروردگارشان باطل و زوال پذير است).

مى‏گويند: أدحضت‏ فلانا فى حجته‏ فدحض‏- دليل و برهانش را باطل كردم و بيهوده شد.

خداى تعالى گويد: و يجادل الذين كفروا بالباطل‏ ليدحضوا به الحق‏- 56/ كهف).

(يعنى: كافران به كژى و دروغ پيكار و مجادله مى‏كنند تا راه باطل خود و ستيزه باطل خود را حق جلوه دهند و حق را دور كنند).

أدحضت‏ حجته‏ فدحضت‏- كه اصلش از عبارت دحض الرجل يعنى كاويدن و كندن با پا و لغزيدن پاست، گرفته شده و معنى عبارت (يعنى- حجتش را باطل كردم و چنان شد) كه در وصف مناظره و سخن گفتن رو در روى گفته مى‏شود، مثل عبارت:

نظرا يزيل مواقع الأقدام- (مناظره‏اى كه پافشاريهاى نظرى، و موقعيت‏هاى كلامى را سست مى‏كند و از بين مى‏برد).

دحضت‏ الشمس- كه براى دور شدن و افول خورشيد، بطور استعاره گفته مى‏شود از همان معنى است.[۳]

«ناقص»

النقص‏ خسارت و زيان در بهره‏ورى است‏ نقصان‏ مصدر آن است اسم مفعولش‏ منقوص‏ است. در آيه گفت:

و نقص‏ من الأموال و الأنفس‏- البقره/ 155 و و إنا لموفوهم نصيبهم غير منقوص‏- هود/ 109 و ثم لم ينقصوكم شيئا- التوبه/ 4.[۴]

«بخس»

البخس‏، كم كردن و كم شدن چيزى بطريق ظلم و ستم. خداى فرمايد:

(و هم فيها لا يبخسون‏- 15/ هود) و باز در آيه: (و لا تبخسوا الناس أشياءهم‏ 89/ اعراف)

البخس‏ و الباخس‏ چيز كم و اندك و آنكه از حق مردم و كار مردم كم مى‏گزارد.

و آيه (و شروه بثمن بخس‏- 20/ يوسف) گفته‏اند- بخس- در اينجا يعنى- باخس- و- ناقص- و بمعنى كم و اندك است- و آنكه ارزش و قيمت چيزى را كم كند (در اين آيه به ارزش حضرت يوسف در عمل آنها و به ستمى كه در حق او روا داشته‏اند اشاره شده است).

مبخوس‏ يا منقوص- هر دو يكى است يعنى- كم شده.

باب تفاعل بخس هم- تباخسوا يعنى تناقصوا و تغابنوا- كه انجام فعل دو جانبه است يعنى بعضى ديگر را مغبون كردند و از حقشان كم گزاردند.[۵]

«خبیث»

المخبث‏ و الخبيث‏، چيزى است كه بخاطر زشتى و ناپسندى و مكروه بودنش چنين ناميده شده، خواه كراهت حسى و ظاهرى داشته باشد يا كراهت معنوى و عقلى، و اصلش آنگونه تباهى و زشتى است كه مانند رنگ و جرم آهن ظاهر و پيدا است (كه موقع گداختن و پتك زدن ناخالصى از آن جدا مى‏شود).

چنانكه شاعر گويد:سبكناه و نحسبه لجينا/فأبدى الكير عن خبث الحديد (ذوبش كرديم و پنداشتيم نقره است ولى دم كوره آهنگرى و با ذوب كردن، جرم و ناخالصيش را ظاهر كرد).

واژه- خبث‏- يعنى اعتقاد باطل، سخن دورغ كه قبح و زشتى در عمل را درهم بر مى‏گيرد (يعنى پليدى سخن در انديشه و عمل).

خداى عز و جل گويد: (و يحرم عليهم‏ الخبائث‏- 157/ اعراف) يعنى: پليديها و آنچه را كه جنبه ممنوعيت دارد و موافق خواهش طبع و نفس نيست، و در آيه (و نجيناه من القرية التي كانت تعمل الخبائث‏- 74/ انبياء).

تعمل الخبائث‏ در آيه فوق كنايه از مردانى است كه عمل زشت انجام مى‏دادند.

(آيه مربوط به نجات لوط پيامبر (ص) از شهرى است كه به زشتى‏ها و تباهى‏هاى جنسى آلوده بودند كه مى‏فرمايد- إنهم كانوا قوم سوء فاسقين‏ گروهى تبهكار و فاسق بودند كه از فرمان حق سرپيچى كردند).

خداى تعالى گويد: (ما كان الله ليذر المؤمنين على ما أنتم عليه حتى يميز الخبيث‏ من الطيب‏- 179/ آل عمران).

يعنى: جدا شدن كارهاى زشت و خبيث از كارها و اعمال صالح، و جانهاى پاك و تزكيه شده از جانهاى آلوده و خبيث.

و آيه (و لا تتبدلوا الخبيث بالطيب‏- 2/ نساء) يعنى كارهاى ناروا و گزينش‏هاى بيهوده و باطل از امثال آنها.

و همچنين آيات (الخبيثون‏ للخبيثات‏- 26/ نور) و (قل لا يستوي الخبيث و الطيب‏- 100/ مائده) يعنى: كافر و مؤمن و كارهاى فاسد و صالح برابر نيستند.

و آيه (و مثل كلمة خبيثة كشجرة خبيثة- 26/ ابراهيم) كه اشاره‏اى است بهر كلمه زشت و كفر و دروغ و فساد و غير از آنها.

پيامبر فرمود: «المؤمن أطيب من عمله و الكافر أخبث‏ من عمله». (مؤمن از عمل خويش پاكتر است و كافر از عمل خويش ناپاكتر). اسم فاعل اين واژه- خبيث‏ و مخبث‏- است يعنى كسى كه خباثت مى‏كند.[۶]

«ادنی»

الدنو- يعنى نزديكى كه يا با لذات و جسمانى است يا با حكم و علم، اين واژه براى نزديكى مكانى و زمانى و منزلت و مقام نيز بكار مى‏رود.

خداى تعالى گويد: و من النخل من طلعها قنوان‏ دانية- 99/ انعام).

يعنى: (و از نخل و گل آن خوشه‏هاى متراكم و آويخته در اثر نزول باران و ناموس آفرينش بوجود مى‏آيد).

و ثم‏ دنا فتدلى‏- 8/ نجم) در اين آيه- دنا- نزديكى بالذات نيست بلكه حكمى است و گاهى أدنى بمعنى كوچكتر در برابر- أكبر يعنى بزرگتر تعبير مى‏شود مثل آيه: و لا أدنى‏ من ذلك و لا أكثر[1]- 7/ مجادله).

و گاهى- أدنى‏- بمعنى بيشتر در مقابل بهتر بكار رفته است مثل‏ أ تستبدلون الذي هو أدنى بالذي هو خير- 61/ بقره).

و در زمانى- دنيا بمعنى اول در مقابل آخرت است مثل: آيه‏ خسر الدنيا و الآخرة- 11/ حج).

و آيه‏ و آتيناه في الدنيا حسنة و إنه في الآخرة لمن الصالحين‏- 122/ نحل).

و گاهى- دنيا، در معنى نزديكتر در برابر دورتر است مثل آيه:

إذ أنتم بالعدوة الدنيا و هم بالعدوة القصوى‏- 42/ انفال).

يعنى: (زمانى كه شما به كرانه نزديكتر دره بوديد و آنها در گوشه دورتر آن). جمع‏ دنيا- الدنى‏ است مثل- كبرى و كبر و صغرى و صغر است.

خداى تعالى گويد: ذلك أدنى أن يأتوا بالشهادة- 108/ مائده).

يعنى: آن كار براى آنها شايسته‏تر و نزديكتر است كه در اقامه شهادت طالب عدالت باشند و بر اين وجه: آيات: ذلك أدنى أن تقر أعينهن‏- 51/ احزاب) (آن كار براى شادمانى و روشنى ديدگانشان شايسته‏تر است).

لعلكم تتفكرون في الدنيا و الآخرة- 220/ بقره) تا دريابنده حالاتى كه در حيات دنيا و حيات آخرت هست، باشيد.

دانيت‏ بين الأمرين و أدنيت‏ أحدهما من الآخر- يعنى: (آن دو چيز را با نزديك نمودن يكى بديگرى بهم نزديك كردم).

خداى تعالى گويد: يدنين‏ عليهن من جلابيبهن‏- 159/ احزاب) و (و روپوشهايشان را بر خويش بپيچند).

أدنت‏ الفرس- زائيدن آن اسب نزديك شد.

دني‏- صفت آشكار و روشن شخص پست و بى‏ارزش است و برابرش السنى يعنى با ارزش قرار دارد مى‏گويند:

دني‏- يعنى كاملا پست و فرومايه، روايت شده است:

«إذا أكلتم فدنوا» كه از واژه- دون- است نه از واژه- دنا و دنى- يعنى: در غذا خوردن از هر چه كه دم دستتان هست بخوريد.[۷]

«مزجة»

التزجية: دفع كردن و بر انگيختن به آرامى چيزى است تا حركت كند مثل راندن قطار شتران و راندن باد، ابرها را، در آيات: (يزجي‏ سحابا- 43/ نور) و (يزجي لكم الفلك‏- 66/ اسراء) و از اين معنى است عبارت:

رجل‏ مزجى‏: مردى ناقص و ضعيف و متكى به غير (كه بايستى ديگرى او را حركت دهد و بكار وادارد).

أزجيت‏ ردى‏ء التمر فزجا: خرماهاى بد و خراب را دور و جدا كردم و بطور استعاره مى‏گويند:

زجا الخراج‏ يزجو: خراج و ماليات داده شده.

شاعر گويد:و حاجة غير مزجاة من الحاج‏ يعنى: نيازى كم، كه مختصرى از نيازهاى كلى است و بخاطر كم اعتنائى به آن بر آوردنش سهل است. (بضاعة مزجاة: چيزى اندك و ناقابل).[۸]

ارجاعات

  1. ترجمه و تحقيق مفردات الفاظ قرآن، ج‏4، ص: 396
  2. ترجمه و تحقيق مفردات الفاظ قرآن، ج‏1، ص: 640
  3. ترجمه و تحقيق مفردات الفاظ قرآن، ج‏1، ص: 659
  4. ترجمه و تحقيق مفردات الفاظ قرآن، ج‏4، ص: 391
  5. ترجمه و تحقيق مفردات الفاظ قرآن، ج‏1، ص: 244-243
  6. ترجمه و تحقيق مفردات الفاظ قرآن، ج‏1، ص: 577-576
  7. ترجمه و تحقيق مفردات الفاظ قرآن، ج‏1، ص: 689-688
  8. ترجمه و تحقيق مفردات الفاظ قرآن، ج‏2، ص: 138